Main | July 2009 »

September 2003 Archives

September 13, 2003

تولد

یه خورده بیشتر از هفده سال پیش امروز من شروع کردم به اولین وَق وَق زندگیم و حالا وبلاگم.
مدتها بود تصمیم داشتم این کار غیر اخلاقی رو انجام بدم ولی گرفتاری و روزمرگی ناشی از اون باعث به تعویق افتادنش میشد، ولی دیگه تو آستانه هفده سالگی بهونه خوبی برای نوشتن پیدا کردم.
انگیزه ام!؟ اونهایی که منو میشناسند میدونند که چقدر آشنایی با آدمای جدید برام هیجان انگیزه. البته دلیل اصلیم اینه که به این روش شاید اون دوستانی رو که سالهاست ازشون خبری ندارم یا به هر طریقی گُمشون کردم، پیدا کنم.
یه دلیل دیگم اینه که شاید زندگیم تو غربت و زندگیه مجردی دور از وطن و اتفاقات اون میتونه برای بعضیها جالب انگیز باشه.
حالا شاید برای اونهایی که منو نمیشناسند این سئوال پیش بیاد که چرا اسم اینجا رو گذاشتم سعید وسپا!؟ آخه اکثر کسانی که منو میشناسند به این اسم میشناسند! دلیلش هم اینه که از سیزده سالگی یه موتور وسپای سفید داشتم که بهترین دوستم تو اون دوران بود و کلی خاطره ازش دارم.
راستی الان دو تا هدیه تولد عالی گرفتم: یه اس ام اس از یه دوست عزیز از ایران و دومیش قبولی دختر خواهرم تو دانشگاه علم و صنعت رشته نرم افزار.
فعلاً تا همینجا که فارسی تایپ کردم جونم درومد حالا بخوام خاطره تعریف کنم چی میشه!

نظرات قبلی

September 16, 2003

اول بسم الله

اين ياداشت من هم واسه خودش داستانی داشت. راستش هنوز سختِ برام فارسی تايپ کردن. گفتم برم از اين صفحه‌ها که توش صفحه کليد داره اونجا بنويسم، حالا نميگم سايت کدوم رئيس جمهور محبوبی بود تا آبروش نره! خلاصه ديشب اينو تايپ کردم ولی از شانس من نه ميشد کپی کرد نه به عنوانِ ای ميل فرستاد. جونم براتون بگه که تيکه تيکه ازش اسکرين شُت ميگرفتم و آخر سر همه رو چسبوندم به هم که اين از آب در اومد. خلاصه به بزرگيه خودتون ببخشيد!


نظرات قبلی

September 20, 2003

باز هم کار و درس

بعد از يک وقفه کوتاه: حقيقتش ۳ ماهی بود که پدر و مادرم اينجا بودند و خوب به عنوانِ پسر بزرگتر وظيفه خطيری بر گردن داشتم. امروز به سلامتی رفتند‌هامبورگ که از اونجا برگدند ايران.
خوب دفعه قبل فهميديد که من رشته تحصيليم و کارم هر دو در مورد کامپيوتر هست. من تو ايران هم ۲ سال و نيم تو دانشگاه آزاده يه جايی نزديکِ تهران که حرف اوّلش رودهن هست تو همين مايه هاي کاربرد کامپيوتر فوقش يه ديپلم گرفتم. بعد از يه مدت هم که اومدم اينجا و اينجا هم مشغولِ خواندنِ نرم افزار کامپيوتر خودمون که اينا بهش ميگند Informatik ، شدم.
تو يه شرکتِ تقريبا کوچيک هم کار ميکنم که به قول رئيس مون نوکر Daimler Chrysler (که Benz رو توليد ميکنه) هستيم. در و اقع مدلها و سيستم هايی رو که قراره در آينده ساخته بشند و در حال حاضر طراحی شدند رو ما اونجا تست می‌کنيم و به قول خودشون در قسمت تست و تحقيقاتيم. هيجان انگيزش اينه که کارمون کاملا سری هست و هر کدوم از مدلهايی که ما تست می‌کنيم ميلياردها دلار ميارزه و ما هميشه بايد مواظبِ BMW، Golf و جاسوسهاي کارخونه‌های ماشين سازی آمريکا و فرانسه و ژاپن باشيم. افتخار از اين بيشتر که يه خنگی مثل من همچين جايی کامپيوترها رو گَرد گيری ميکنه؟
البته خواهش ميکنم از طرف شرکتِ ايران خودرو نخواند مثلا سيستم Protector (ترمز خودکار ماشينهای سنگين) يا APX (سيستم پارک خودکار بنز) رو در اختيارشون بذارم تا روی پيکان نصب بشه. (گفتم پيکان، بعضيا سايپا رو که بردند به رخ نکشند!!!)
يادم نبود بگم کجای اين کرهء خاکی هستم. راستش ميتونم ادعا کنم بچه ‌‌‌Berlin شدم ديگه! کارم تو برلينِ و خودم تا همين پارسال برلين زندگی می‌کردم ولی از پارسال رفتم Potsdam (پُتسدام) که در واقع نسبت پُتسدام به برلين مثل شاه عبدالعظيم به تهران ميمونه، يعنی چسبيده به برلين و قديم نديما که برلين نبود پُتسدام پايتخت بوده و يه شهر زيبا پر از کاخهاي قديميه و اتفاقاً دانشگاه ما هم تو يکی از اين کاخهاست که خيلی پرعظمته. به زودی عکس هايی از محلِ زندگيم و دانشگاهم از وبلاگم در دسترس خواهد بود.
خونه ام هم درست روبروی يکی از اين کاخهاست و طرفی که پنجره ام باز ميشه يه جنگل بزرگِ. من که سکوت و زيبايهاشو دوست دارم، هر چند که بچه تهران (ابر شهر) هستم و اوايل به اصطلاح خودمون تو اين سکوت کف می‌کردم ولی آدم به چيزهای خوب و بد زود عادت ميکنه چه برسه به اينکه عاليه.
البته دانشکده انفورماتيک يه مقدار از خونم دور هست و اون هم درست مرزِ بين برلين و پُتسدام قرار داره و هر روز بايد اين مسير رو برم و بيايم. البته معمولاً بعد از کلاسهای دانشگاه ميرم سر کار.
تا اينجا بسه. در ضمن من دارم به مدت يک هفته ميرم مسافرت، آخه از ۲ هفته ديگه دانشگاهم شروع ميشه و من ديگه وقتِ مسافرت نخواهم داشت.
يه توضيح بدم که من بخاطر اينکه هنوز مطالبِ وبلاگم کامل نشده اگر وبلاگی رو می خونم و حتی نظر ميدم آدرسِ وبلاگمُ نمينويسم. پس فعلاً واسه خودم و معدود کسايی که اتفاقی ميان اينجا، مينويسم و بعد از يه مدت آدرسِ اينجا رو به دوستانم و کسانيکه وبلاگ شون می خونم ميدم.
البته شايد هم آدرسِ وبلاگمُ عوض کردم، آخه يه کم غلط اندازه. ملت فکر‌های بد ميکنند.
از کسانی که نظر دادند ممنونم.

نظرات قبلی

September 30, 2003

سفر و دو نکته

من برگشتم! (حالا بگو نبودی هم چيزی فرق نکرد) اين سَفَر هم مثل همهء سفرها هم خوب بود و هم جالب، فقط دو نکته وجود داشت که شايد برای شما هم جالب باشه.
اولی تأخيرِ قطار بود که باعث شد حدود ۲ ساعت ديرتر به مقصد برسم. راستش اول صبح گفتم زود بلند بشم و راه بيافتم که زودتر هم برسم. اومدم ساندويچ درست کنم يه دفعه ديدم ای داد که دير شد، خلاصه نه تنها ساندويچها جا موند بلکه قطارُ هم از دست دادم و بايد تا قطارِ بعدی ۲ ساعت منتظر ميموندم. از اونور تمام روز رو گشنگی کشيدم چون مثلاً ساندويچها صبحانه و ناهارم بودند! يکشنبه‌ها هم هيچ جا باز نيست که آدم چيزی بخره، آخرش رفتم از اُتومات (دستگاه فروشِ تنقلات و نوشيدنی) شکلات گرفتم.
اينجا آخرِ هفته‌ها (شنبه يا يکشنبه) پنج نفر ميتونند با ۲۸ يورو کُلِ روز رو سوارِ هر قطار (بجز قطارهای سريع السير) يا وسيله نقليه عمومی که ميخوان بشند. خب اگر آدم بخواد بعضی مسيرها رو يه نفری بره پول بليط قطارش دست کم ۵۰ يورو ميشه به همين دليل آخرِ هفته‌ها ميشه با صرفه تر مسافرت کرد، ولی معمولاً اين قطارها شلوغ ميشند و جا برای نشستن نميشه پيدا کرد. البته خوشبختانه من اين مشکل رو نداشتم.
مشکل از جايی شروع شد که يه قطارِ نيم ساعت تاخير کرد و همين باعث شد به قطارِ بعدی نرسم و ۲ ساعت منتظرِ قطارِ بعدی بمونم. نکته اينجاست که چون مسافرِ قطارِ ارزون بوديم نه تنها مسئولينِ راه آهن کاری نکردند بلکه يه عذرخواهی هم بخاطر ۲ ساعت هدر رفتن وقتمون، نکردند. در صورتيکه حدود يک ماهِ پيش پدر و مادرم که با قطارهای سريع السير (ICE: Inter City Experess، که معمولاً سرعتش بيشتر از ۲۰۰ کيلومتر در ساعت ميرسه) مسافرت ميرفتند و قطارِ ۱۰ دقيقه تاخير داشته علاوه بر اينکه کُلی ازشون بخاطر همون ۱۰ دقيقه عذر خواهی کردند يه کاغذ بهشون دادند که دفعه بعد اگر خواستند بليط بگيرند ۵۰ درصد بهشون تخفيف ميدند. اينجاست که معلوم ميشه وقت، زمانی ارزش پيدا ميکنه که آدمها براش بيشتر پول خرج کرده باشند.
نکته بعدی امروز (يکشنبه) صبح پيش اومد. دوباره صبح زود حرکت کردم. البته اين بار به موقع رسيدم! وقتی قطار راه افتاد از اونجا که صبح فرصت کافی برای دست به آب!!! نداشتم، رفتم اين امرِ واجب رو اَدا کنم! متاسفانه يک مقدار طول کشيد، بعد از چند دقيقه ديدم از پشت بلندگو اعلام ميکنند که «وسايل خود تون رو رها نکنيد و بريد». منم چون کوله پشتيم رو همينطور وِل کرده بودم اومده بودم، گفتم نکنه اتفاقی افتاده. سريع سر وَ تَهِشُ هم آوردم و تا دستامو بشورم ديدم در ميزنند. اومدم بيرون ديدم مأمورِ کنترل بليط مضطرب ايستاده دمِ در. تا منو ديد پرسيد اون کوله پشتی برای منه؟ و وقتی فهميد مالِ منه يه نفس راحت کشيد. نگو فکر کرده بودند توش بمبِ و نميدونم از کجا سريع پليس پيداش شده بود. راستش برای همه ما که تو ايران يا کشورهای در حال توسعهء ديگه، بزرگ شديم، ۱۱ سپتامبر يه اتفاقی بود که افتاد و چند هزار نفر آدم مُردند و تموم شد رفت. ولی برای اين غربيها نه تنها هنوز پيامدهای اقتصاديش مونده، بلکه از لحظه اجتماعی هم باعثِ تحولِ اينها شده. اينها که فقط و فقط تا حالا مرگ رو تو فيلمها اَکشن آمريکايی ديده بودند، و فکر می‌کردند يه تروريست يا آدمکُش، چهره خشن داره (مثل Arnold Schwartzenegger)، حالا هر کله سياهی که لبخند هم بر لب داره و چهرش مظلومه هم يه تروريست بنظرشون مياد. خدا محمد عطا رو رحمت کُنه که تا اَبَد اسم خودش و تمام کله سياه‌ها رو جاودانه کرد!
يه چيز جالب ديگه، الان شنيدم همون قطار که صبح من سوارش بودم چند تا ايستگاه بعد از پياده شدنم تصادف کرده. حالا فکر ميکنيد من آدمِ بدشانسی هستم که دقيقاً تو قطاری نشستم که می خواد تصادف کُنه؟ يا خوش شانس که ازش پياده شدم!؟ آخه اينجا هر چند سال يکبار از اين اتفاقها ميافته.
يه توضيح در مورد سِنم: من گفتم يه خرده بيشتر از ۱۷ سال دارم، نگفتم که دقيقا ۱۷ سالمه. در هر حال من فقط تا ۱۷ سالگی سِنم رو شمردم و بعد از اون ديگه بهش توجهی نکردم، حوصلشو هم ندارم جمع و تفريق کنم ببينم چند سالمه، خوب شما همون ۱۷ سالُ الالحساب قبول کنيد.
يه توضيحِ کوچيک ديگه: اين نوشته واسه پريروز (يکشنبه) بود، ولی چون persianblog خراب بود امروز توانستم تو وبلاگ بيارمش.

About September 2003

This page contains all entries posted to سعید حاتمی in September 2003. They are listed from oldest to newest.

July 2009 is the next archive.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Powered by
Movable Type 3.35