« September 2004 | Main | July 2009 »

December 2004 Archives

December 21, 2004

شروع يه زمستون ديگه

پارسال شب يلدا حسابی مريض بودم، ولی با اينحال تو وبلاگم يه چند خطی نوشتم که تا اون موقع بی‌سابقه بود، سعيد حاتمی قصه حسين کرد نگه. اون چند خط رو خيلی دوست دارم:

«دلم تنگ شده واسه آجيل شب چله، دلم تنگ شده واسه اون دونه‌های قرمز و زلال که دل سفيدشون تو اون زلالی معلومه، انارهايی که مادرم با دست‌های مهربونش، دونه‌دونه‌شون کرده بود. دلم تنگ شده واسه بوی هندونه‌هايی که بابام شب چله که از سر کار می‌اومد زير بغلش بود. دلم تنگ شده واسه قصه‌های مادربزرگ که سرم رو بگذارم رو پاش و اون از پهلوونی‌های رستم قصه بگه، از حسن کچل که هميشه آخر قصه‌اش با دختر شاه عروسی می‌کرد و هفت شبانه روز جشن می‌گرفتند. دلم تنگ شده واسه اون صفا، واسه اون يک رنگی، واسه پاکی، واسه آخر قشنگ قصه‌ها.»

تو اين چند خط خيلی حرف‌ها زدم که هيچ کدوم از دوستان بهش توجه نکردند، حتی کاوه نوری که بچه محلمونه، کلی بهم توپيده بود که دل خوش سيری چنده!!!؟؟؟ وقتی تو ايران ملت دنبال يه لقمه نون [منظورش حلال بود] صبح تا شب می‌دوند، اونوقت تو هوس انار و هندونه و قصه رستم و سهراب و حسن کچل کردی؟

چند هفته است که حسابی درس و مشق و امتحان ولم نمی‌کنه. حالا تو اين گير و دار همزمان دو تا پروژه بهم دادند که يکيش از اوناست که عمراً بشه به اين راحتی انجامش داد. برای پروژه دومی که آسون‌تره و فقط برنامه‌نويسيه، تا اولی رو به يه جايی نرسونم، دستم به کار نمی‌ره. از اونور هم همه رئيس‌هام رفتند مرخصی و اين هفته بايد خودم تنهايی تو شرکت يه راه حلی پيدا کنم. البته باز جای شکرش باقيه که اينجوری دو ماه کرايه خونه‌ام در می‌آد و دو ماه ديرتر صاحبخونه اثاثم رو می‌ريزه بيرون. بيخيال همه اينها هم بشم عين اون موقع‌ها که پيک نوروز درنيومده بود و بايد بعد از سيزده بدر يه گونی مشق با خودمون می‌برديم مدرسه تا خانوم معلم خط بزنه، واسه بعد از تعطيلات مشق دارم! خلاصه دو هفته تعطيلات کريسمس و سال نو پر...

اين وبلاگ چيز خوبيه [نه بابا!!!؟؟؟] بهترين حسنش اينه که می‌شه يه موج بين مردم ايجاد کرد؛ يعنی بعضی وقت‌ها حتی بهتر از راديو و تلويزيون می‌تونه فرهنگ‌سازی کنه، البته به شرطی که بين دوستان وبلاگ‌نويس فارغ از وابستگی‌های سياسی و اجتماعی، اتحاد وجود داشته باشه.
بيشتر از يک ماه هست که خبرگزاری دانشجويان ايران (ايسنا) هر روز گزارش‌ها و مصاحبه‌هايی در مورد پديده کارتن‌خوابی و تبعات اجتماعی اون، منتشر می‌کنه. دردآورترينش آماری هست که هر روز از مرگ و مير کارتن‌خواب‌ها تو تهران، می‌ده. خوشبختانه چند هفته‌يی می‌شه که دولت هم به اين مسئله اهميت داده و حداقل عنوان کرده که طرح ساماندهی کارتن‌خواب‌ها تو وزارت رفاه در دست بررسی هست. حالا نمی‌دونم اين مدت دوستان وبلاگ‌نويس اخبار داخل ايران رو دنبال نمی‌کردند يا اينکه هنوز تو وبلاگ‌های پرخواننده بهش اشاره‌يی نشده بود، که هيچ‌کس به اين مسئله توجهی نمی‌کرد، ولی اين طلسم با دعوت دوست خوبم علی (نويسنده وبلاگ هزار حرف نگفته) شکسته شد و تو وبلاگ‌های بزرگ هم بازتاب داشت و اميدوارم با کمک شما اين موج گسترده‌تر بشه تا ديد صرفاً بزهکار بودن کارتن‌خواب‌ها، تو جامعه ما عوض بشه.
درسته که اغلب اون‌ها معتاد هستند و تنها راه برای ادامه حياتشون، دزدی و اعمال خلاف قانون و عرف جامعه هست، ولی تک‌تک اون‌ها انسان هستند و قربانی خانواده و جامعه‌يی که اون‌ها رو طرد کرده‌اند.
تا زمانی که ايران بودم، با تعداد زيادی از کسانيکه خانواده‌شون رو ترک کرده بودند و شبها در پارک‌ها می‌خوابيدند، آشنا و حتی دوست صميمی بودم. به غير از تعداد کمی که از شهرستان‌ها به تهران اومده بودند، اکثر اونها از خانواده‌های متمول و حتی تحصيل کرده بودند؛ يعنی کسانی مثل خواهر و برادر يا فرزندان ما.
من و شما هم در برابر اونها مسئوليم. نه اينکه از فردا به هر کارتن‌خوابی رسيديم، پولی هديه کنيم يا سعی کنيم اعتيادش رو ترک کنه؛ چون اين کار وظيفه ما نيست. وظيفه ما می‌تونه اين باشه که نزديکانمون و مشکلاتشون رو درک کنيم.

اين حرکت و حرکت‌های قبلی وبلاگ‌نويسان، چند تا نکته مثبت و منفی رو نمايان می‌کنه. نکته مثبتش، همراهی و هم عقيدگی در اين مسئله با همون کسانی هست که به عنوان گروه فشار می‌شناسيم و اون‌هايی که عاطفه‌ها رو اعدام و حاجيه‌ها رو سنگسار می‌کنند. نکته منفيش عدم اطلاع وبلاگ‌نويسان از اخبار داخل ايران هست، اينجور که مشخصه اکثر دوستان بيشتر به اخبار غير موثق (منظورم شايعه اصلاً نيست!!!) تمايل دارند تا خبرهايی که خبرگزاری‌های رسمی به تمام دنيا مخابره می‌کنند. اينکه حتی ندونيم سخنگوی دولت (منتخب بيست ميليونی) جمهوری اسلامی ايران، تو کنفرانس خبری هفتگی خودش چی می‌گه، يا اشکال از حکومته يا از ما. ولی بد نيست که يه کم به مسائل روز آگاه باشيم.

چند روز ديگه يک سال از زلزله بم می‌گذره. جواد دوست خوبم، گزارشی از سرنوشت کمک‌های مردمی به بم نوشته، ولی کسانی هستند که هنوز تمام نيرو و توانشون رو گذاشتند برای کمک به هموطنانمون.

آی آدمها
که بر ساحل نشسته
شاد و خندانيد
يک نفر در آب دارد می‌سپارد جان
...
من چهره ام گرفته
من قايقم نشسته به خشکی
مقصود من زحرفم معلوم بر شماست:
يک دست بی‌صداست
من، دست من کمک ز دست شما می‌کند طلب،
فرياد من شکسته اگر در گلو، و گر
فرياد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما
فرياد می‌زنم.
فرياد می‌زنم!

«نيما يوشيج»

December 28, 2004

ابی در برلين

هر کدوم از خواننده‌های لس‌آنجلسی (و جديداً وطنی) سالی يک‌بار هم که شده، قدم رنجه می‌کنند و تشريف می‌آورند وسط اروپا (برلين درست وسط اروپاست). ايرانيان جلای وطن کرده هم فرصت رو غنيمت می‌شمارند و ضمن خريد بيليت‌های خداتومانی، يک شب رو هم به ياد بچگی‌ها و جوونی‌هاشون، حال می‌کنند. من هم از وقتی بچه ناف اروپا شدم، هر وقت دَخلم بيشتر از خَرجم می‌شد، خدمت يکی از اين هنرمندان می‌رسيدم تا ضمن خالی کردن عقده‌های گذشته، وقتی به وطن مسافرت می‌کنم و دوستان می‌پرسند: «خب، خارجه چه می‌کنی؟» با پز براشون از کنسرت« اصغر» و «هوشنگ» و «اوس‌حشمت» تعريف کنم تا اون‌ها هم برند واسه بچه محل‌هاشون پز بدند که يه رفيق دارند که تو خارجه رفته زيارت «اصغر» و «هوشنگ» و ...
يکی دو سالی می‌شه که دَخلی ندارم که بخواد بيشتر از خرجم بشه. واسه همين قيد برنامه‌های خارج از برنامه رو زدم، ولی چهار هفته پيش که آقای ابی برلين برنامه داشتند، به عنوان هديه تولد، من و روزبه (پسر خواهرم) به کنسرت ايشون دعوت شديم. البته سه سال پيش هم با روزبه خدمت آقای ابی رسيده بودم، ولی اون موقع‌ها پولدار بودم و رديف جلو کنار علی دايی نشسته بودم و کلی سر به سر ابی و علی دايی گذاشتم. ابی هم خودش رو موظف می‌دونست جواب تک‌تک تيکه‌هام رو بده، ولی اينبار عين شاگرد تنبل‌ها ته سالن نشسته بوديم و هر تيکه که می‌انداختم، جوابش فقط غرغر و هيس‌هيس اطرافيان بود! چند باری هم که برای عکس گرفتن رفتم جلو همه يه نفس راحت کشيدند!!!

Ebi, December 2004 Berlin Haus der Kulturen

من که از دنيای ستاره‌های هنری بی‌خبرم، ولی اگه نمی‌دونستيد، بدونيد که ابی باز معتاد شده! آخه دفعه قبل کلی چاق شده بود، و در جواب يکی از تيکه‌های من گفت، از وقتی ترک کرده، چاق شده، ولی دوباره لاغر شده، پس نتيجه می‌گيريم که معتاد شده! (هم از لحاظ منطقی و هم رياضی و هم پزشکی قابل اثباته!!!) نکته ديگه‌يی هم که به چشم می‌اومد، بالا رفتن قيمت بليتش و پايين اومدن زمان برنامه‌اش بود. معنی و مفهوم آن اينست که علاوه بر معتاد شدن، پير هم شده! تازه بجای اون چايی معروفش که هميشه به سلامتی می‌نوشيد، يه شيشه آب گذاشته بود و هر پنج دقيقه يکبار يک ليوان می‌نوشيد.

کنسرت ابی، خانه فرهنگ های ملل، برلين، دسامبر ۲۰۰۴

معمولاً بعد از هر کنسرت، هر کی آدم رو می‌بينه، می‌پرسه «طرف چی خوند؟» من هم جوابی ندارم جز اينکه بگم «خب ترانه‌هاش رو خوند ديگه»!!! جدا از اينکه من هنوز نفهميدم فرق داريوش و گوگوش و ابی و اصغر و هوشنگ و تقی و ... چيه (مگه همشون خواننده نيستند؟) هر کدوم از اينها تو کنسرت‌هاشون فقط يک سری خاص از ترانه‌هاشون رو تکرار می‌کنند، حالا يکی رو يه بار اول می‌خونند، يه بار آخر. اينبار ابی سومين آهنگش رو اختصاص داد به «خليج هميشه تا ابدالدهر پارس» (فارس سابق) تا مشت محکمی بزنه بر دهان اعراب سوسمارخور، مخصوصاً دبی‌ایها و هر کی دبی می‌ره!!!

Ebi, December 2004 Berlin Haus der Kulturen
قربون همتون برم که اينقدر با صفاييد... چقدر باحاله اين آهنگ... آماشلااااا، يه بار ديگه!

برای من حاشيه کنسرت جالب‌تر از خودشه. مثلاً اين فاميل ما (که اينجا رو هم می‌خونه) فقط دو بار رفت بالای سن و ابی رو ماچ کرد! و ما هم هی پز داديم، اينی که دو بار لباش ابی‌يی شده، فاميل ماست! آخه يه قلندری وايساده بود کنار سن تا هر کی بياد بره بالا پرتش کنه اونور، ولی اين فاميل ما همينجوری سرش رو می انداخت پايين و می‌رفت بالا که هيچ کاری از اون قلندره برنمی‌اومد!

کنسرت ابی، خانه فرهنگ های ملل، برلين، دسامبر ۲۰۰۴

وقتی ابی داشت ترانه «شب تولد عشق» رو اجرا می‌کرد، اين آقا پسری که تو عکس می‌بينيد، اومد بره بالای سن تا حرکات موزون انجام بده، که اون آقا موداره اومد و پرتش کرد پايين، ولی ابی که تا حالا کسی اينقدر بهش حال نداده بود، در طی يک حرکت جوانمردانه، ازش خواست بياد رو سن تا مجلس رو گرم‌تر کنه!

Ebi, December 2004 Berlin Haus der Kulturen

خداييش کلی انرژی گذاشت و هر چی هنر داشت پاشيد رو مشتاقان! البته ماشالا اينقدر انرژی داشت که حواسش به زيپ شلوارش نبود.

کنسرت ابی، خانه فرهنگ های ملل، برلين، دسامبر ۲۰۰۴

آخرش هم که ابی بغلش کرد، همچين باهاش پسر خاله شده بود که عين رفيق‌های گرمابه و گلستان می‌زد پشت ابی. (تو عکس با فلش قرمز معلوم شده)

Ebi, December 2004 Berlin Haus der Kulturen

ماريو از دوستای خارجکيم که برای اولين بار تو محفل وطنی ما شرکت کرده بود، کلی حال کرده بود. چون عکس‌هايی رو که اون انداخته بود، بهتر از عکس‌های من شده، ازش گرفتم تا اينجا بگذارم.
از نکاتی که خيلی به چشم می اومد، سر و وضع شرکت‌کنندگان بود، که انگار اومدند جايزه اسکارشون رو بگيرند! بعدش اين که از قديم گفتند «مفت باشه، کوفت باشه»، گويا فقط واسه خودمون صدق می‌کنه. آخه بعد از کنسرت يه جا ديگه يه ديسکو بود که ورودش برای اونايی که کنسرت بودند، مجانی بود. طرف با شيش تا بچه قد و نيم قد ساعت دوازده نصفه شب اومده بود ديسکو تا يه موقع چيزی رو از دست نده! فقط هم نشسته بود يه گوشه و با بچه‌هاش سر و کله می‌زد. البته من هم که حالم زياد خوب نبود همون گوشه نشسته بودم و فضولی مردم رو می‌کردم!
اگه خيلی ابی رو دوست داريد، يک سری عکس و فيلم از کنسرتش رو هم اينجا می‌تونيد ببينيد.

About December 2004

This page contains all entries posted to سعید حاتمی in December 2004. They are listed from oldest to newest.

September 2004 is the previous archive.

July 2009 is the next archive.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Powered by
Movable Type 3.35