« January 2005 | Main | July 2009 »

June 2005 Archives

June 3, 2005

بعد از پنج ماه دوباره می‌نويسم

اين پنج ماه زود گذشت. اتفاق خاصی هم نيفتاده، همه چيز سر جاشه، مخصوصاً وبلاگ‌ها. هر چند که يکی می‌ره و يکی ديگه با انرژی شروع می‌کنه.
زندگی هم همينطوره و اگر صله‌ارحام يا با کلی همت، تور کوچيک دوچرخه‌سواری آخر هفته نباشه، روزها دقيقاً مثل هم هستند: بيدار شدن از خواب همانا و جيش و دست و صورت و آماده کردن ناهار و معمولاً صبحانه رو هم تو راه پله و رو دوچرخه ميل کردن، همش تو نيم ساعت، همان! به اميد اينکه قطار رو از دست ندم بايد با تمام وجود رو دوچرخه پا بزنم و آخرش هم پنجاه-پنجاه می‌گيرمش. تو دانشگاه هم اوضاع فرقی نداره، فقط مطالب با هم فرق دارند، در صورتيکه واکنش من نسبت به مطالب اصلاً فرقی نمی‌کنه! کلاس‌های بعدازظهر بهترين جا واسه چرت زدنه و اين رويه هيچوقت تغيير نمی‌کنه.
اگر کار باشه، يه درده، اگر نباشه يه درد ديگه! خوبيه کار من اينه که تنوع داره و مثل کار چارلی چاپلين تو عصر جديد نيست، ولی بديه اين تنوع اينه که وقتی هم آدم سر کار نيست، انواع و اقسام راه حل‌ها تو سرش می‌چرخه، حتی تو خواب!
وقتی از کار يا کلاس ساعت هفت و نيم ميام خونه تازه بايد به فکر غذا درست کردن باشم، در بهترين وضعيت که همه چيز تو خونه هست، بايد منتظر بشم تا غذا حاضر بشه. خوشبختانه از اونجا که شکمو هستم، تا غذا نخورم خوابم نمی‌بره! تازه تو اين بين می‌شه چند تا وبلاگ و روزنامه خوند!
تو ايران وقتی شب می‌رفتم تو جام، لااقل يک ساعتی اين پهلو اون پهلو می‌شدم تا خوابم ببره، ولی از وقتی وارد اين سرزمين کفر شدم، افقی شدن همانا و خواب هزار تا پری ديدن همان! خيلی هيجان داره که وقتی صبح از خواب بيدار می‌شی، اميدت به اين باشه که زودتر شب بشه و بخوابی. تازه زودتر از انتظار برای آخر هفته، به آرزوت می‌رسی!

مهمترين اتفاقی که تو اين پنج ماه افتاد، مسافرت پنج- شيش هفته‌ايم به ايران و تجديد ديدار با دوستان قدیم و ملاقات دوستان جديد بود. البته اينبار بنا به ملاحظاتی برخلاف سال قبل، حضورم تحت پوشش رسانه‌ای-وبلاگی قرار نگرفت، ولی با خيلی از بزرگ بلاگرها ديدار داشتم که نمونه‌اش بچه‌های موج پيشرو بودند که يک روز هم با هفت نوع غذای رنگين و خوشمزه، من رو نمک‌گير خودشون کردند.
از همه جالب‌تر ديدار با علی اوحدی عزيز بود که اون هم برای تعطيلات از دانمارک به ايران رفته بود، ولی فرصت کم اجازه نداد يک دل سير باهاش حرف بزنم. با اينکه از لحاظ سنی از دو نسل کاملاً متفاوت هستيم، ولی احساس می‌کنم تمام افکار و ايده‌هاشون برام قابل لمسه و حتی می‌تونم بگم نزديک به افکار خودمه. البته قلم و ادبيات و اطلاعات ايشون زمين تا آسمون با من بی‌سواد فرق داره. پيشنهاد می‌کنم تا دير نشده، نامه‌های ايرونی رو از دست نديد و در مورد تک‌تک اونها فکر کنيد. همينجا هم از دوست خوبم اسد علیمحمدی که حدود يک سال پيش ايشون رو به نوشتن در وبلاگ ترغيب کردند، تشکر می‌کنم. راستی حتماً تا حالا با مصاحبه‌های اسد و بيلی با بلاگرها آشنا شديد. علاوه‌بر اينکه اسد عزيز وقت زيادی رو برای اين مصاحبه‌ها می‌گذارند، با هنر و اطلاعات بالا گفتگوهای متنوع و تخصصی با بلاگرها انجام می‌دن که اکثر مباحث‌شون در زمينه‌های اجتماعی و وبلاگ قابل ادامه دادن هست و همونطور که خيلی از دوستان اين کار رو کردند، می‌شه تو وبلاگ‌ها به اونها پرداخت. بغير از اون ستون حاشيه وبلاگشون رو به نظرات بلاگرها در مورد شرکت در انتخابات رياست جمهوری تخصيص دادند که شما هم می‌تونيد نظر خودتون رو اونجا بيان کنيد.

بعد از اين پنج ماه، حقش بود که تو وبلاگ تغييراتی می‌دادم که اگر وقت بشه، حتماً اين کار رو می‌کنم. علی‌الحساب نظرخواهی آخرين نوشته رو تو صفحه اصلی آوردم. اولين مزيتش اينه که کار شما راحت‌تر می‌شه و برای نظردادن يا آگاهی از نظرات دوستان احتياجی به باز کردن يک صفحه ديگه نيست، که با احتساب سرعت اينترنت تو ايران کلی به نفع شما می‌شه. در ضمن هر کی نظر بده لينکش هم تو صفحه اصلی می‌آد که اين خودش يه تشويق برای نظر دادنه. به نظر من بزرگترين وجه تمايز وبلاگ با نشريات ديگه، همين قسمت نظرخواهيش و ارتباط دو طرفه نويسنده و خواننده است، که علاوه بر جذابيت بخشيدن به نوشته، باعث بالا رفتن سطح آگاهی و رفتارهای اجتماعی دو طرف می‌شه. هميشه برای من نظرات دوستان (بغير از اسپم‌ها) از يادداشت خودم مهمتر بوده و تقريباً همشون در ذهنم هستند، پس بايد نظرات در کنار نوشته‌ها باشند تا کارايی‌شون بيشتر بشه. البته اين کار تو خيلی از سرويس دهنده‌های وبلاگ از لحاظ فنی امکان‌پذير نيست، ولی اميدوارم دوستانی که اين کار براشون مقدور هست، از اين حرکت استقبال کنند.
قسمت جديدی که تو وبلاگ گذاشتم، تبليغات گوگل هست، که اميدوارم با کليک شما رو اونها، گوگل هم يه پولی به ما بده تا لااقل هزينه‌های اينجا در بياد. البته شايد شما اعتقاد داشته باشيد که وبلاگ دکون بقالی نيست که کسی بخواد ازش پول دربياره و بايد کار «فی سبيل الله» باشه! ولی من مخالف اين ايده هستم؛ چون ما برای وبلاگ‌هامون وقت و انرژی و حتی پول زيادی صرف می‌کنيم و بايد از ديد حرفه‌ای به اين قضيه نگاه کنيم. اميدوارم زمينه فکری و حتی مالی تبليغات تو ايران جا بيفته. تمايل داشتم تبليغات فارسی و ايرانی در وبلاگم باشه، ولی متأسفانه هيچوقت نتونستم از ايران آگهی دهنده خوبی پيدا کنم؛ يعنی کسی حاضر نبود برای تبليغات تو اينترنت پولی پرداخت کنه، درصورتيکه الان تو همه جای دنيا تبليغات اينترنتی خواهان و ارزش زيادی داره. خلاصه که برای رضای خدا هربار که اينجا رو باز می‌کنيد قبل از بستنش يه کليک رو اين تبليغات اين گوشه بکنيد تا يک سنت به حساب صد «يک سعيد» ريخته بشه.

الان که اينها رو می‌نويسم، بازی ايران-کره شمالی هم با برد ايران تموم شد. اميدوارم ايران بياد جام جهانی. اول اينکه به عنوان يک ايرانی باعث افتخاره و می‌بينم خيلی از آدم‌ها کشورها رو از بازی فوتبالشون می‌شناسند، نه از ريس‌جمهور و بمب اتم و اين حرف‌ها. بعدش هم بليت‌های بازی ايران تو جام‌جهانی رو هم خريدم و اگر ايران بياد جام‌جهانی، و از گروهش تيمی تا فينال بره، می‌تونم فينال رو هم تو استاديوم باشم. البته درخواست همکاری داوطلبانه هم دادم و اگر تو مصاحبه‌اش قبول بشم، شايد به عنوان توپ جمع‌کنی، چيزی، بازی‌ها رو از نزديک ببينم.
ديروز آرتميس موقتاً وبلاگ‌نويسی رو کنار گذاشت و امروز هم دوست خوبم شهلا. اميدوارم بزودی و با تجديد قوا، دوباره نوشته‌های قشنگشون رو ببينيم.
نمی‌خواستم اينقدر طولانی بشه، ولی حرف زياد بود. لينک خيلی‌ها رو بايد اضافه کنم و خيلی‌ها رو هم تغيير بدم که تو اولين فرصت اين کار رو می‌کنم. امروز برای اولين بار مجبور به خودسانسوری شدم و نوشته قبلی و از همه مهمتر نظرات دوستان عزيزم رو حذف کردم، که همينجا از همشون عذر می‌خوام. باور کنيد مجبور بودم.

June 8, 2005

حکومت در آلمان

آلمان به عنوان يکی از کشورهايی که دموکراسی به‌طور کامل در اونها رعايت می‌شه، در دنيا شناخته شده است. طی چند قرن اخير تعداد زيادی از فلاسفه و نظريه‌پردازهای آلمانی تحولات اجتماعی بزرگی در جهان پديد آوردند که کم و بيش با اونها آشنا هستيد. حالا بد نيست بدونيم اين کشور کاملاً دموکرات چگونه اداره می‌شه و قوانين سياسی اون چگونه است. البته قبلاً پانته‌آ (غربتستان) هم در اين مورد يادداشتی داشته، که خوندن اون هم خالی از لطف نيست.

«جمهوری فدرال آلمان»، به صورت ايالتی اداره می‌شه؛ يعنی هر بخش يا هر فدرال که به آلمانی «بوندس لَند» ناميده می‌شه، يک حکومت مستقل برای خودش داره. مجلس هر ايالت توسط مردم همونجا انتخاب می‌شه و حزبی که اکثريت مطلق (بيش از پنجاه درصد) مجلس رو به دست می‌آره، دولت اونجا رو تشکيل می‌ده، که معمولاً بخاطر عدم کسب حداکثر آرا توسط يک حزب، با رايزنی بين چند حزب اتلاف صورت می‌گيره. رئيس دولت هر ايالت رئيس جمهور ناميده می‌شه و موظف به تشکيل کابينه است.
مجلس و دولت ايالتی، فقط در محدوده همون ايالت قدرت دارند و سياست‌ها و قوانين را طرح و تصويب و اجرا می‌کنند. مثلاً دولت ايالتی وزير امورخارجه يا وزير دفاع نداره. البته قوانين هر ايالت بايد منطبق با سياست‌های دولت مرکزی باشه. به طور مثال سيستم آموزشی و تحصيلی در هر ايالت قوانين خاص خود رو داره، ولی چهارچوب کلی اون، مثل مدت و مدرک پايان تحصيل در سراسر آلمان يکی است. حتی تعطيلات رسمی و زمان تعطيلات مدارس هم متفاوت است.

آلمان شامل شانزده فدرال می‌باشد، مانند ايالت «بايرن» که پايتخت آن «مونيخ» است. بايرن ثروتمندترين ايالت آلمان محسوب می‌شود و به همين دليل از لحاظ سياسی قدرت فراونی دارد. سه ايالت هم هستند که فقط شامل يک شهر می‌شوند: «برلين»، «هامبورگ» و «برمن». در اين شهرها شهردار نقش رئيس‌جمهور را ايفا می‌کند و وزيران کابينه، «سناتور» ناميده می‌شوند.
دولت‌های ايالتی، یک شورا تشکيل می‌دند و در مورد مسائل مهم کشوری به بحث و تبادل نظر می‌پردازند تا تصميماتشون رو هماهنگ کنند. به غير از اين شورا، «مجلس فدرال آلمان» هست که اعضاء اون با رأی مردم سراسر آلمان انتخاب می‌شند. در اين مجلس هم، حزبی که حداکثر مطلق آرا رو بدست می‌آره، قدرت دولت مرکزی رو بدست می‌گيره. رئيس دولت «صدراعظم» ناميده می‌شه و از لحاظ اجرايی بيشترين قدرت رو در کشور داراست. مجلس و دولت مرکزی، قوانين کلی و سياست‌های خارجی آلمان را طرح و تصويب و اجرا می‌کنند.
برای نظارت بر قوانين تصويب شده و حل اختلاف بين قوا، «دادگاه قانون اساسی آلمان» وجود داره که نيمی از اون رو مجلس فدرال و نيمی ديگر رو شورای دولت‌های ايالات تعيين می‌کنه. اين دادگاه وظيفه تفسير قانون اساسی و مطابقت دادن قوانين تصويب شده با اون رو بر عهده داره.
آلمان يک رئيس‌جمهور هم داره که هر پنج سال از طرف نمايندگان مجلس فدرال و مجالس و دولت‌های ايالات انتخاب می‌شه. رئيس جمهور نبايد عضو حزبی باشه، ولی مسلماً منتخب حزبی که اکثريت رو بدست داره، خواهد بود؛ يعنی معمولاً نزديک به حزب حاکمه. رئيس جمهور نقش اجرايی نداره و بيشتر يک مقام تشريفاتی است. بيشترين وظيفه او امضاء قوانين مهمه.

اولين چيزی که اکثر ما از مفهوم دموکراسی می‌دونيم، انتخابات است. مردم آلمان فقط در دو انتخابات شرکت می‌کنند. يکی انتخابات سراسری و ديگری ايالتی است که هر چهار سال يکبار برگزار می‌شود. زمان انتخابات ايالتی، در هر ايالت متفاوت است. در زمان انتخابات هر فرد يک رأی به نماينده مجلس و يکی ديگر به حزب می‌دهد. اگر از يک منطقه کسی اکثريت آرا رو بدست نياورد، احزاب برنده هستند که نمايندگان رو تعيين می‌کنند؛ احزابی که بيش از پنج درصد آرا کسب کنند می‌توانند به نسبت درصد رأی‌شان، در مجلس نماينده داشته باشند.
صدراعظم يا رئيس جمهور ايالات، مقام ارشد حزبی است که اکثريت آرا را بدست آورده.

احزاب بزرگ در آلمان:
- «حزب دموکرات مسيحی» (راست) که يکی از قطب‌های سياسی آلمان به شمار می‌ره و در حال حاضر اپزيسيون دولت مرکزی هستند ولی در اکثر ايالات حکومت دست آنهاست. اين حزب به رنگ سياه شناخته می‌شه، و معمولاً بين «سی‌و‌پنج» تا «چهل‌و‌پنج» درصد آرا را کسب می کند.
- «حزب سوسيال مسيحی» (راست) که هم‌پيمان «دموکرات مسيحی‌ها» هستند و سال‌هاست حکومت ايالت بايرن را در دست دارند.
- «حزب سوسيال دموکرات» (چپ) قطب ديگر سياسی آلمان و حزب حاکم فعلی. «گرهارد شرودر» صدراعظم کنونی آلمان، رئيس اين حزب بود. رنگ مشخصه آن قرمز است و مانند رقيبش معمولاً بين «سی‌و‌پنج» تا «چهل‌و‌پنج» درصد آرای مردم به نام اين حزب است.
- «حزب سبزها» (چپ) موتلف حکومت حاکم است، که «يوشکا فيشر» وزير امور خارجه آلمان از اعضاء اصلی آن بشمار می‌رود. مردم معمولاً بين «پنج» تا «ده» درصد به اين حزب رأی می‌دهند.
- «حزب دموکرات آزادی» (ليبرال-راست) از احزاب کوچک آلمان به شمار می‌رود که معمولاً بين «پنج» تا «ده» درصد رأی می‌آورد. رنگ مشخصه آن زرد است و معمولاً با ديگر احزاب راست اتلاف می‌کند.
- «حزب دموکرات سوسياليسم» (چپ-کمونيست) حزب حاکم کمونيست «آلمان شرقی» بود که پس از اتحاد دو آلمان تغيير اسم و رويه داده و فقط در ايالات شرقی آلمان بين «ده» تا «چهل» درصد رأی کسب می‌کند. در مجلس فدرال هم سه نماينده دارد.
ملاحظه می‌کنيد که قدرت و حکومت کاملاً در بين دو حزب اصلی چپ و راست قبضه شده و احتمال اينکه شخصی بدون وابستگی حزبی حتی وارد مجلس شود بعيد به نظر می‌رسد. اين احزاب کاملاً به قانون اساسی آلمان پايبند هستند، در غير اينصورت مانند احزاب راست افراطی (مثل نئو نازی‌ها) اجازه فعاليت و شرکت در انتخابات را نخواهند داشت. در تمامی کشورهای دموکرات کم و بيش سيستم سياسی چنين است.

در قسمت بعدی، به مشارکت مردمی در انتخابات آلمان و دلايل کارا بودن سيستم اداره کشور، خواهم پرداخت.

June 11, 2005

دموکراسی چيست؟

مسلماً شروع زندگی تو يه کشور ديگه، يک تجربه مفيده و آدم با خيلی چيزهای جديد آشنا می‌شه. از وقتی وارد آلمان شدم، بجای اينکه دنبال اين باشم تا ببينم ديسکو و ميکده و خانه عفاف اينجا چه جوريه، دنبال يه واژه گشتم که تو ايران هيچ جوريش رو نديده بودم، در صورتيکه مشابه اون يکی‌ها تو ايران زياده. می‌خواستم ببينم اين «دموکراسی» که می‌گن چيه و چرا اينها دارند ما نداريم!؟ از اولين لحظه ورودم به اين سرزمين تا همين حالا دنبالش می‌گردم. ولی به این راحتی نمی‌شه معنی دقيق و عملی اونو فهميد. بعد از کلی زل زدن به مردم (!) و روزنامه‌های مختلف خوندن و اخبار و ميزگردهای سياسی و اجتماعی شبکه‌های مختلف تماشا کردن و تو هر سوراخ سمبه‌ای فضولی کردن، تازه ديدم نسبت به اين واژه بازتر شده و می‌تونم نمونه‌های زيادی از رفتارهای دموکرات مردم و سياستمداران آلمانی مثال بزنم، ولی بيان اون‌ها و به قلم آوردنشون در اينجا هم از توان من خارجه، هم از حوصله شما.

مهمترین نکته، فهميدم که معنی «دموکراسی» فقط انتخاب کردن نيست، و حتی فرقی نمی‌کنه انتخابات آزاد برگزار بشه يا نه؛ چون خيلی جاها بوده که مردم رفتند آزادانه به يک ديکتاتور رأی دادند. شايد بد نباشه بدونيد که حزب نازی و در راس اون هيتلر که سال‌هاست باعث شرمساری مردم آلمانه، در يک انتخابات آزاد و با مبارزه تبليغاتی گسترده با رأی آزادانه مردم به قدرت رسيد.
نکته بعد اينجاست که دموکراسی برحق بودن خواست اکثريت نيست که هر چی اونها گفتند و خواستند، درسته و بايد همون باشه. مثال اون کجا بهتر از کشور خودمون: وقتی انتخابات دوره هفتم مجلس رو خيلی از جريان‌ها و احزاب داخل حکومت تحريم کردند، در کل ايران بيشتر از شصت درصد واجدين شرايط در انتخابات شرکت کردند. البته شايد اين شائبه به وجود بياد که اين رقم غيرواقعی است، ولی به دو دليل من مطمئن هستم در اون انتخابات تقلب به اين حد نبوده. اولاً دست اندرکاران وزارت کشور که مجری انتخابات بودند از حاميان تحريم بودند، پس بالا بردن رقم مشارکت از جانب اونها غيرمنطقی به نظر می‌رسه. دوماً اگر قرار بود عددی رو زياد کنند، هفده درصد مشارکت در تهران (ام‌القری اسلام) رو زياد می‌کردند. پس در بدترين شرايط حکومت ايران، شصت درصد با اون موافق هستند و اين يعنی اکثريت مطلق. ولی آيا اين اکثريت مطلق حق اينو داره که برای همه تصميم‌گيری کنه؟
پس اين دموکراسی چيه و چه جوری بدست می‌آد؟ شايد بهترين تعريفی که می‌تونم از دموکراسی بکنم، همون شعار سه تفنگدار الکساندر دوما باشه: «يک نفر برای همه و همه برای يک نفر.» يعنی اون يک نفری که به هر طريقی نوک قله قدرت می‌ايسته، بايد در جهت رفاه و آسايش تمام مردم اون سرزمين تلاش کنه، نه فقط اطرافيان يا هم فکرانش. در مقابل هم مردم فارغ از گرايش‌های سياسی و اعتقادی بايد به قانون احترام بگذارند. مثلاً اگر يک کارمند با افکار و سياست‌های کسی که به حکومت رسيده مخالفه، نبايد با کم کاری يا خسارت زدن به اموال حکومت، مخالفت خودش رو نشون بده؛ چون قانون‌شکنی دقيقاً در نقطه مقابل دموکراسی قرار گرفته، و تو هيچ قانونی خسارت زدن به اموال ديگران مجاز نيست.
دموکراسی ابزار خاص خودش رو احتياج داره که مهمترينش قانون و قانون‌مداريه. مجلس که وظيفه قانون‌گذاری و نظارت بر انجام قانون داره، يکی ديگه از ابزار مهم دموکراسی شمرده می‌شه که منطقی است اعضاء اون رو نخبگان جامعه تشکيل بدند. برای اينکه قوانين مصوب اونها در جامعه اعتبار بيشتری داشته باشه، بهتره توسط مردم انتخاب بشند. همينطور مجری قانون يا دولت. هر چند قبلاً هم اشاره شد، منتخب بودن اونها شرط لازم و کافی برای دموکراسی نيست. برای مثال در آلمان و اکثر کشورهايی که بعنوان دموکرات شناخته شده‌اند، مردم به حزب رأی می‌دند و در واقع مجلس و دولت توسط احزاب قانونی تعيين می‌شند، نه مردم. اگر هم تاريخ نيم قرن اخير همه اين کشورها رو مطالعه کنيم، می‌بينيم که هميشه قدرت فقط بين دو حزب اصلی چرخيده.
پس نقش مردم در دموکراسی چيه؟ برای خودم پذيرفتن جوابی که تا حالا بهش رسيدم، سخت بود، ولی باور کنيد بزرگترين کاری که مردم برای دموکراسی می‌تونند بکنند احترام به قانون و اجراشه. البته وظيفه حکومت که خودش وضع کننده قانونه هم همينه و بايد تمام تلاش خودشو بکنه تا مردم قانون رو به نحو احسن اجرا کنند. حالا اين سؤال برام پيش اومد که اگر مردم اين قانون رو قبول نداشته باشند چی کار بايد کنند؟ يا اگر هم قبول داشتند، ولی خود حکومت به قانون عمل نکرد، چی پيش می‌آد؟
معمولاً قوانين با شرايط جامعه مطابقت دارند، حتی می‌بينيم که قوانين الهی هم همينطور هستند، يعنی خدا به عيسی گفته جنگ حتی در راه خدا هم بده، ولی به محمد گفته خوبه! خيلی از تضادهايی که در اديان وجود داره متناسب با مکان و زمان بوده. مسلماً اگر غير از اين باشه با مقاومت مردمی روبرو می‌شه و از حالت قانون درمی‌آد. همين حالا هم می‌بينيم که چقدر مخالفت مردمی با قوانينی مثل «قانون تجارت جهانی» يا «قانون اساسی اروپا» وجود داره. يکی از دلايلی که آلمانی‌ها اينقدر به قانون احترام می‌گذارند، ايالتی (فدرال) بودن قوانين جزئی بشمار می‌ره. ولی آيا بايد همه قوانين با موافقت مردم مواجه بشه؟ قوانين راهنمايی رانندگی نمونه‌ای از قوانينی هستند که در عين مفيد بودن، به راحتی از جانب مردم پذيرفته نمی‌شه. ولی با تبليغات و فرهنگ سازی از جانب حکومت می‌شه مردم رو ملزم به اجرا قوانين کرد.
خيلی از مواقع پيش می‌آد که قانون‌گذار چون منتخب بخشی از مردمه، قسمتی از جامعه رو در نظر نمی‌گيره و قانون تبعيض‌آميزی وضع می‌کنه. جالبه بدونيد تک‌تک آزادی‌هايی که در حال حاضر در اروپا و آمريکا وجود داره، حاصل سال‌های طولانی مبارزه و جنبش مدنی مردم بوده تا تونستند قانون‌گذار رو مجبور به تغيير قانون کنند. درواقع اول اکثريت مردم به اين نتيجه رسيدند که اين قانون تبعيض آميزه، بعد حکومت پذيرفته. تجربه انقلاب ۵۷ خودمون نشون می‌ده، تحولی که يک شبه و بدون بسترسازی اجتماعی صحيح اتفاق بيفته، به بيراهه کشيده می‌شه و نتيجه معکوس می‌ده.

بزرگترين ايرادی که به قوانين جمهوری اسلامی ايران می‌شه گرفت، تبعيض جنسيتی، نژادی و مذهبی است. ولی وقتی به اين موضوعات دقيق می‌شيم می‌بينيم همين تبعيض‌ها (و بعضاً شديدتر) بين اقشار جامعه (از تحصيلکرده و روشنفکر گرفته تا مرفه و فقير) وجود داره. پس لازمه رفع اونها آگاهی دادن به همين مردمه. تا وقتی اين حرکت و جنبش بين اقشار جامعه وجود نداشته باشه، مبارزه برای متقاعد کردن سياستمداری که منتخب همين مردمه، بی‌فايده است. خود ما چندبار به خودمون زحمت داديم اين تفکرات تبعيض‌آميز رو از وجودمون دور کنيم؟ اگر هم اينکار رو کرده باشيم، چقدر تلاش کرديم تا اطرافيانمون اينطور نباشند؟ اينها به کنار، چند بار سفت و محکم از کسانی که در اين راه فعاليت می‌کنند پشتيبانی کرديم؟ باور کنيد اگر ما در عزممون راسخ باشيم، هيچ قدرتی جلودار ما نخواهد بود.
به جرأت می‌تونم بگم راحت‌ترين و کم هزينه‌ترين راه برای رسيدن به دموکراسی، دموکرات شدن خودمونه. اولين شرط دموکرات شدن قانون‌مداری و بعد از اون احترام به تفکر و عقيده ديگرانه. آيا من و شما اين شرايط رو داريم؟

برای من شيرين‌تر از راهيابی ايران به جام‌جهانی، راهيابی حدود سی نفر از زنانی که ساعت‌ها برای ورود به استاديوم مبارزه کردند، به داخل استاديوم آزادی بود. پس ما می‌توانيم، اگر بخواهيم. شايد حضور ما در تجمع اعتراض‌آميز يک‌شنبه نسبت به «نقض حقوق زنان در قانون اساسی»، بتونه سرفصلی برای يک حرکت عظيم اصلاحی در جامعه و بعد از اون در حکومت باشه. مطمئنم اگر به هدفمون ايمان داشته باشيم، با صبر و منطق، اونو بدست می‌آوريم.

June 14, 2005

کسانی بايد باشند...

«کسانی بايد باشند تا با تلاش و از خودگذشتگی برای آزادی و دموکراسی هزينه کنند.» اين اعتقاد ناصر زرافشان برای ادامه راهشونه (از قول دخترشون).
تو اين روزها هيچ‌کس نمی‌تونه احساس و حال خانواده زرافشان رو درک کنه، مخصوصاً فرزند بزرگشون که کيلومترها دور از وطنه و چشم نگران لحظه‌لحظه اخبار مربوط به پدرشون رو دنبال می‌کنه. تنها همراهی و همبستگی ماست که روزنه اميدی برای اونه و وقتی شنيد وبلاگ‌ها هم برای آزادی پدرش هم‌آوا شدند، دلگرم و اميدوار شد. برای ناصر زرافشان و تمام کسانی که بخاطر حق و عدالت و پيشرفت دموکراسی در بند هستند، آرزوی آزادی دارم.
بياييد در اين روزها که بهترين زمان برای اعاده کردن مطالبات برحقمان است، متحد و هم‌صدا شويم.


فراخوان کانون نویسندگان ایران برای گردهمایی در برابر زندان اوین

مردم آزاده‌ی ایران
سازمان‌های مدافع حقوق بشر!
ناصر زرافشان هشتمین روز اعتصاب غذای دردناک خود را می‌گذراند و در خطر جدی مرگ قریب الوقوع است. ناصر زرافشان مبتلا به بیماری حاد کلیوی است و هر لحظه بر وخامت بیماری او افزوده می‌شود. ما از همه‌ی مردم٬ نهادهای فرهنگی و اجتماعی درخواست می‌کنیم که درگردهمایی اعتراضی تحصن کنندگان٬ از ساعت چهار تا شش بعد از ظهر روز سه شنبه بيست و چهار خرداد هشتاد و چهار در برابر در بزرگ زندان اوین شرکت کنند.
کانون نويسندگان ایران - ٢٢/٠٣/٨٤

June 17, 2005

داستان انتخابات هفتاد و شش و هشتاد و چهار

هشت سال از دوم خرداد هفتاد و شش می‌گذره. کمتر کسی اون روزها رو فراموش کرده، هيچ‌کس فکر نمی‌کرد خاتمی رئيس‌جمهور بشه، حتی رئيس ستاد تبليغاتش. کسی در مخالف بودن رهبر، رئيس‌جمهور وقت (رفسنجانی)، مجلس (به رياست رقيب خاتمی، يعنی ناطق نوری)، قوه قضاييه، شورای نگهبان و وزارت کشور (دست‌اندرکاران انتخابات) و صداوسيما با خاتمی هيچ شکی نداره و نداشت. تمام روزنامه‌ها هم به غير از سلام و تا حدودی همشهری در جبهه مخالف خاتمی بودند. ولی سوم خرداد در کمال ناباوری اعلام شد خاتمی با کسب اکثريت مطلق آرا رئيس‌جمهور ايران شده!
تقريباً همه دليل پيروزی خاتمی رو می‌دونيم، ولی همون روزها برای من اين سؤال پيش اومد که چطور با وجود مخالفت کل حکومت، خاتمی شد رئيس‌جمهور؟ اگر وزارت کشور در شمارش آرا مثل هميشه تقلب می‌کرد (طبق گفته رفسنجانی) چه اتفاقی می‌افتاد؟ وقتی خود طرفداران خاتمی انتظار پيروزيش رو نداشتند، چه کسی می‌خواست اعتراض کنه؟ فوقش هم کسی اعتراض می‌کرد، آيا روزنامه‌ای بود که بنويسه؟ وبلاگ و اينترنت هم که نبود. صداوسيما هم که تا همين الانش خاتمی رو رئيس‌جمهور نمی‌دونه. فقط دو جواب وجود داره، يا حکومت اونقدر دموکراته که به قدرت رسيدن مخالفش رو می‌پذيره، يا اينکه از اول مخالفتی نبوده و مثل همه کشورهای دموکرات همه اينها بازی‌های انتخاباتی برای رأی دادن مردم بوده!
هر چی بود، همونطور که خيلی از طرفداران روشنفکر خاتمی توقع داشتند، اين هشت سال تحولات سياسی و اجتماعی زيادی رخ داده، که در اون‌ها بحثی نيست. همه ما تو اين هشت سال خيلی عوض شديم، خيلی از تابوها برامون شکسته شده. ديگه می‌شه تو چشم رئيس‌جمهور نگاه کرد و ازش انتقاد کرد، حتی بعضی وقت‌ها مثل روز دانشجو پارسال بهش فحش داد. ديگه رئيس‌جمهور کشور به صورت لميده به صندلی دوخته نشده و می‌تونه از پله‌ها هم پايين بياد، با خبرنگارها حرف بزنه و باهاشون عکس بندازه. ديگه اگر يه دختر پسر تو خيابون با هم قدم بزنند، بعد از چند روز بازداشت و دادگاه و شلاق، به عقد هم در نمی‌آيند. کسی که يه روزی با زنجير می‌زد تو سر زن‌هايی که چند تارموشون بيرون بوده، حالا می‌آد فيلم می‌سازه و دنبال دلايل فحشا می‌گرده. ديگه اگه تو فلان دانشگاه سخنرانی فلان روشن‌فکر باشه، کسی جلوی دانشگاه چوبه‌دار درست نمی‌کنه. ديگه اگه کسی مخالف فکر کنه، جسد تيکه‌تيکه شده‌اش پيدا نمی‌شه، و خيلی ديگه‌های ديگه.
هشت سال گذشت. شايد اين پيشرفت‌ها برای اون‌ها که تو بطن تحولات هستند محسوس نباشه، ولی منی که سالی يکبار می‌آم ايران، انتظار اينهمه تغيير رو ندارم. مسلمه تمام اين تغييرات مثبت نيست، ولی بايد بپذيريم که دوران گذر از هر مرحله، هزينه‌های زيادی داره و من به شخصه فکر می‌کنم می‌شد با اتحاد و همکاری تمام ما اين نکات منفی هم به حداقل برسه.
امروز بجايی رسيديم که بايد دوباره مردم کسی رو انتخاب کنند. کسی که چهار سال بشود شخص اول اجرايی، ولی مردم ديگر انگيزه‌ای برای رأی دادن نداشتند. از طرفی مخالفين حکومت هم برای نشان دادن مخالفت‌های مردم، از آنها می‌خواستند رأی ندهند. مسلماً نمی‌شد مثل هشت سال قبل مردم را به صحنه کشيد. يعنی «داستان يک ظالم قوی هيکل اخمو که مخالف دموکراسی و آزادی است در برابر يک مظلوم خنده‌روی نحيف که شعار گفتمان و تساهل و تسامح می‌دهد»، تکراری شده. در ضمن چه کسانی می‌توانستند در اين داستان نقش اول را بازی کنند؟
دکتر مهرعليزاده- کسانی که می‌خواهند خارج از حزب بازی يک مدير موفق را انتخاب کنند، گزينه‌ای دارند که از نزديکان خاتمی هم هست و هرجا مديريت کرده، موفق بوده و کارنامه خوبی هم دارد.
حجت الاسلام کروبی- گزينه قشر مذهبی مخالف جريان راست (اصول‌گراها) و کسانی که دوست دارند ماهی پنجاه هزار تومان بگيرند، رئيس سابق مجلس (دوره ششم) و شخص اول جامعه روحانيون مبارز خواهد بود.
دکتر احمدی‌نژاد- با اينکه فقط شهردار تهران بودن دليل رجل سياسی بودن محسوب نمی‌شود، ولی بايد کسی می‌بود که نماينده قشر شديداً مذهبی و اصول‌گرا می‌شد (هرچند که برای اين گروه رأی دادن وظيفه شرعی و الهی محسوب می‌شود) احمدی‌نژاد با اينکه بين افراد سياسی و مخصوصاً دولت مخالفين زيادی دارد، ولی مديريت مطلوب او در شهرداری تهران و رجايی‌گريش از دلايلی هستند که آرای او را زياد کرده‌اند.
دکتر لاريجانی- سال‌ها مديريت صداوسيما و همراهی علنی با سياستمدران راست (اصول‌گرا)، لاريجانی را منتخب آنها کرده.
دکتر خلبان قاليباف- چند سالی است اکثر سربازان دانشگاه رفته، جذب نيروی انتظامی می‌شوند. تک‌تک آنها شاهد مديريت قوی و مسئولانه سردار قاليباف بودند و بعنوان مبلغ او در جامعه عمل می‌کنند. با اينکه هيچگاه فعاليت سياسی نداشته، ولی خوش لباسی و چهره‌اش باعث شده جوانان زيادی او را کانديد خود بدانند. همينطور کسانيکه اعتقاد دارند ايران را فقط با نظامی‌گری می‌توان مديريت کرد.
دکتر معين- وزير مستعفی علوم (در دولت خاتمی) و عضو جبهه مشارکت (اولين حزب با تشکيلات سازمانی در ايران) نماينده اقشاری است که اعتقاد دارند می‌شود از داخل حکومت اصلاحات انجام داد، در ضمن گزينه کسانی است که از تحريم انتخابات منصرف شده‌اند و نمی‌خواهند کسی مانند رفسنجانی يا قاليباف رئيس‌جمهور شوند.
حجت الاسلام رفسنجانی- رئيس مجلس و رئيس جمهور سابق که يکی از سه فرد قدرتمند ايران محسوب می‌شود، احتياجی به تبليغات در روستاها و شهرهای کوچک نداشت ولی با تمام توان در تهران و شهرهای بزرگ برای خود تبليغ کرد تا توجه بسياری از جوانان را کسب کند. احتمال رئيس‌جمهور شدن او بسيار زياد است.

مثل هميشه تمامی اين اشخاص توسط شورای نگهبان تاييد شدند. وقتی زواره‌ای که سالها عضو شورای نگهبان که يک نهاد سياسی است و در دوره‌های قبلی هم برای رياست‌جمهوری صلاحيتش تاييد شده، رد صلاحيت می‌شود، پذيرفتن صلاحيت احمدی‌نژاد و قاليباف نشان دهنده اين است که شورای نگهبان با تنظيم‌کنندگان داستان انتخابات همراه است. برعکس خيلی از دوستان که تاييد صلاحيت معين را فراقانونی می‌دانند، ولی اينطور نبود. طبق قانون انتخابات شورای‌نگهبان موظف است اسامی تاييد صلاحيت شده‌ها را در اختيار وزارت کشور قراردهد و اين ليست غيرقابل تغيير است، حتی اگر کسی اشتباهی از قلم افتاده باشد. اينبار هم کاملاً اينطور بود، فقط اول ليست در اختيار صداوسيما قرار گرفت تا داستان هيجان بيشتری داشته باشد و يک طرف پدروارانه و برای مخدوش نشدن آزادی و دموکراسی، خواهان تجديد نظر شورای نگهبان شود و طرف ديگر به عنوان کسيکه حکومت او را قبول ندارد، شناخته شود، سپس ليست تصحيح شده به وزارت کشور ارايه شد.
ولی نه معين نه کروبی و نه هيچکدام از جريان چپ (اصلاح‌طلبان) نمی‌توانستند مثل خاتمی شعار «سلام بر سه سيد فاطمی، خمينی، خامنه ای، خاتمی» را داشته باشند. شعاری که باعث شد کسانيکه نه خاتمی را می‌شناختند و نه آزادی و دموکراسی را، به او رأی دهند. تعداد آنها کم نبود، حدود هفتاد درصد جمعيت کشور! پس چگونه جريان چپ می‌توانست در حکومت بعدی نقش داشته باشد؟ تنها گزينه حضور رفسنجانی بود. وقتی از جريان راست (اصولگرا) سه نامزد وجود دارد، شانس رفسنجانی بيش از هر کسی است. اطرافيان او که هسته مرکزی کارگزاران (از احزاب اصلاح‌طلب) هستند، اين مطلب را خيلی خوب می‌دانستند. درضمن از ماه‌ها پيش اروپا (و حتماً آمريکا) در اين مورد توجيه شدند و علناً از مدت‌ها پيش رفسنجانی را طرف اصلی خود می‌دانند.
امروز روز جمعه، روز انتخابات است. تمام خبرگزاری‌ها از شرکت بالای مردم در ساعات اوليه گزارش می‌دهند. پس نويسنده اين داستان هم با شناخت کاملی که از ما داشته، موفق بوده و فردا قسمت آخر آن خواهد بود، و شروع داستان ديگری.
به اميد روزی که خود ما انتهای اين داستان را تعيين کنيم و اين تنها زمانی رخ می‌دهد که ما آگاه باشيم، زيرا آزادی بدون آگاهی معنا ندارد.

June 18, 2005

آخرين اخبار انتخاباتی

بنا به گزارش رسمی «وزارت شورای سيما» پس از تماس مستقيم با خبرنگارمان مستقر در دفتر «روزنامه کيوان»، با شمارش بيش از نيمی از آرا ماخوذه مشخص شد «علی‌اکبر سرخ‌پوش بر همانی» در صدر قرار دارد و رقابت فشرده‌ای ميان «محمود رجايی‌نشان» و «مهدی کدويی» برای کسب رتبه دوم و حضور در ديدار پايانی وجود دارد. از اين رو هر دوی اين کانديداها تصميم گرفتند برای افشا ساختن همديگر، جلسه مطبوعاتی برگزار کنند.
آگاهان بر اين عقيده‌اند که در پايان امروز و مشخص شدن نتايج نهايی، اين دو نامزد با هم اختلاط کنند تا در دور بعدی حتماً پيروز شوند، ولی چون هيچکدام نمی‌خواهند وعده‌های خود به ملت سرافراز و «هميشه در صحنه» را فدای به قدرت رسيدن کنند، يک ماه در ميان به همه ايرانی‌ها پنجاه هزار تومان از طرف شيخ و يک ميليون تومان وام ازدواج از حساب دکتر تعلق می‌گيرد! با اين حساب دولت آينده يک رئيس‌جمهور و فقط يک وزير امور مالی خواهد داشت، که به صورت چرخشی بين اين دو نفر اداره خواهد شد. ملت سرفراز ايران هم فقط کافيست «سيصد و شصت و هفت» روز در سال، صعود تيم ملی فوتبال ايران را جشن بگيرند!
در همين حال سخنگوی حزب «مشارکت تحريم‌کنندگان ايران» و «مجاورين انقلاب اسلامی» اعلام کرد، اگر «شورای کشور» فقط دو روز ديگر انتخابات را تمديد می‌کرد حتماً «سی درصد باقی مانده» را هم مجاب می‌کرديم که «بد خيلی بهتر از بدتر است»، ولی متأسفانه اين شورا در يک اقدام غيرقانونی نيمه شب گذشته پايان رأی‌گيری را اعلام کرد تا خيل مشتقان «دکتر نوين» پشت درهای بسته بمانند. اين عده در پاسخ به خبرنگار ما دلايل مراجعه نيمه شب خود به شعب اخذ رأی را «گرمی هوا» و همچنين تحت تأثير قرار گرفتن از «تلويزيون‌های لس‌آنجلسی» و «وبلاگ‌های باکلاس»، اعلام کردند. تعدادی هم تلفنی تيتر امروز «روزنامه کيوان» (که ديشب در اينترنت منتشر شده) و خوف از رئيس‌جمهور شدن «دکتر شهردار» را عامل تجديد نظر خود دانستند. آن‌ها معتقد بودند در صورت پيروزی اين کانديدا، دستور پرکردن تمام چاله‌ها و گودی‌های سراسر کشور در عرض بيست و چهار ساعت صادر خواهد شد!
ستاد تبليغاتی «دکتر نوين» هم اعلام کرد که با احتساب «سی درصدی» که موفق به رأی دادن به ايشان نشدند، «دکتر نوين» به عنوان نفر اول به مرحله دوم صعود کرده، ولی برای اينکه اصلاحات بايد «یواش» صورت گيرد، ما از اين حقمان می‌گذريم. همچنين ستاد تبليغاتی «دکتر خلبان محمد باقر خالی‌باف» و «دکتر اردشير سيماجانی» از کانديد شدن اين دو تن ابراز بی‌اطلاعی کردند و آنرا شايعه و همسو با عوامل بمب گذاری‌های اخير دانستند. در بيانيه مشترک اين دو ستاد اعلام شده: «از اول هم قرار نبود اين دو در انتخابات شرکت کنند و آنرا تحريم کرده بودند!»
همچنين گزارش می‌رسد «دکتر محسن مهر ولی سازه» هم با اعلام اينکه در اين انتخابات حتماً تقلب صورت گرفته، با توجه به کسب حداکثر مطلق آرا در «اردبيل بيله سوار» خود را «رئيس‌جمهور ايران» يا کمه کمش «رئيس‌جمهور اردبيل» می‌داند.

June 21, 2005

صدای پای دموکراسی

دستان دختر شانزده ساله‌ای را می‌بوسم که در کل يک ماه هم ايران نبوده و به سختی فارسی صحبت می‌کند، ولی صبح جمعه بجای مدرسه رفتن، می‌رود سفارت و به معين رأی می‌دهد به اميد اينکه زنان و دختران کشوری که خود را متعلق به آن می‌داند روزی مثل خود او طعم آزادی و برابری (به تعريف خودش) را بچشند.
دستان مادر شهيدی را می‌بوسم که برای زنده کردن دوباره اعتقاد و اصول زير پا گذاشته شده فرزندش، به احمدی‌نژاد رأی داده و اميد دارد با عمل به اسلام ناب محمدی در کشوری که بخاطرش عزيزش را از دست داده، ديگر از فساد و فقر و تبعيض (به تعريف خودش) خبری نباشد.
دستان پيرمردی را می‌بوسم که سال‌هاست از کار افتاده و ديگر توان کارگری ندارد ولی به اميد ماهی پنجاه هزار تومان به کروبی رأی داده تا شايد هزينه درمان همسرش تأمين شود و کودکان همسايه‌اش که جز نان چيزی برای خوردن ندارند، رنگ غذا ببينند.
دستان جوان تحصيلکرده بيکاری را می‌بوسم که به هاشمی رأی داده تا شايد با رونق اقتصادی و صنعتی بتواند کار مورد علاقه‌اش را پيدا کند و از پس هزينه‌های زندگی برآيد.
دستان دختر جوانی را می‌بوسم که به قاليباف رأی داد تا ظاهر رئيس جمهور کشورش باعث شرمندگی مردمش نباشد.
دستان نوجوانی را می‌بوسم که به لاريجانی رأی داد، چون اولين بار موسيقی پاپ ايرانی را از تلويزيون تحت مديريت او شنيده.
دست تک‌تک شما ايرانيان را می‌بوسم که برای برآورده کردن خواسته‌های خود رفتيد و رأی داديد، و اگر به خواسته خود نرسيديد به دنبال چراها گشتيد ولی به کسی توهين نکرديد. کسی را بخاطر اعتقادش، بخاطر فکرش، بخاطر انتخابش نادان خطاب نکرديد.
دستان شما را هم که رأی نداديد تا نشان دهيد حکومت را قبول نداريد می‌بوسم، شمايی که به رأی مردم کشورتان احترام گذاشتيد و پذيرفتيد که تابحال خواسته‌ها و افکار و اعتقادات آن‌ها را طور ديگر می‌دانستيد.
همه اينها صدای پای دموکراسی است. داريم مفهوم آن‌را می‌آموزيم، شکست و پيروزی را می‌چشيم، بدنبال اشتباهات می‌رويم، درس می‌گيريم و خود را آماده رقابت ديگر می‌کنيم. اگر قرار بود هميشه حکومت آنچه من نوعی دوست دارم بماند، ديگر دموکراسی نخواهد بود و با ديکتاتوری فرقی ندارد.
ولی هنوز راه طولانی است. هنوز هم بين ما کسانی هستند که با شکست برآشفته می‌شوند و به رأی و فکر مخالفشان توهين می‌کنند. کم نيستند کسانی‌که دو دست خود را بر گوش‌ها گذاشتند و چشم‌های خود را بسته‌اند و فقط فرياد می‌زنند. بين ما کم نيستند کسانی‌که قصد ندارند پنجره‌های اتاق تاريک خود را بگشايند تا شايد تجسم ديگری از فيل پيدا کنند.

فرناز عزيز، دختران ما روزی مديون تو و دوستان تو خواهند بود. پيمان و آرتميس مهربان هميشه به خوبی‌های شما غبطه خوردم، کار شما سال‌ها در قلب انسان‌ها و کودکان زيادی می‌ماند. علی دوست‌داشتنی، درس‌های تو هميشه باارزش است و باعث آگاهی و روشنگری ما جوانان. دوستانی که برای آزادی و دموکراسی تلاش کرديد ولی حالا به نتيجه‌ای که می‌خواستيد نرسيديد، احساس شما و دوستان ديگر را بخوبی درک می‌کنم، می‌دانم نگرانيد، می‌دانم که تمام تلاش خود را کرده‌ايد. اگر اينرا پايان راه بدانيد، همه چيز را از دست داده‌ايد و تمام تلاش‌هايتان بيهوده بوده. ولی تازه آغاز راهيم، اميد هست، چهار سال وقت داريم. شايد به نظر زياد باشد، ولی برای آموختن ما زمان کمی است.

***

ناصر زرافشان را فراموش نکنيم.

June 25, 2005

چهار سال

می‌دونيد چرا من از اينکه احمدی‌نژاد رئيس‌جمهور شده، ناراحت و افسرده نيستم؟
چون هربار که ايران نرفته جام‌جهانی، به خودم وعده چهار سال ديگه رو دادم؛ واسه همين عادت کردم اگر اونجوری که دلم می‌خواد نشه، به اميد چهار سال ديگه منتظر بمونم.

از امروز چه بخواهيم، چه نخواهيم، دکتر احمدی‌نژاد با رأی مردمی که شب و روز سنگشون رو به سينه می‌زنيم، رئيس جمهور کشورمون شده.
متأسفم که خيلی از دوستان به رأی و انتخاب مردم بی‌احترامی کردند و می‌کنند. متأسفم بعضی از دوستان که تمام تحليل‌هايشان اشتباه از کار درآمده، بجای آموختن و با مردم بودن، کماکان به نظريه‌پردازی و ادعای وکالت مردم مشغولند. متأسفم از اينکه اکثر روشنفکرهای کشورم مثل دايی جان ناپلئون همه وقايع رو با توطئه توجيه می‌کنند و با واقعيت‌های مردم غريبه‌اند.
ولی نگرانم. از تندروی نگرانم. از هرج و مرج و کودتا و انقلاب و تجربه جديد نگرانم.
در عين حال اميدوارم. برای دو و چهار سال آينده اميدوارم. برای اتحاد و همدلی و استفاده از تجارب اميدوارم.

June 30, 2005

موج پيشرو

آدم اين اصطلاح رو که می‌شنوه ياد دريا و موج‌سواری و اين حرفا می‌افته، ولی موج که فقط تو آب نيست؛ تو هوا و زمين هم هست. مثلاً صدايی که ما می‌شنويم، يه موجه. ولی وقتی اين موج تو زمين باشه و قدرتش هم زياد، می‌شه زلزله و خونه خراب‌کن. حالا بستگی داره اين زلزله کجا بياد. اگه تو ژاپن يا آمريکا بياد، زياد خونه خراب‌کن نيست ولی خدا نکنه ايران و از همه بدتر مناطقی مثل کرمان يه کوچولو بلرزه. همچين خونه‌ها خراب می‌شند که انگار آخرت شده.
وقتی خونه‌ها خراب می‌شند، خيلی‌ها زير آوار می‌مونند. بقیه هم که زنده مونده‌اند، روزی صد بار آرزوی مرگ می‌کنند. باز اونا که سن و سالی ازشون گذشته می‌تونند يه جوری خودشونو جمع و جور کنند، ولی تا حالا فکر کرديد چه بلايی سر بچه‌هايی می‌آد که همه کس و کارشونو از دست دادند؟
گروه «موج پيشرو» به ابتکار مهندس سعيدی در بحبوحه زلزله بم به عنوان يک گروه امداد و نجات تشکيل شد. کار اين گروه در زمان آرامش، آموزش روش‌های کم کردن خسارات زلزله و مديريت بحران و همچنين رسيدگی به کودکانی که قربانی زلزله شدند، می‌باشد. گزارشات فعاليت‌های اين گروه رو می‌تونيد اينجا ببينيد.
تو اين گير و دار انتخابات، شايد تنها قشری که فراموش شدند، همين کودکان هستند که بی‌کس و تنها، لحظاتشون رو سپری می‌کنند. شايد کار سختی باشه که يک لحظه خودمون رو جای اونها بگذاريم.
مهندس سعيدی تصميم داره سيزدهم مرداد به بم بره و برای بچه‌های يتيم‌خانه مؤمن آباد (پسرونه) و مشيز (دخترونه) هديه و لباس ببره. نمی‌دونم می‌تونيد خوشحالی اين بچه‌ها رو موقعی که هديه‌ای می‌گيرند، درک کنيد يا نه؟ خوشبختانه گروه «موج پيشرو» اين لحظات رو بارها ثبت کرده و می‌تونيد شادی و اميد رو تو چشم‌های کودکانی ببينيد که هيچوقت نخواهند تونست از پدر يا مادرشون هديه‌ای بگيرند. می‌دونيد شاد کردن يه انسان، اونم يه کودک، چه انرژی مثبتی به آدم تزريق می‌کنه؟
اگر دوست داريد تو اين شاد کردن شريک بشيد، خيلی راحت می‌تونيد يکی از شاپرک‌های «موج پيشرو» بشيد. حتی با کوچکترين همراهی ما، دل يک نفر شاد می‌شه. اگر می‌خواهيد يک لحظه رو هم از دست نديد.
منم می‌دونم اين وظيفه کسان ديگه‌ای هست که به کل اين کودکان رو فراموش کردند، ولی بچه‌ها چه گناهی دارند که حتی ما هم نمی‌خواهيم بهشون فکر کنيم و کاری برای شادی کوچکشون کنيم؟
سايت و وبلاگ موج پيشرو همه چيز رو دراين‌باره توضيح داده، همينطور می‌تونيد اطلاعات خوبی از اقدامات اين گروه بدست بياريد. برای تماس با اونها و هماهنگی در زمينه کمک‌هاتون به آدرس mojepishro@gmail.com ايميل بزنيد.

عيد که ايران بودم، دو بار افتخار ديدار مهندس سعيدی و خانوادشون نصيبم شد. هر چقدر از صميميت و مهربونيشون بگم کم گفتم. وقتی پيمان داره از کارهايی که در اين زمينه انجام داده حرف می‌زنه، تو چشماش می‌شه برق شادی و رضايت رو ديد. احساسات و افکار تک‌تک بچه‌ها رو می‌شناسه. از هر کدومشون کلی خاطره و تعريف کردنی داره. از همه با ارزش‌تر يه گنج بزرگ داره؛ نامه‌هايی که بچه‌ها برای «شاهپرک‌ها» و «بابا لنگ درازهای» موج پيشرو نوشتند و ساده و صميمانه آرزوها و خواسته‌هاشون رو عنوان کردند. حتماً می‌تونيد حدس بزنيد آرزوی همچين کودکانی چی می‌تونه باشه.

About June 2005

This page contains all entries posted to سعید حاتمی in June 2005. They are listed from oldest to newest.

January 2005 is the previous archive.

July 2009 is the next archive.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Powered by
Movable Type 3.35