من برگشتم! (حالا بگو نبودی هم چيزی فرق نکرد) اين سَفَر هم مثل همهء سفرها هم خوب بود و هم جالب، فقط دو نکته وجود داشت که شايد برای شما هم جالب باشه.
اولی تأخيرِ قطار بود که باعث شد حدود ۲ ساعت ديرتر به مقصد برسم. راستش اول صبح گفتم زود بلند بشم و راه بيافتم که زودتر هم برسم. اومدم ساندويچ درست کنم يه دفعه ديدم ای داد که دير شد، خلاصه نه تنها ساندويچها جا موند بلکه قطارُ هم از دست دادم و بايد تا قطارِ بعدی ۲ ساعت منتظر ميموندم. از اونور تمام روز رو گشنگی کشيدم چون مثلاً ساندويچها صبحانه و ناهارم بودند! يکشنبهها هم هيچ جا باز نيست که آدم چيزی بخره، آخرش رفتم از اُتومات (دستگاه فروشِ تنقلات و نوشيدنی) شکلات گرفتم.
اينجا آخرِ هفتهها (شنبه يا يکشنبه) پنج نفر ميتونند با ۲۸ يورو کُلِ روز رو سوارِ هر قطار (بجز قطارهای سريع السير) يا وسيله نقليه عمومی که ميخوان بشند. خب اگر آدم بخواد بعضی مسيرها رو يه نفری بره پول بليط قطارش دست کم ۵۰ يورو ميشه به همين دليل آخرِ هفتهها ميشه با صرفه تر مسافرت کرد، ولی معمولاً اين قطارها شلوغ ميشند و جا برای نشستن نميشه پيدا کرد. البته خوشبختانه من اين مشکل رو نداشتم.
مشکل از جايی شروع شد که يه قطارِ نيم ساعت تاخير کرد و همين باعث شد به قطارِ بعدی نرسم و ۲ ساعت منتظرِ قطارِ بعدی بمونم. نکته اينجاست که چون مسافرِ قطارِ ارزون بوديم نه تنها مسئولينِ راه آهن کاری نکردند بلکه يه عذرخواهی هم بخاطر ۲ ساعت هدر رفتن وقتمون، نکردند. در صورتيکه حدود يک ماهِ پيش پدر و مادرم که با قطارهای سريع السير (ICE: Inter City Experess، که معمولاً سرعتش بيشتر از ۲۰۰ کيلومتر در ساعت ميرسه) مسافرت ميرفتند و قطارِ ۱۰ دقيقه تاخير داشته علاوه بر اينکه کُلی ازشون بخاطر همون ۱۰ دقيقه عذر خواهی کردند يه کاغذ بهشون دادند که دفعه بعد اگر خواستند بليط بگيرند ۵۰ درصد بهشون تخفيف ميدند. اينجاست که معلوم ميشه وقت، زمانی ارزش پيدا ميکنه که آدمها براش بيشتر پول خرج کرده باشند.
نکته بعدی امروز (يکشنبه) صبح پيش اومد. دوباره صبح زود حرکت کردم. البته اين بار به موقع رسيدم! وقتی قطار راه افتاد از اونجا که صبح فرصت کافی برای دست به آب!!! نداشتم، رفتم اين امرِ واجب رو اَدا کنم! متاسفانه يک مقدار طول کشيد، بعد از چند دقيقه ديدم از پشت بلندگو اعلام ميکنند که «وسايل خود تون رو رها نکنيد و بريد». منم چون کوله پشتيم رو همينطور وِل کرده بودم اومده بودم، گفتم نکنه اتفاقی افتاده. سريع سر وَ تَهِشُ هم آوردم و تا دستامو بشورم ديدم در ميزنند. اومدم بيرون ديدم مأمورِ کنترل بليط مضطرب ايستاده دمِ در. تا منو ديد پرسيد اون کوله پشتی برای منه؟ و وقتی فهميد مالِ منه يه نفس راحت کشيد. نگو فکر کرده بودند توش بمبِ و نميدونم از کجا سريع پليس پيداش شده بود. راستش برای همه ما که تو ايران يا کشورهای در حال توسعهء ديگه، بزرگ شديم، ۱۱ سپتامبر يه اتفاقی بود که افتاد و چند هزار نفر آدم مُردند و تموم شد رفت. ولی برای اين غربيها نه تنها هنوز پيامدهای اقتصاديش مونده، بلکه از لحظه اجتماعی هم باعثِ تحولِ اينها شده. اينها که فقط و فقط تا حالا مرگ رو تو فيلمها اَکشن آمريکايی ديده بودند، و فکر میکردند يه تروريست يا آدمکُش، چهره خشن داره (مثل Arnold Schwartzenegger)، حالا هر کله سياهی که لبخند هم بر لب داره و چهرش مظلومه هم يه تروريست بنظرشون مياد. خدا محمد عطا رو رحمت کُنه که تا اَبَد اسم خودش و تمام کله سياهها رو جاودانه کرد!
يه چيز جالب ديگه، الان شنيدم همون قطار که صبح من سوارش بودم چند تا ايستگاه بعد از پياده شدنم تصادف کرده. حالا فکر ميکنيد من آدمِ بدشانسی هستم که دقيقاً تو قطاری نشستم که می خواد تصادف کُنه؟ يا خوش شانس که ازش پياده شدم!؟ آخه اينجا هر چند سال يکبار از اين اتفاقها ميافته.
يه توضيح در مورد سِنم: من گفتم يه خرده بيشتر از ۱۷ سال دارم، نگفتم که دقيقا ۱۷ سالمه. در هر حال من فقط تا ۱۷ سالگی سِنم رو شمردم و بعد از اون ديگه بهش توجهی نکردم، حوصلشو هم ندارم جمع و تفريق کنم ببينم چند سالمه، خوب شما همون ۱۷ سالُ الالحساب قبول کنيد.
يه توضيحِ کوچيک ديگه: اين نوشته واسه پريروز (يکشنبه) بود، ولی چون persianblog خراب بود امروز توانستم تو وبلاگ بيارمش.