بعد از پنج ماه دوباره مینويسم
اين پنج ماه زود گذشت. اتفاق خاصی هم نيفتاده، همه چيز سر جاشه، مخصوصاً وبلاگها. هر چند که يکی میره و يکی ديگه با انرژی شروع میکنه.
زندگی هم همينطوره و اگر صلهارحام يا با کلی همت، تور کوچيک دوچرخهسواری آخر هفته نباشه، روزها دقيقاً مثل هم هستند: بيدار شدن از خواب همانا و جيش و دست و صورت و آماده کردن ناهار و معمولاً صبحانه رو هم تو راه پله و رو دوچرخه ميل کردن، همش تو نيم ساعت، همان! به اميد اينکه قطار رو از دست ندم بايد با تمام وجود رو دوچرخه پا بزنم و آخرش هم پنجاه-پنجاه میگيرمش. تو دانشگاه هم اوضاع فرقی نداره، فقط مطالب با هم فرق دارند، در صورتيکه واکنش من نسبت به مطالب اصلاً فرقی نمیکنه! کلاسهای بعدازظهر بهترين جا واسه چرت زدنه و اين رويه هيچوقت تغيير نمیکنه.
اگر کار باشه، يه درده، اگر نباشه يه درد ديگه! خوبيه کار من اينه که تنوع داره و مثل کار چارلی چاپلين تو عصر جديد نيست، ولی بديه اين تنوع اينه که وقتی هم آدم سر کار نيست، انواع و اقسام راه حلها تو سرش میچرخه، حتی تو خواب!
وقتی از کار يا کلاس ساعت هفت و نيم ميام خونه تازه بايد به فکر غذا درست کردن باشم، در بهترين وضعيت که همه چيز تو خونه هست، بايد منتظر بشم تا غذا حاضر بشه. خوشبختانه از اونجا که شکمو هستم، تا غذا نخورم خوابم نمیبره! تازه تو اين بين میشه چند تا وبلاگ و روزنامه خوند!
تو ايران وقتی شب میرفتم تو جام، لااقل يک ساعتی اين پهلو اون پهلو میشدم تا خوابم ببره، ولی از وقتی وارد اين سرزمين کفر شدم، افقی شدن همانا و خواب هزار تا پری ديدن همان! خيلی هيجان داره که وقتی صبح از خواب بيدار میشی، اميدت به اين باشه که زودتر شب بشه و بخوابی. تازه زودتر از انتظار برای آخر هفته، به آرزوت میرسی!
مهمترين اتفاقی که تو اين پنج ماه افتاد، مسافرت پنج- شيش هفتهايم به ايران و تجديد ديدار با دوستان قدیم و ملاقات دوستان جديد بود. البته اينبار بنا به ملاحظاتی برخلاف سال قبل، حضورم تحت پوشش رسانهای-وبلاگی قرار نگرفت، ولی با خيلی از بزرگ بلاگرها ديدار داشتم که نمونهاش بچههای موج پيشرو بودند که يک روز هم با هفت نوع غذای رنگين و خوشمزه، من رو نمکگير خودشون کردند.
از همه جالبتر ديدار با علی اوحدی عزيز بود که اون هم برای تعطيلات از دانمارک به ايران رفته بود، ولی فرصت کم اجازه نداد يک دل سير باهاش حرف بزنم. با اينکه از لحاظ سنی از دو نسل کاملاً متفاوت هستيم، ولی احساس میکنم تمام افکار و ايدههاشون برام قابل لمسه و حتی میتونم بگم نزديک به افکار خودمه. البته قلم و ادبيات و اطلاعات ايشون زمين تا آسمون با من بیسواد فرق داره. پيشنهاد میکنم تا دير نشده، نامههای ايرونی رو از دست نديد و در مورد تکتک اونها فکر کنيد. همينجا هم از دوست خوبم اسد علیمحمدی که حدود يک سال پيش ايشون رو به نوشتن در وبلاگ ترغيب کردند، تشکر میکنم. راستی حتماً تا حالا با مصاحبههای اسد و بيلی با بلاگرها آشنا شديد. علاوهبر اينکه اسد عزيز وقت زيادی رو برای اين مصاحبهها میگذارند، با هنر و اطلاعات بالا گفتگوهای متنوع و تخصصی با بلاگرها انجام میدن که اکثر مباحثشون در زمينههای اجتماعی و وبلاگ قابل ادامه دادن هست و همونطور که خيلی از دوستان اين کار رو کردند، میشه تو وبلاگها به اونها پرداخت. بغير از اون ستون حاشيه وبلاگشون رو به نظرات بلاگرها در مورد شرکت در انتخابات رياست جمهوری تخصيص دادند که شما هم میتونيد نظر خودتون رو اونجا بيان کنيد.
بعد از اين پنج ماه، حقش بود که تو وبلاگ تغييراتی میدادم که اگر وقت بشه، حتماً اين کار رو میکنم. علیالحساب نظرخواهی آخرين نوشته رو تو صفحه اصلی آوردم. اولين مزيتش اينه که کار شما راحتتر میشه و برای نظردادن يا آگاهی از نظرات دوستان احتياجی به باز کردن يک صفحه ديگه نيست، که با احتساب سرعت اينترنت تو ايران کلی به نفع شما میشه. در ضمن هر کی نظر بده لينکش هم تو صفحه اصلی میآد که اين خودش يه تشويق برای نظر دادنه. به نظر من بزرگترين وجه تمايز وبلاگ با نشريات ديگه، همين قسمت نظرخواهيش و ارتباط دو طرفه نويسنده و خواننده است، که علاوه بر جذابيت بخشيدن به نوشته، باعث بالا رفتن سطح آگاهی و رفتارهای اجتماعی دو طرف میشه. هميشه برای من نظرات دوستان (بغير از اسپمها) از يادداشت خودم مهمتر بوده و تقريباً همشون در ذهنم هستند، پس بايد نظرات در کنار نوشتهها باشند تا کارايیشون بيشتر بشه. البته اين کار تو خيلی از سرويس دهندههای وبلاگ از لحاظ فنی امکانپذير نيست، ولی اميدوارم دوستانی که اين کار براشون مقدور هست، از اين حرکت استقبال کنند.
قسمت جديدی که تو وبلاگ گذاشتم، تبليغات گوگل هست، که اميدوارم با کليک شما رو اونها، گوگل هم يه پولی به ما بده تا لااقل هزينههای اينجا در بياد. البته شايد شما اعتقاد داشته باشيد که وبلاگ دکون بقالی نيست که کسی بخواد ازش پول دربياره و بايد کار «فی سبيل الله» باشه! ولی من مخالف اين ايده هستم؛ چون ما برای وبلاگهامون وقت و انرژی و حتی پول زيادی صرف میکنيم و بايد از ديد حرفهای به اين قضيه نگاه کنيم. اميدوارم زمينه فکری و حتی مالی تبليغات تو ايران جا بيفته. تمايل داشتم تبليغات فارسی و ايرانی در وبلاگم باشه، ولی متأسفانه هيچوقت نتونستم از ايران آگهی دهنده خوبی پيدا کنم؛ يعنی کسی حاضر نبود برای تبليغات تو اينترنت پولی پرداخت کنه، درصورتيکه الان تو همه جای دنيا تبليغات اينترنتی خواهان و ارزش زيادی داره. خلاصه که برای رضای خدا هربار که اينجا رو باز میکنيد قبل از بستنش يه کليک رو اين تبليغات اين گوشه بکنيد تا يک سنت به حساب صد «يک سعيد» ريخته بشه.
الان که اينها رو مینويسم، بازی ايران-کره شمالی هم با برد ايران تموم شد. اميدوارم ايران بياد جام جهانی. اول اينکه به عنوان يک ايرانی باعث افتخاره و میبينم خيلی از آدمها کشورها رو از بازی فوتبالشون میشناسند، نه از ريسجمهور و بمب اتم و اين حرفها. بعدش هم بليتهای بازی ايران تو جامجهانی رو هم خريدم و اگر ايران بياد جامجهانی، و از گروهش تيمی تا فينال بره، میتونم فينال رو هم تو استاديوم باشم. البته درخواست همکاری داوطلبانه هم دادم و اگر تو مصاحبهاش قبول بشم، شايد به عنوان توپ جمعکنی، چيزی، بازیها رو از نزديک ببينم.
ديروز آرتميس موقتاً وبلاگنويسی رو کنار گذاشت و امروز هم دوست خوبم شهلا. اميدوارم بزودی و با تجديد قوا، دوباره نوشتههای قشنگشون رو ببينيم.
نمیخواستم اينقدر طولانی بشه، ولی حرف زياد بود. لينک خيلیها رو بايد اضافه کنم و خيلیها رو هم تغيير بدم که تو اولين فرصت اين کار رو میکنم. امروز برای اولين بار مجبور به خودسانسوری شدم و نوشته قبلی و از همه مهمتر نظرات دوستان عزيزم رو حذف کردم، که همينجا از همشون عذر میخوام. باور کنيد مجبور بودم.




