« November 2003 | Main | July 2009 »

December 2003 Archives

December 2, 2003

نژادپرستی خوبه يا بد؟


اگر مطالبم رو دنبال ميکنيد، حتما می دونيد عقيده دارم کسيکه برای خوب بودن تلاش ميکنه انسان خودخواهيه. البته مسلما خودخواهی مثل همه واژه‌ها درجات و تعريفهای خاصِ خودش رو داره. يکی از نازلترين درجاتش هم خودبرتربينيه. يعنی ما فکر کنيم کاملترين هستيم و ديگران پراز نقص و کمبود. بين همه ما اين خود برتربينی يک ضعف شخصی محسوب ميشه که مسلما باعث انزوا فرد خودخواه ميشه؛ چون حتما بخاطر اين نوع رفتارش باعث ناراحتی و دلخوری نزديکانش ميشه. حالا اگر اين خود برتربينی به گروه و قوم و نژاد بسط پيدا کُنه ديگه نميشه گفت يک نفر ضعف شخصيتی داره؛ چون يک گروه از انسانها به اون عقيده دارند و در يک جامعه دمکرات هرکس حق داره هر جور می خواهد فکر کُنه. پس اين خود برتر بينی با اولی خيلی فرق داره.
يه رفيق باحال پيدا کردم ولی شانس من چپيه، وبلاگش هم از اين شورشی هاست؛ ولی چون من همه آدمهای با معرفت رو دوست دارم، زياد بهش سر ميزنم و هر وقت هم که آنلاين ببينمش يه چند تا تيکه بارِهم می‌کنيم.
از اون طرف چند وقت پيش با يه وبلاگ جالب آشنا شدم که محتوياتش اصلا ربطی به اسمش نداشت. افکار نويسندش برام خيلی جالب بود و با اينکه دير به دير آپديت ميکنه ولی من مشتاقانه مطالبش رو می خونم. بهتره خودتون يه سر بهش بزنيد تا از افکار و ادبياتش آگاه بشيد. حالا اين دوست عزيز چند روز پيش تو قسمت نظرات وبلاگ رفيقمون يه سری مطالب نوشته بود که حيفم اومد شماها نخونيدش و اين ديد به زندگی و جامعه رو نبينيد.

نويسنده: asal

جمعه، 7 آذر 1382، ساعت 13:28

در دوران دبيرستان يک موضوعی فکر من را به خود سخت مشغول کرده بود و آن چيزی نبود بجز اثبات وجود خدا برای خودم . هر جوری که می خواستم اين موضوع را اثبات کنم ، نمی شد . وقتی از ديگران می پرسيدم تنها جوابی که می دادند اين بود که " مگر می شود اين همه نعمتی که در دنيا وجود دارد خود به خود و بدون آفريننده به وجود آمده باشد . پس اين نعمتها دليل وجود خداست " و من در جواب می پرسيدم که گيريم اين موضوع قبول ، حالا بگوئيد خود خدا چگونه به وجود آمده ؟ و آنها جواب می دادند " خدا از ابتدا وجود داشته و اين در عقل بشر نمی گنجد " . من هم می گفتم چطور می گوئيد خدا از اول وجود داشته اما نمی توانيد بگوئيد اين نعمتها هم از اول وجود داشته اند . اين سوالی بود که هيچ کس به آن جوابی ندارد . آنچه که من در بحثهای شما می بينم نوعی سفسطه بدون آغاز و پايان است . برای من اين سوال وجود دارد که چطور شما اصول مترقی نازيسم را شبيه به حکومت مرتجع کنونی می بينيد و آنها را به هم مرتبط می کنيد . و اصلا با توجه به چه مرجعی اينگونه و يکطرفه به قاضی می رويد . آيا اگر من بگويم که عمل هاشم آغاجری برگرفته از اصول بيانی ماکياوليست که برای دستيابی به قدرت ، به لجن کشيدن هر مفهومی را مباح می داند ، توانسته ام آغاجری و ماکياول را يکی بدانم . شما اصولی از نظريه پيشرو نازيسم را زير سوال برده ايد که بسياری از آنها ، نه تنها بسيار فراتر از زمان ارائه آن بلکه فراتر از زمان کنونی می باشد . آيا به راستی اصل اصلاح نژادی که آن را زير سوال برده ايد همان چيزی نيست که بعد از گذشت دهها سال اکنون مراکز معتبر پزشکی با شناخت قبل از تولد نوزادان تالاسمی و ناقص و مشکل دار ، از تولد آنها و زجر کشيدن خودشان و خانواده هايشان جلوگيری می کنند . آيا اين همان اصلاح نژادی نيست که يهوديان از آن تابو ساخته اند . فکر نمی کنيد آن لولويی که از آن می ترسيم همان پدر ما نيست که سبد بر سر نهاده است ؟ .آيا آنچه که امروز به نام اتانازی يا مرگ در کمال آرامش مطرح شده ، و در آن بيماران لاعلاج و پيران سالخورده را از رنج کشيدن آزاد می کنند ، همان چيزی نيست که ۵۰ سال پيش پيشوای افسانه ای ما آن را بيان می کرد . آيا زمانی که شما به عنوان يک انسان خوب به چاقو فروشی می رويد و برای پوست کندن ميوه چاقو می خريد و زمانی که يک قاتل همان چاقو را می خرد می توان حکم قاتل را برای هر دوی شما صادر کرد . شما رهبری برجسته پيشوای نازيسم را که جنبه فرا زمينی داشت با ولايت فقيه مقايسه کرده ايد . ولايت فقيه يعنی کسی که بر همه چيز شما حاکميت دارد حتی بر فکر شما . اما رهبری نازيسم تنها در رسيدن به هدف خاصی و آن هم هدفی که نفعش به عموم می رسد مطرح می گردد . آنچه در مورد نژاد آريايی به اثبات رسيده اين است که اين نژاد تنها زمانی صاحب شوکت بوده است که دارای رهبری قدرتمند بوده است . و اين درست بر خلاف سيستم انگلوساکسونی و دوستان اسکانديناوی شماست که در آنها سيستمی شبيه به گله گوسفند حاکم است و فرقی نمی کند چه کسی در جلو حرکت می کند و به هر حال همه يک مسير مشخص را طی می کنند . شاهد آن هم اينکه هيچگونه تغيير قابل درکی بين زمان حکومت دو رئيس جمهور با گرايش مختلف در اين کشورها وجود ندارد . آيا سيستم مليتاريسمی که شما آن را به نقد کشيده ايد چيزی جز آمادگی نظامی فرد فرد جامعه برای دفاع از خاک خود می باشد . آيا مثلا ما ايرانيانی که بين جماعتی از گرگان تنها افتاده ايم بايد قدرت دفاع را داشته باشيم يا نه . ما عرب نيستيم که در صورت مشکلی ده کشور عرب به کمک ما بيايند . ما مسيحی نيستيم که چند مليارد مسيحی به کمک ما بيايند . آيا فراموش کرده ايد حمله مغول به ايران را و چشمانی که از کاسه درآمد فقط بخاطر اينکه سلطان محمد خوارزم شاه به غنيمت داشتن دم مشغول بود " جامعه جهانی " و از قدرت نظامی غافل . و آيا دانستن راه استفاده از اسلحه آنقدر سخت است که با چسباندن انگ مليتاريسم به آن ، از آن گريزان هستيد . حتی برای من که در سيستم متحجر کنونی که شما آن را با نازيسم مقايسه کرديد ، امکان رفتن به سربازی به علت جنسيت نبود ، آنقدر انگيزه وجود داشت که در استفاده از تفنگ شکاری به تبحر برسم به اميد روزی که حداقل با کشتن يک متجاوز به خاک مقدس ايرانم ، دينی را ادا کرده باشم . و در آخر فکر می کنم امروز در غرب به اين نتيجه رسيده اند که اصول نازيسم بسيار جلوتر از زمان بوده و امروز مجبورند بسياری از مفاهيم آن را يکی يکی به اجرا در آورند . از اصلاح نژادی گرفته تا دهها مطلبی که شايد اجرای آنها به به عمر من و شما کفاف ندهد . و اما نکته جالب من و شما اين است که با اينکه اصلا در هيچ نظری با هم توافق نداريم در يک شاخص سخت با هم موافقيم و آن چيزی نيست بجز در مرجعی که آن را پليد می دانيم . من و شما سعی می کنيم طرف مقابل را به حاکمان فعلی بچسبانيم . می بينيد که چقدر ما با هم تفاهم داريم ! . مبارکه ! . اما اين را هم می گويم که ما بايد از شکست ديگران درس بگيريم . همانگونه که من از شکست آلمان درس گرفتم . اينبار من می دانم که راه من از دريای خون می گذرد و همواره به آن می انديشم .

E-mail:  وارد نشده است

URL:  shahvat1.persianblog.com

نميدونم چه برداشتی از حرفهای ايشون داريد، حتما موافقين و مخالفينی خواهد داشت. حالا من که دارم تو کشوری زندگی ميکنم که حتما اسمش براتون کلمه نژادپرستی رو به خاطر مياره، ميخوام اون چيزی که تا حالا از زندگی کردن تو آلمان و برخورد مردمش، شناختم رو به قلم بيارم. البته اميدوارم پاسخ دوست خوبم هادی که امروز صبح توسط نامه در اين مورد از من سوال کرده رو داده باشم.
همه ما بی چون و چرا تعصبات ميهن پرستانه و حتی قومی داريم، يکی خشک و يکی تر، ولی همه داريم. سالها پيش تفکر نژادبرتر و ناسيوناليستی تقريبا همه جای دنيا رو فرا گرفته بود، در واقع گذر از مشکلاتی که بشر قرنها باهاش دست به گريبان بود، مثل بيماری، فقر، زندگی ارباب رعيتی، ناتوانی صنعتی و خيلی مشکلاته ديگه، باعث شد بشر بيشتر احساس تکامل و قدرت بکنه. مسلما اين وسط کشورهای صنعتی که استثمارگر هم بودند از همه بيشتر احساس برتری فکری و اجتماعی که منجر به برتری نژادی ميشه، می‌کردند. کشور آلمان بخاطر مسائل زيادی نتونسته بود از لحاظ اقتصادی و نظامی رشد بکنه و بر عکسِ کشورهای همسايه، يک کشور ضعيف محسوب ميشد. تا اينکه در عرض زمانِ کمی تونست همطراز کشورهای صنعتی ديگه بشه و خوب هر وقت رشد و توسعه متناسب با زمان نباشه مشکلاته ديگه ای رو بوجود مياره. البته اينرو هم نبايد ناديده بگيريم که در اون سالها انديشمندان بزرگی در آلمان ظهور پيدا کردند و خيلی از مکتبهای اجتماعی رو پايه ريزی کردند.
در اين بين تفکر ناسيوناليستی در کشور آلمان سريع رشد پيدا کرد و اتفاقاتی افتاد که همه ما کم و بيش ازش مطلع هستيم. اين جنگ با تمام حوادث و خاطرات بدش (برای همه مردم دنيا) تموم شد ولی هنوز هم که هنوزه مردم آلمان بخاطر اينکه باعث اين جنگ بودند شرمنده هستند. چند وقت پيش که داشتم از دانشگاه وبلاگ شهوت ران رو ميخوندم، متوجه شدم همه حواسشون به من هست و چون علامتِ صليب شکسته داره فکر می‌کردند که من مطلبی بر عليه نازيسم می خونم. يه نفر، ديگه طاقت نياورد و بعد از اينکه فهميد ايرانی هستم، با يه حالت کنجکاوی و شرمندگی ازم پرسيد آيا ايران هم در زمان جنگ جهانی دوم خسارت ديده. وقتی که بهش توضيح دادم که ايران در اون سالها بخاطر مسائلی و اينکه خودمون رو با شما هم نژاد ميدونيم از آلمان حمايت کرد، خيلی تعجب کرد و وقتی فهميد تو اون صفحه در حمايت از نازيسم مطلب نوشته شده، تعجبش بيشتر شد. اينجا حتی ناسيوناليست ترين شخص هم با شرمندگی از هيتلر و اون سالها صحبت ميکنه، و جالبه بدونيد کسی با تفکرات ناسيوناليستی تندرو اجازه نداره سياستمدار بشه، يعنی نظارت استصوابی ميشه.
سياستمدارهای امروزی سعی ميکنند مرزها برداشته بشند، چه از نقشه‌ها چه از فکرها. البته فکر هم نکنيد که من ساده لوح هستم و نميتونم ببينم پشت اين جهانی شدن چه سودهايی برای چه اشخاصی هست، ولی مطمئن باشيد همين مزيت که انسانها با هر رنگ و فکری بتونند در کنار هم زندگی کنند به همه چيز ميارزه، تازه استثمار هميشه وجود داشته و فقط با گذشت زمان روشش عوض شده، پس ملتها چيزی رو با جهانی شدن از دست نمی دند.
مشکلی که شايد اکثر خارجيها در کشوری مثل آلمان داشته باشند، رفتار بعضی اشخاص با يک فرد خارجی هست. البته طبق آمار ۹۰ در صد بد رفتاری با خارجی‌ها توسط نوجوونها صورت ميگيره که مسلما يک نوجوون بخاطر اقتضاء سنش رفتارهای غيرمنطقی زياد داره و بی احترامی به ديگران و خرابکاری يکی از اين رفتارهاست. به نظر من مشکل بد رفتاری با خارجی‌ها دو عامل داره:
يکی اين که در بعضی شهرها (که معمولا در شرقِ آلمان هستند) خارجی وجود نداره يا کمه و خب تنها اطلاعاتی که شهروندان اونجا از يک خارجی دارند اطلاعاتی هست که از طريق رسانه‌ها کسب ميکنند که مسلما يک شناخت کلی هست. مثلا وقتی از ايران يک نفر جايزه صلح نوبل ميگيره، نام ايران با جايزه صلح نوبل تو ذهنشون گره ميخوره و مطمئناً يک خبر ديگه ميتونه راحت جای اين ذهنيت رو بگيره. البته اين مسأله کلی هست؛ چون افرادی هم وجود دارند که اطلاعتِ زيادی در مورد کشورهای ديگه دارند. خود من هم در يکی از اين شهرها زندگی ميکنم که خارجی خيلی کم داره و ميشه به وضوح ديد که مردم در برخورد اول با يک خارجی نميدونند چه جوری رفتار کنند. خود ما هم همين طور هستيم، اگر با يک نفر که از ظاهرش مشخصه که خارجیه، برخورد کنيم آيا عادی رفتار می‌کنيم؟ اين که از چه کشوری هست و شناخت ما از اون کشور چيه، برامون فرق ميکنه؟ حالا اين رو هم در نظر بگيريم که يک خارجی به رفتار ديگران حساسيت بيشتری داره. به طور مثال اگر شما بريد يه جا مهمونی، حتی اگر بدون دعوت باشه توقع داريد لااقل صاحب خونه تحويلتون بگيره. اينطور نيست؟
تو بقيه شهرها که به نسبت خارجی زياد داره مشکل کاملا فرق داره. اينجور جاها طرف وقتی از خونه اش در بياد خارجی ميبينه تا شب که بر می گرده خونه اش، پس خودش رو متفاوت از يک خارجی نمی بينه، چون داره باهاشون زندگی ميکنه و دقيقا تو جامعه شرايط يکسانی باهم دارند. ولی تو اين بين بعضی مليتها هستند که بخاطر فرهنگ و مشکلاتی که تو کشورشون داشتند، ناهنجاريهايی به وجود آوردند؛ مثلا ترکها (منظور اصليت ترکيه) که به خاطر احساساتی بودنشون زياد دعوا ميکنند. يا عربها؛ که بيشتر خلاف کارها و مواد فروشها عرب هستند يا ترک. خب شما بوديد چه فکری می‌کرديد؟ آيا ديد کلی تون در مورد کسانی که شکل ظاهريشون مثل ترکها و عربهاست، بد نمی شد؟ تازه آدم قيافه بعضی از اين خارجی‌ها رو ميبينه کلی دعا به جون جوادهای خودمون ميکنه. خود من هم معمولا به اينجور آدمها چپ چپ نگاه ميکنم. با اين حال اينها همه در جامعه آلمان پذيرفته شده است و جالب اينجاست که دولت آلمان خيلی ملاحظه خارجی‌ها رو ميکنه. مثلا ما وقتی فيلمهای پليسی آلمانی ميبينم همه مجرمها آلمانی هستند در صورتيکه اکثرِ جرائم در آلمان توسط خارجی‌ها صورت ميگيره.
حالا اين مشکلات تو تمام کشورهای مهاجرپذير وجود داره و نگاه‌ها به قشری که به کارهای خلاف کشيده ميشند از طرف جامعه منفی خواهد بود. حتی تو آمريکا هم که در واقع همه مردمش خارجی هستند، اين وضعيت وجود داره. حالا فکرش رو بکنيد تو ايران خودمون که ما همديگر رو نميتونيم تحمل کنيم، کنارمون خارجيهايی زندگی کنند که شرايطشون تو جامعه برابر با ما باشه. خود من باشم با تيرکمون شيشه هاشو ميشکونم. پس ميبيند که به اين راحتی نميشه گفت دليل اينکه با خارجيها بد رفتاری ميشه نژادپرستی هست.
خوشبختانه روز به روز در جای جای جهان عقلانيت بشر اونقدر تکامل پيدا ميکنه که نژاد و قوم و تفکر يک انسان نمی تونه حقوق طبيعی يک نفررو از اون بگيره، البته برای اينکار زمانِ زيادی لازمه تا همه ما به اون حد از خودخواهی برسيم که اين اجازه رو به خودمون نديم که برای بودن يا نبودن يک موجود زنده تصميم بگيريم، حتی اگر کاملترين و داناترين شخص باشيم.

اين بار هم طولانی نوشتم! از لطف همه کسانی که تا حالا حوصله کردند و خوندند ممنونم. تو اين هفته که گذشت واقعا هفته بد کاری رو پشت سر گذاشتم، و مجبور بودم شنبه و يکشنبه تا دير وقت سر کار باشم، اگر برای دوستان نتونستم نظر بدم يا کوتاه بود به بزرگی خودتون ببخشيد. از دوستِ خوبم دريا هم عذر ميخوام که هنوز نتوانستم جواب سئوالشون رو بدم. چون مشکلشون چيزی هست که اکثر بلاگرهايی که آشنايی کمی با ساختن صفحات اينترنتی دارند، با اون مواجه ميشند، تصميم گرفتم همينجا در موردش توضيح بدم که اميدوارم هر چه زودتر فرصت کنم.
در ضمن من هنوز برای اسم آدرس جديدم تصميمی نگرفتم. ازتون ميخوام با من هم فکری کنيد و اگر پشنهادی داريد به من بگيد. البته اين آدرس بايد کوتاه باشه تا راحت به ذهن سپرده بشه، همينطور مشخصه هايی رو هم از من يا وبلاگم دربر داشته باشه. البته دوست داشتم پسوند اون ir باشه ولی متاسفانه چون بايد حتما از ايران تهيه کنم و هزينه زيادی داره برام مقدور نيست. لطفا اگر نظری داريد حتما با من در ميون بگذاريد. از همتون ممنونم.

پی نوشت: به دوست خوبم حاجی سپنتا قول داده بودم در راستا وظايف مطبوعاتی! جوابيه ايشون رو به نويسند وبلاگ شهوت ران، منتشر کنم! البته از اول هم گفتم اين رفيق ما اصلاح طلب هست و آبش با من تو يه جوب نميره، در ضمن من اصلا دوست ندارم اينجا مطلب سياسی نوشته بشه، ولی خوب جوابيه جوابيه است. قضاوتش با خودتون.
توضيح ضروری: اين کامنت خطاب به نويسنده وبلاگ شهوت ران در وبلاگ شهوت ران گذاشته شده، ولی از اونجا که من کامنت نويسنده وبلاگ شهوت ران رو که در وبلاگ شهرسوخته بود، اينجا گذاشتم، دوست خوبم سپنتا خواست که جوابيه رو هم اينجا بذارم. من اين وسط هيچ نقشی ندارم و مخاطب نيستم!

نويسنده: sepanta

چهارشنبه، 19 آذر 1382، ساعت 10:8

و اما.....خوب خيلی ممنون که در صحبتهای من و بحثهای من سفسطه بدون اغاز و پايان ديديد!!خدا رو شکر بحثها و استدلالهای شما که اصلا سفسطه بازی و خيال پردازی نيست!! اولا که صحبتی که من مطرح کردم هنوز به نازيسم نرسيده(ای ساربان اهسته ران).....من اصول و مبنای حکومتهای فاشيستی رو نشون دادم که از جمله ايران ما نمونه بارزش هست حالا ديگه يه شباهتهايی هم با نازيسم توش هست...مهمترين نمونش اينکه هم نازی‌ها و هم اسلام گراهای متعصب و افراطی به رهبر و پيشواشون جنبه فرازمينی و قدسی دادن و حتی نظر دادن در مورد رهبرشون خطايی بزرگ و نابخشودنی هست!!
و اما اصول مترقی نازيسم شما.....ميشه برای ما که مشتی نادان و کم سواد هستيم اين اصول مترقی را شرح و بسط دهيد.....خيلی جالب هست که شما اصل اصلاح نژادی هيتلر و روش و برخورد اون رو با روش مراکز معتبر پزشکی که ده‌ها سال بعدتر امدن يکی ميکنيد درست مثل امروز مسلمانها که هر اختراعی که پيدا ميشود سريع از يکجای قران تاويل ميکنند و ميگن اين قبلا گفته شده و همون منظور بوده!!!انچه امروز هم به نام اتانازی مطرح شده (گرچه من در مورد خودم قبولش دارم يعنی مرگ در صورت لاعلاج بودن بيماري)در سرتاسر دنيا مخالفين بسيار داره و عملی غير انسانی محسوب ميشه و در هيچ کجا قانونی نشده و هر جا هم که اجرا ميشه بدون مجوز هست! و البته تفاوت بسیاری هم بين نحوه عمل و اجرای پيشوای شما با امروز ماست!
ولايت فقيه و پیروانش هم همین نظر را دارند که رهبری تنها در رسيدن به هدف خاصی و ان هم هدفی که نفعش به عموم ميرسد مطرح ميگردد راحتر بگويم تمام رهبران دنيا اين شعار را سر ميدهند ....و باز هم نژاد...در کشوری مثل ايران که هزار تخم در ان ريخته شده و از اريايی تنها نامی باقی مانده ديگر اثبات روش حکومت بر يک قوم و قبيله مطرح نيست بر يک ملت و بر مردم با هر نژاد و قوميتی مطرح هست اگر قرار باشد کشوری و ساختن کشوری تنها در دست يک نفر و يک رهبر باشد و با رفتن ان و يا مقتدر نبودن ان کشور رو به اضمحلال و نابودی برود چه فايده ای دارد؟! ايا حرکت کردن در يک مسير مشخص که باعث رفاه مردم و احترام به ازادی‌های فردی انهاست و با تغيير رهبران تغييری در این اصل بوجود نمياد نشان دهنده ضعف و نا کارامدی ان سيستم هست؟!
و اما سيستم ميليتاريسمی که شما سنگش رو به سينه ميزنيد...در دنيای مدرن امروز که پيشرفته ترين سلاحها و هواپيماها مورد استفاده قرار ميگيرد و جنگ الکترونيک به عنوان پرکاربرد ترين و موثر ترين روش مورد استفاده قرار ميگيرد چيزی به نام امادگی فرد فرد جامعه برای دفاع نظامی و جنگ تن به تن کمی قديمی و به درد نخور هست کافی هست که به جنگ عراق نگاهی بندازيم و ببينيم که به چه سرعت چه اتفاقی افتاد و ان هم نقش سرباز و نيروی حرفه ای هست که تمام عمر به اين کار مشغولند....در دنيای امروز هرجا که جنگ و خونريزی ميشه مردم دست به تظاهرات و مخالفت ميزنند و با جنگ مخالفت ميکنند و کاری به هم کيشی و هم نژادی ندارند و حتی در فکر بر اندازی ارتش در کشورهای دنيا هستند برای نمونه مردم سوئيس در يک همه پرسی و رفراندوم تصميم به برچيدن نيروی نظامی داشتند که به حد نصاب نرسيد
و شما که می گوييد((انقدر انگيزه داشتم که در استفاده از تفنگ شکاری به تبحر برسم به اميد روزی که حداقل با کشتن يک متجاوز به خاک مقدس!ايرانم دينی را ادا کرده باشم)) متجاوز از نظر شما تنها کسی هست که حمله نظامی ميکند و پا به خاک ميگذارد ايا رشادت شما و شجاعت شما در انجا نمود پيدا ميکند؟! به راستی اگر اين همه شجاعت و شهامت داريد برين جناب هاشمی شاهرودی که شناسنامه عراقی داره و تا ديروز سخنگوی مجلس اعلای عراق بود و امروز رئيس قوه قضاييه هست رو با تفنگ شکاريتون ادب کنيد!!...دوست عزيز متجاوز کسی هست که ازادی‌ها و حقوق انسانی رو پايمال ميکند و ظلم ميکند و اسلحه و خون تنها راه مبارزه نيست!
باز هم دوست دارم در وبلاگ تو که پيرو نازيسم و اصول مترقی! اون هستی اين اصول برای بقيه هم نمايان بشه و توضيح داده بشه تا ما هم بفهميم غرب و شرق امروز کدامين اصول مترقی نازیسم رو به اجرا در ميارن که به عمر ما هم کفاف نميده.....دوست من راه بهشت را از جهنم و راه خون نميروند.....در اخر کمی از غرور و نخوتت کم کن چرا فکر ميکنی تو حقيقت محض هستی؟! ((بسياری در همون جلسه اول حقيقت رو می پذيرفتند و عده ای چند جلسه ای مقاومت می کردند . به هر حال کسی ناراضی از اين وبلاگ نمی رفت . اين به دليل تبحر و قدرت استدلال من نبود بلکه به علت بود که حقيقت آنقدر روشن و بالاست که کسی نمی تونه اون رو ناديده بگيره )) خيلی جالب بود!!!!شاد باشی

E-mail:  وارد نشده است

URL:  shahresokhte.persianblog.com

نظرات قبلی

December 8, 2003

افتتاح آدرس جديد

خب کم کم قرار هست وبلاگ جديدم افتتاح بشه. البته راه اندازی شده و شما ميتونيد الان هم از اونجا وبلاگ من رو باز کنيد چون مسلما سرعتش بيشتره و سفارش ميکنم اينجا هم نيايد ديگه. البته من نوشته‌ها رو اينجا هم ميذارم ولی خوب چون سرعتش کمتر هست به ضرر خودتونه. سعی هم کنيد weblog@1saeed.com رو هميشه به خاطر بسپاريد (عين تبليغها) شما هم ميتونيد به اين آدرس ميل بزنيد و هم اگر تو محل آدرس اکسپلورر يا Browser اون رو وارد کنيد، وارد وبلاگ من ميشيد. تعجب نکنيد، علم تا اينجا هم پيشرفت کرده و جفتش يکيه، نه ببخشيد يکيش جفتشه!!!
از همه کسانی که تو انتخاب آدرس سايتم کمک نکردند (آخه هيچ کس چيزی نگفت، واسه همين من نقيضش رو گفتم) کمال تشکر رو دارم. خلاصه 1saeed.com آدرس سايتم هست، يه کارهايی هم تا حالا براش کردم ولی هنوز کار ميبره. از پشنهاداتتون در جهت تکميل اون پيشاپيش ممنونم (هر چند ميدونم اول آخر خودم به خودم پيشنهاد ميدم). راستی قالب جديد چطوره؟ از دست عکسهای من هم راحت شديد! البته اين که سمت راست خالی هست شما به بزرگی خودتون ببخشيد، اون هم عذرش مالِ کسانی هست که وضوح تصويرشون ۶۰۰×۸۰۰ هست، تا اونها هم راضی باشن.

روز دانشجو

چند روز هست نه خوابيدم نه به کارهام تونستم برسم. البته بهتر هست زياد کنجکاوی نکنيد چون هرچقدر هم باهوش باشيد نميتونيد دليلش رو حدس بزنيد! خلاصه ببخشيد اگر به وبلاگهاتون سر نزدم يا اگر هم اومدم يا نظر ندادم يا کوچولو بوده. ميخواستم ديروز مطلب راجع به روز دانشجو بنويسم ولی به همون دلايل که شما نمی دونيد موکول شد به امروز. البته امروز هم بجای کار دارم می نويسم و فردا صبح بايد کلی کار تحويل بدم؛ يعنی باز هم شب تا صبح در خدمت کامی جان هستيم.
خوب همتون کم و بيش از جريانات ديروز اطلاع داريد. اگر هم نداريد شراگيم يه گزارش از تلاشش برای ورود به دانشگاه تهران نوشته که بد نيست بخونين (اينجا کليک کنيد) حالا جالب اينجاست که اينجا هم يه يکی دو ماهی هست که هر روز تو برلين روز دانشجو هست! اداره آلمان به صورت ايالتی هست يعنی هر ايالت يه رئيس جمهور داره و هيات دولت. مثلا مونيخ پايتخت ايالت بايرن هست؛ يا پُتسدام (دهاتِ ما) ايالت بِراندِنبورگ، شهر برلين که پايتخت آلمان هست درست وسط اين ايالت و چسبيده به پتسدام قرار گرفته، و خودش مثل‌هامبورگ و بِرمِن يه شهر مستقل هست، و در واقع شهردارش نقش رئيس جمهور و سناتورها نقش وزيرها رو ايفا ميکنند. همه اينها رو گفتم که بدونيد تو هر شهر و ايالت با اينکه ممکن هست چسبيده به هم باشند قوانين با هم متفاوت هست، حتی روزهای تعطيل هم فرق داره.
چند سالی هست (بعد از ۱۱ سپتامبر) دولت مرکزی آلمان مثل بقيه کشورهای صنعتی دچار مشکلات اقتصادیِ زيادی شده، از اين رو سعی ميکنه هزينه‌ها عموميش رو کم بکنه. از جمله بالا بردن ميزان ماليات، و کم کردن کمکهای اجتماعی به افراد فقير. با توصيفی که از نحوه حکومت آلمان شد اين قوانين هم متفاوت هست. مثلا تو شهر برلين قرار هست از سال (ترم) آينده شهريه دانشگاه‌ها ۲ برابر بشه. يعنی از حدود ۲۵۰ يورو (۲۵۰,۰۰۰ تومان) بشه ۵۰۰ يورو. به همين دليل تقريبا از ابتدای اين ترم تو برلين روز دانشجو هست.
اونجور که از اخبار و اطرافيان که تو برلين تحصيل ميکنند ميشنوم روشهای مخالفت با اين گرونی جالبه. مثلا کلاسها تو خيابون يا مترو برگزار ميشه و جالب هم هست که استادها و پرفسورها هم همکاری ميکنند. در اين مورد گيله مرد نوشته (اينجا کليک کنيد). البته اين اقدامات همه از طرف گروه‌های چپ که در واقع تفکرات سوسياليستی (اجتماعی) دارند هدايت و سازمان دهی ميشه، مثل همه تفکرات اين گروه هم طرفداران تندرو داره و مثلا مياند سر کلاس و با بلندگو شروع به حرف زدن ميکنند و نميگذارند استاد يا پرفسور حرف بزنه. يا اينکه حدود ۵۰ نفر از اونها دفتر سناتور علوم رو اشغال کرده بودند، يا يک عده جلوِ شهرداری برلين جمع شده بودند و نميگذاشتند کسی وارد بشه.
اين وسط بعضی‌ها هم کارهای جالب ميکنند. مثلا راهپيمايی با دوچرخه يا اسکيت، يا بدونِ لباس تو اين سرما. در واقع با اين کارها می خوان توجه مردم و رسانه‌ها رو به خودشون معطوف کنند تا دولت از جانب عموم تحت فشار قرار بگيره و از تصميمش عقب نشينی کُنه. مثلا چند روز پيش چند نفر از دانشجوها جلوی ساختمانهايی که برای شرکتهای تلويزيونی هست و يک رودخونه از کنارش رد ميشه، خودشون رو تو اين سرما به آب انداختِ بودند.
من نميخوام اين وسط مقايسه انجام بدم. خواسته‌های دانشجوهای ايرانی با اينها زمين تا آسمون فرق داره. ولی ميخواستم راجع به يه نکته فکر کنيم: اينها همون آزادی و دمکراسی که خيلی‌ها تو ايران دنبالش هستند رو دارند، ولی هميشه چيزی هست که باز هم از قدرت (دولت) مطالبه کنند. مثلا چند سال پيش دانشجوها و طرفداران گروه‌های چپ و سوسياليست انقدر به دولت فشار آوردند که نيروگاه‌های اتمی رو بخاطر محيط زيست تعطيل کُنه، يا ازدواج همجنس بازها رو قانونی کُنه (که موفق هم شدند) يا الان می خوان خريد و استفاده از مواد مخدر کم ضرر مثل حشيش رو آزاد کنند (که هنوز موفق نشدند)
نميخوام بگم مردم غيور ايران! چند سال آينده تو روز دانشجو (۱۶ آذر) برای قانونی شدن ازدواج همجنس بازها با پليس و مخلفانشون درگير ميشند، ولی ميخوام بگم اين خاصيت انسانه که هر چی رو داشته باشه دنبالِ داشتن چيزهای جديد ميره و اونها براش آرمانی ميشند ولی به محض بدست آوردنشون حتی فراموش ميکنه که چه بهايی رو براش داده. اينطور نيست؟ شما تو زندگی اينطور نبوديد؟
بد نيست به مناسبت روز دانشجو شما رو با وبلاگ يک دانشجو آشنا کنم که پر از مطالب علمی و پرارزش هست (اينجا کليک کنيد). در ضمن ورود دوست محترمم رو به جمع وبلاگ نويسها تبريک ميگم. اگر نوشته‌هام رو دنبال ميکنيد متوجه ميشيد قرار بود چه انسان بزرگی رو راضی کنيم حرفهاش رو به ما بگه (اينجا کليک کنيد).

نظرات قبلی

December 11, 2003

دسامبر رو دوست دارم

امروز بعدازظهر بخاطر اعتصاب و تظاهرات دانشگاه ما هم تق و لق بود، منم گفتم بيام سر کار و يه کم کارهای عقب مونده مو انجام بدم، ثواب اخروی داره. ولی خب نميشه حرف نزد! راستش آدم تو ماه دسامبر احساس خيلی خوبی داره. همه جا چراغونيه، مردم در حال حرکت، هر شب جشن. وقتی مقايسه ميکنم با اسفند خودمون که در واقع نزديک بهار هست و شکوفايی طبيعت، می بينم اون موقع همه ما تو استرس و نگرانی هستيم. دقت کرديم؟
از يه طرف خونه تکونی، از طرف ديگه خريد عيد، يا انجام دادن کارهای آخر سال. خوب اينجا هم همين مشکلات برای آخر سال هست، ولی انقدر جشن و شادی و برنامه و رسم و رسومات وجود داره که استرسها کمتر ميشه. از اينها گذشته وقتی آدم ميبينه پشت پنجره تقريبا همه خونه‌ها چراغونی شده يه احساس ديگه داره. اينجا برای خريد سال نو و هديه ها، مردم خيلی حساسيت دارند و تقريبا برای تمام کسانی که می شناسند (دوست و فاميل) هديه ميگيرند و خب اين خودش کلی مشغوليت ذهنی داره، ولی به همون دلايل که گفتم استرس‌ها کم ميشه.
از نکات جالب استقبال از سال نو، مراسم و سنتهای مذهبی هست. مثلا هفته پيش شب شنبه نيکلاس ميومد و تو کفش بچه‌ها شکلات ميگذاشت. دم درِ خونه من هم با اينکه کفش نبود ولی يه شکلات بود! نيکلاس يه روحانی مسيحی بوده که به فقيرها کمک می‌کرده و شبها ميرفته دم درِ خونه فقيرها خوراکی ميگذاشته. البته اينکه چرا الان نيکلاس و بابانوئل قرمزپوش شدند، بايد از شرکتهای کوکا کولا و مک دونالد پرسيد. شنيدم که از وقتی اين ۲ شرکت رشد کردند قيافه نيکلاس و بابانوئل اين شکلی شده! الان هم بيشترين تبليغات رو از شخصيت اين ۲ تا، همين شرکتها ميکنند. حتی درخت کريسمس رو هم شنيدم که تو همين يک قرن گذشته وارد مراسم استقبال از سال نو کردند.
از سنتهای قديمی ميشه از «Advent calendar» نام برد. اين رسم به اينصورته که به بچه‌ها چند هديه داده ميشه که بايد هر هفته (يا هر روز) تا شب کريسمس يکی از اينها رو باز کنند. الان کارخونه‌ها جعبه هايی درست ميکنند که مثل جعبه شانسی خودمون ميمونه (يادتون که هست؟) و توش شکلات هست و هر روز بچه‌ها يکيش رو باز ميکنند. شايد به نظر اين کار احمقانه بياد و اکثر بچه‌ها روز اول همش رو يا باز ميکنند و ميخورند يا يه جوری ميفهمند توش چيه، ولی همين که به بچه درس صبر و اراده ميده خودش خيلی هست و اين رو ميشه تو بزرگسالانشون به خوبی مشاهده کرد.
جشنها و بازارهای خيابانی تاثير زيادی تو روحيه کسانی که ساعتها دنبال چيزی تو مغازه‌ها گشتند، داره. معمولا هم بعد از خريد ميرند اونجا و چيزی ميخورند يا مينوشند، و تفريح ميکنند. خلاصه وقتی مقايسه ميکنم و ياد چهره‌های ابوس خودمون تو ماه اسفند ميافتم يه کم دلم ميگيره. نميخوام بحث فرهنگی کنم، چون از اول هم تو فرهنگ ما شادی و نشاط اولويتِ آخر رو داشته، ولی چه خوبه بجای اينکه از تهاجم فرهنگی ديسکو رفتن و پارتی رفتن رو ياد بگيريم، به اين مسائل کوچيک هم دقت کنيم. اين خود ما هستيم که باعث می شيم که تو جامعه نشاط باشه يا نه. فکر کنيد فقط يه لبخند مصنوعی رو لبهای همه باشه، چقدر تو روحيه آدم تاثير داره. فکر نکنيد اينها مشکل ندارند، اينها هم دارند، اينها هم صبح تا شب تو سرشون هزار جور مشکلات کار و زندگی ميچرخه. اينها هم کمتر از ما نگرانی و دلهره ندارند، ولی با اين وجود يه جامعه آروم دارند. بيايم فکر کنيم ببينيم چرا. نگيم که نميشه، ميشه، از خودمون شروع کنيم، از همين لحظه، نترسيد، انگ ديونگی زدن توهين نيست، بگذاريد بگن طرف ديونه است که همش نيشش بازه، ولی عوضش خيلی چيزها به دست مياريد. امتحان کنيد.
ديروز جايزه صلح نوبل به خانم عبادی داده شد. حرفها قبلا زده شده. اونهايی که مراسم رو نديدند و سرعت مودمشون بالاست ميتونند از اينجا(کليک کنيد) فيلم مراسم رو ببينند، سفارش ميکنم در حافظه جانبی (Hard Disk) ذخيره اش کنيد، بعد ببينيد. بقيه هم از اينجا (کليک کنيد) ميتونند متن سخنرانی رو بخونند. از حاشيه مراسم ميشه به حضور مايکل داگلاس هنرپيشه هاليوود اشاره کرد. دو بار هم گروه موسيقی کامکارها اجرای موسيقی سنتی کردی داشتند. اين دو تا يعنی اينجا(کليک کنيد) و اينجا(کليک کنيد) رو هم ببينيد. البته باز هم ميگم من نه مخالف هستم و نه موافق، قضاوت با خودتون.
اينکه مهدی مهدوی کيا بهترين بازيکن آسيا شده هم خبر خوبی بود که به همراه برفی که تو تهران اومده، آدم رو خوشحال ميکنه. اميدوارم برکات امسال کماکان ادامه داشته باشه. اين خبر(کليک کنيد) و اين گزارش(کليک کنيد) رو هم حوصله کردين بخونيد. راستی اصلا ميدونيم دختر فراری يا فساد و خودفروشی و اعتياد چيه؟ لابد نديديم تا حالا، ولی التماستون ميکنم ببينيد وفکر کنيد، فکر کنيد ببينيد ما چقدر مقصريم.

نظرات قبلی

December 17, 2003

عاقبت ديکتاتوری

يه دوستی امروز سر جلسه درس يواشکی ازم پرسيد «خوشحالی صدام حسين رو گرفتند؟» گفتم «چطور؟» گفت خب «ايرانی هستی و صدام اينهمه بلا سر شما آورده.» گفتم «خود صدام؟» گفت بلاخره اون دستورش رو داده.» فقط گفتم «صدام يه عروسک بوده» و مشغول نوشتن شدم. يادم افتاد که چند وقت پيش يکی از دلالان اسلحه برای اعراب که زمان جنگ ايران و عراق وزير کشور بوده و نقش اصلی تو صادرات مواد شيميايی برای سلاحهای کشتار جمعی به عراق رو داشته، وقتی در حال تفريح چتر بازی بوده چترش باز نميشه و می ميره. آقای Muehlemann از حزب ليبرال آلمان (ترجمش به فارسی ميشه مرد آشغال!!!) که خيلی‌ها عقيده داشتند مرگش کار عوامل اسرائيله، ولی هرکسی که به قدرت آشنايی داشته باشه ميدونه دوستان خطرناک تر از دشمنان هستند. ولی واقعا با مجازات صدامها و بوشها و ريگانها پدران و برادران و فرزندان ما زنده ميشند؟ ويرانی‌ها آباد ميشند؟ مگه پينوشه ديکتاتور نبود؟ جنايت نکرد؟ اينهمه ديکتاتور و جنايتکار تو اين دنيا هستند، اينکه صدام تو يه سوراخ موش توسط اربابان سابقش، دستگير ميشه چی رو تو اين دنيا عوض ميکنه؟ کودکان خيابونی مارو که برای يک لقمه نون دست به هر کاری ميزنند؟ معتادهايی که تو خيابونهای ام القری اسلام پخش هستند؟ چی رو عوض ميکنه؟ ولی اگر ما خودمون رو عوض کنيم خيلی چيزها عوض ميشه. اينو مطمئن باشيد.

چيزی که ميدونم اين که خودستايی و اسير قدرت شدن، عاقبتش خواری و ذلته. من از کسانی هستم که اعتقاد دارم انسان تو همين دنيا هم مکافات ميبينه، يکی رو مثل صدام همه ميبينند و يکی هم مثل بوش و امثالش رو کمتر کسی. ديکتاتور بودن فقط تو سياست نيست، بيايم تو زندگيمون و رفتارهای اجتماعيمون ديکتاتور نباشيم.

از اينجا مونده از اونجا رونده

پارسال قبل از عيد رفتم ايران، خب دور و برم دوستانم بودند و آشناها، کسانی که ميشناختمشون. روز تاسوعا با کيارش شيرازی بودم که زنگ زدند که خواهرش تصادف کرده و اون رفت بيمارستان. من موندم و کلی آدم تو خيابون. احساس خوبی بود که هموطنانم رو حس ميکنم، حس ميکنم جزو اونها هستم، ولی وقتی يه کم به رفتارشون دقت کردم تنم لرزيد. نميتوستم دَرکِشون کنم. خيلی غريب بودند، خيلی. رفتار و حرکت دختر پسرها واسم عجيب بود، نميدونستم چی رو می خوان ثابت کنن ولی هر چی بود از انسانيت دور بودند، خيلی دور.

وقتی تصميم گرفتم اينجا حرف بزنم، هدفم اين بود که با شما ارتباط برقرار کنم، با شما که ديگه نميتونم درکتون کنم، نميتونم خواسته هاتون، دردهاتون رو بفهمم. از ۳ ماه پيش (۲۲ شهريور) که شروع کردم به نوشتن، تنها هدفم اين بود که باهاتون حرف بزنم، بتونم درکتون کنم، شايد تو (يا شما) هم تونستيد چيزهايی يادتون بياد، چيزهايی که يادتون رفته، چيزهايی که زيباست، چيزهايی که ارزش محسوب ميشن.

اين مدت با خيلی رفتارها که فراموش کرده بودم، دوباره آشنا شدم، نميخوام اسم ببرم، ما خودمون بيشتر از هر کس ديگه ميدونيم چه ضعفها و نقصهايی داريم ولی آيا واقعا، خودپرستی و ارضاء شخصيت تا اين حد برامون ارزش داره که حاضريم همه ارزشها رو زير پا بگذاريم؟ دلم خيلی پُره. تا حالا از خودمون پرسيديم چرا اينهمه از دوستان وبلاگنويس ديگه نمينويسند؟ نميخوام نام ببرم، بارها شده جايی طبق عادت رفتيم ديديم ديگه از اون صفحه هميشگی که بهش عادت داريم و با خوندن نوشته هاش آروم ميشيم، خبری نيست. آخه چرا؟ واقعا چرا داريم اينهمه دوست رو تو جمع خودمون از دست ميديم. جواب همه شون هم همينه: وقتی کسی من و نوشته‌هام رو نميفهمه واسه چی بنويسم؟ وقتی کسی پيغامی ميذاره فقط قصدش اينه که يعنی من هم هستم و تو هم بيا وبلاگم، پس چرا بنويسم؟ وقتی يه شعر يا داستان مينويسيم ولی کسی حتی زحمت خوندن به خودش نميده، و فقط مينويسند: «قشنگ بود، به من هم ...»، خستگی تو تن آدم نمی مونه؟ چرا با خودمون اينطور می‌کنيم؟ باور کنيد حتی اگر من دستم رو بذارم رو يه دکمه و فقط يه حرف رو تکرار کنم، بازم واسش زحمت کشيدم، توقع دارم وقتی ميای اينجا لااقل نگاه کنی ببينی چه حرفی هست که ۴۵۶۷ بار تکرار شده. البته منظور من دوستانی نيست که اينجا رو ميخونند (چون اگه تا اينجاش رو خوندی يعنی تو جزء اونها نيستی) ولی ميخوام درد دوستانی رو بگم که فقط تنها راه رو حذف وبلاگ ميدونند، حذف تمام خاطرات، حذف تمام عشقها، تمام دوستی ها، آخه چرا؟ چرا ما بايد تاوان کج انديشی و خودپرستی ديگران رو بديم؟ چرا بايد دلمون بشکنه که هيچکس تو اين دنيا نيست حرف منو بفهمه؟ ای کاش ميتونستم کاری کنم که بعضی‌ها دوباره بنويسند ولی... در مقابل اينها که معصومانه رفتند هم کسانی هستند که هر کاری ميکنند تا فقط ۲ نفر بيشتر وبلاگشون رو باز کنند، از هيچ کاری هم دريغ نميکنند حتی عوض کردن جنسيت خودشون. انگار تعداد نظرها و بالا رفتن نمودار شمارنده تمام خصلتهای حيوانيمون رو ارضاء ميکنه. چقدر داريم از انسان بودن دور می شيم؟ براش چه چيزهايی رو هزينه می‌کنيم؟ به کجا ميريم؟

ولی من ميايستم، من خيلی حرفها با شما دارم، من ميمونم تا ياد بگيرم، از شما، از خودم، از همه. من پر از ضعف و اشتباه و کمبود هستم. اين سعيد حاتمی که داره وبلاگ مينويسه با سعيد حاتمی که داره راه ميره و نفس ميکشه خيلی فرق داره. اينها حرفهای من هستند نه شخصيت و زندگيم. من اينجا می نويسم که ياد بگيرم انسان بودن رو، ميخوام رشد کنم. چرا از انتقاد کردن هم ميترسيم؟ ولی من يعنی سعيد حاتمی ازتون تمنا دارم از من انتقاد کنيد. راهنمايی کنيد. دوست خوبی که مياد چيزی مينويسه اگر حرفش درست هست بهش اعتقاد داره چرا هيچ نشونی از خودش نميذاره؟ باور کنيد حتی اگر ناسزا هم بگيد من ميشنوم؛ چون حتما دليلی داشتيد که من رو لايق اون ديديد، ولی چرا می خواهيد ناشناس باشيد؟ بگيد، انتقاد کنيد، کمک کنيد انسان باشم، التماستون ميکنم.

نظرات قبلی

December 21, 2003

شب يلدا

دلم تنگ شده واسه آجيل شب چله، دلم تنگ شده واسه اون دونه‌های قرمز و زلال که دل سفيدشون تو اون زلالی معلومه، انارهايی که مادرم با دست‌های مهربونش، دونه‌دونه‌شون کرده بود. دلم تنگ شده واسه بوی هندونه‌هايی که بابام شب چله که از سر کار می‌اومد زير بغلش بود. دلم تنگ شده واسه قصه‌های مادربزرگ که سرم رو بگذارم رو پاش و اون از پهلوونی‌های رستم قصه بگه، از حسن کچل که هميشه آخر قصه‌اش با دختر شاه عروسی می‌کرد و هفت شبانه روز جشن می‌گرفتند. دلم تنگ شده واسه اون صفا، واسه اون يک رنگی، واسه پاکی، واسه آخر قشنگ قصه‌ها.

گفتم مادر بزرگ، من از مال دنيا يه مادر بزرگ داشتم که چند ماه پيش عمرش رو داد به شما، هيچوقت يادم نميره دوم دبستان بودم، اوريون داشتم و اون برام چهار تا ماشين پلاستيکی کوچولو گرفته بود. دلم تنگ شده واسه زردی جيپه. پارسال که ايران بودم و رفتم پيشش ديگه منو نميشناخت، وقتی خودمو انداختم بغلش تا ببوسمش به ترکی از مامانم پرسيد «اين پسر کيه؟» ولی دوستش دارم. خيلی آروم مرده بود. دلم واسه چشمای قشنگش تنگ شده.

بد جوری مريض هستم، باور کنيد سخته برام تايپ کردن؛ حالا اونها که همش ميگفتند چرا بلند مينويسی اين بار به آرزوشون رسيدند! ولی شرمنده همه دوستان هستم که نميتونم بهشون سر بزنم. ديشب شب خيلی بدی بود. بدترش اين بود که طولانی بود. نميدونم چرا بجای برف داره بارون مياد. آدم وقتی مريض ميشه چقدر ضعيف ميشه.

نظرات قبلی

December 27, 2003

بادمجون بم هم آفت داشت

حرفها گفته شده و همه همه چيز رو می دونيد. عمق فاجعه به حدی هست که اکثر شبکه‌های تلويزيونی اينجا بيشتر اخبارشون رو به اين مسأله اختصاص دادند. تنها سوالی هم که ميشه اينه که چرا انقدر تلفات؟ جوابش رو هم همه ميدونيم. تو اين حال يه عده تاسف ميخورند، يه عده به جوش و خروش مياند، يه عده کمک ميکنند، يه عده هم بی تفاوت از کنارش ميگذرند و هر چی هست ۲ ماه بعد، همه چيز فراموش ميشه. واقعا همه چيز.
يکی از دوستانم تصميم داره تو شمال شهر تهران يه آپارتمان بخره، خودش چون فارغ التحصيل معماری هست رو خيلی مسائل دقت نظر داره. از لحظه مالی هم هيچ مشکلی نداره، فقط مونده پيدا کردن يه خونه. جالبه بدونيد اين آپارتمانهايی که متری دست کم يک ونيم ميليون تومان تو تهران معامله ميشند، در برابر زلزله با ساختمونهای کاه گلی روستاهای بم هيچ تفاوتی ندارند. درسته، يعنی حتی پول و ثروت هم نمی تونه بی توجهی خودمون رو مرتفع کُنه.
مقصر کيه؟ اون روستايی که درآمدش کفاف خورد و خوراک زن و بچش رو نميده و سالها و جَد اندرجَد تو خونه کاهگلی زندگی کرده؟ يا دولت مقصره که قبل از سير کردن مردم فقير، قبل از فراهم کردن زمينه اشتغال به کار اين همه جوون بی کار، تو شهرستان بم خونه هايی نساخته که در برابر زلزله مقاوم باشه؟ کی مقصره؟ من؟ منی که دلم بيشتر واسه از بين رفتن ارگ بم سوخت، تا بچه هايی که مادرانشون رو از دست دادند؟ پدرانی که به آوار چشم دوختند تا شايد يک نفر از جمع خانواده دوباره اونو صدا کنه؟ يا شما؟ کی؟ کی جوابگو زجه اين همه آدمه؟
نه من، نه شما کاری از دستمون بر نمياد. گفتم ۲ ماه ديگه همه چی فراموش شده، ولی فقط يک لحظه فکر کنيم اگر مرگ بياد سراغمون چی داريم با خودمون ببريم؟ يک دنيا خوشی و لذتی که تا حالا از دنيا برديم؟ يا دلهايی که شکونديم؟ دروغهايی که گفتيم؟ بديهايی که کرديم؟ کدومش رو ميبريم؟ مرگ هميشه نزديک ماست، فوق فوقش ۱۰۰ سال ازش فرار کنيم، بعدش چی؟
راستش اينکه ارزش زندگی تو ايران پائين هست توش شکی نيست، ولی لااقل خودمون به خودمون که ميتونيم ارزش بديم. لااقل ميتونيم جوری رفتار کنيم که وقتی مرديم، اونقدر بزرگ باشيم که لااقل ۲ نفر بعد از مرگ يادمون بيفتند. شايد بگيد فايدش چيه، درسته اگر فايده اين هست که خوشی از دروغ گويی و تظاهر داره، پس ماندگار شدن نامتون هم فايده يی براتون نداره. ولی مرگ خيلی نزديکه، خيلی.
ديروز صبح که اخبار گوش دادم و فهميدم ايران زلزله اومد، اومدم خبرگزاريها و سايتهای خبری ايرانی رو باز کردم، ولی هيچ کدوم دريغ از يه خبر. ما حتی به خودمون هم دروغ ميگيم. شنيدم مشکل اصلی اينجا بود که تا ديشب هيچ کس اين زلزله رو جدی نگرفته بود، در صورتیکه گروه‌های امداد از سرزمين کفر و استکبار و تهاجم فرهنگی، با وجود تعطيلاتِ سال نو، ديروز ظهر به سمتِ ايران حرکت کردند. چه خودخواهی لذتبخشی، چه انسان بودن شيرينی. کجا داريم ميريم؟

نظرات قبلی

دوست و وبلاگ

تو سختی دوست و دشمن شناخته ميشند. خوشحالم که من فقط دوست تو دنيا دارم و اين يک هفته فقط بيشتر و بيشتر شناختمشون و به ارزشهاشون پی بردم. همينجا از تمام کسانی که اين چند روز با پيام، يا ايميل يا حتی تلفن جويای احوال من بودند، ممنون هستم و مطمئن باشيد که هيچوقت از دل من بيرون نميريد و دوستتون دارم. تا ديروز که تونستم پيامها و ايميلهاتون رو بخونم لحظات سختی بود. تا حالا انقدر سخت مريض نشده بودم. شانسی که آوردم اين بود که دقيقا تو تعطيلاتم بود و الان با استراحت، بهتر هستم.
يکی از دوستان که خيلی لطف کرده و ترجيح داده بی نام ونشان بمونه (حتما فکر کرده سئوالش خيلی زشته) پرسيده بود من که اينهمه حرف از خوب بودن ميزنم تو زندگی واقعی هم به اونها عمل ميکنم يا نه!؟ جالب اينجاست که اين دوست حتی زحمت نداده اون نوشته رو که براش نظر داده رو بخونه، چون تو همون جواب سئوالش هست! البته اگر براش جواب اون مهم هست. ولی يه سئوال از شما: واقعا اگر من تو زندگيم موفق نباشم انسانيت رو رعايت کنم، پس نبايد حرف از انسانيت بزنم؟
از اتفاقات جالبی که افتاده اين بود که ۲ نفر از دوستانم که سالها ازشون بی خبر بودم با ديدن بنر وبلاگم و عکسهای توش، منو شناختند و برام ايميل فرستادند. دوست خوبم فريد احمد محبوبی که فکر می‌کردم ۳ سال پيش پليس ايتاليا به ارتباطش با طالبان و القاعده پی برده و تيربارانش کرده حالا سر از انگلستان درآورده و بچه لندن شده. ياد تيم فوتبال شهدای نفت قبادی که من کاپيتانش بودم، بخير! امير قاسمی هم با وجود تمام خاطرات بدی که از آلمان داره حالا بچه کلن شده! من نميدونم اين بشر رو چطور يک سال تقريبا هر روز تحمل کردم! ياد اون شب تو اون کوچهِ بلای ميدون ونک بخير، که تنها جايی بود ميشد گلها رو آبياری کرد! نميدونم چرا امير وقتی فهميد تو ماشين روبرويی يه دختر پسر دارند کارهای بد بد ميکنند ديگه نتونست مثل من دنيا رو شفاف ببينه!


نظرات قبلی

About December 2003

This page contains all entries posted to سعید حاتمی in December 2003. They are listed from oldest to newest.

November 2003 is the previous archive.

July 2009 is the next archive.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Powered by
Movable Type 3.35