« July 2005 | Main | July 2009 »

August 2005 Archives

August 2, 2005

تجارت الکترونيکی و تجارت هرمی

چند سالی هست که تب سريع پولدار شدن از طريق شرکت‌هايی مثل «گلد کوئيست» بالا گرفته. افراد زيادی رو می‌شناسم که به اين شبکه‌ها پيوستند و تمام تلاششون به عضوگيری برای اين شبکه‌هاست.
روش تجارت اين شبکه‌ها زياد پيچيده نيست. شما در قبال عضويت پولی پرداخت می‌کنيد و معمولاً هم در مقابل کالا يا خدماتی دريافت می‌کنيد که قيمت اون تقريباً نصف پولی که پرداخت کرديد يا قسمتی از قسط يک کالاست. مثلاً گلد کوئيست يک سکه طلا به دو (يا چند) برابر قيمت به شما می‌فروشه و اگر شما هم برای اونها دو نفر مشتری پيدا کنيد و اونها هم هر کدوم دو نفر ديگه (چهار نفر) رو عضو شبکه کنند به شما پورسانت تعلق می‌گيره و الی آخر. يعنی به نظر می‌رسه در مدت کوتاه زمانی می‌شه پول زيادی به دست آورد.
از زمان شيوع اين تجارت موافق‌ها و مخالف‌ها (طبق معمول) بجای پرداختن علمی به اين قضيه مشغول گيس و گيس کشی شدند. از طرفی بعضی از مراجع تقليد هم بدون توضيح اون رو حرام دونستند. عده‌ای هم بدليل اينکه اين شرکت‌ها خارجی هستند و اينطوری پول و ارز از کشور خارج می‌شه، با اين تجارت مخالفت کردند.
خيلی از موافق‌ها بحث رو به تجارت الکترونيک يا تجارت از طريق شبکه کشوندند و مخالفت با تجارت هرمی رو مخالفت با تجارت از طريق شبکه می‌دونند. خوندن مطلبی در اين رابطه تو وبلاگ گروهی فانوس به قلم توانای آقای قديمی باعث شد من هم توضيحاتی بدم.

مسلماً تجارت از طريق شبکه يا بازاريابی اينترنتی با تجارت هرمی زمين تا آسمون فرق داره. شما می‌تونيد تجارت هرمی رو به هر روشی انجام بديد و يکی از اون روش‌ها بازاريابی اينترنتی هست. بطور مثال سال‌ها قبل پنتاگونا هم به عنوان تجارت هرمی مطرح شده بود که از طريق پست عضوگيری می‌کرد و اصلاً ارتباطی با اينترنت نداشت.
بحث سر نحوه بازاريابی شرکت‌هايی مثل گولد کوئيست نيست. کما اينکه می‌بينيم اکثراً بازاريابی‌ها بين دوستان و اقوام و از طريق کلامی است نه شبکه اينترنت و تنها عضويت در اين شبکه با کمک اينترنت است. تا اونجايی که من می‌دونم کسی مخالف تجارت الکترونيکی نيست، مگر کسانی که هنوز مخالف ويديو و تلفن و هواپيما هستند!
تجارت هرمی در اکثر کشورهای صنعتی از لحاظ قانونی ممنوعه، حتی جاهايی که قمار آزاده! پس مسئله فقط شرعی يا خارج شدن ارز از کشور نيست. برای ممنوعيت اين تجارت دلايل زيادی وجود داره و مهمترين اون فريب مشتری (کلاهبرداری) در اين روشه. به تمام افرادی که در اين تجارت سهيم می‌شند وعده داده می‌شه که اگر خوب فعاليت کنند در مدت کوتاهی ثروتمند می‌شند! در صورتيکه اين فرضيه با دلايل رياضی غيرممکنه.
در بهترين روش هرمی، هر نفر دو مشتری جديد جذب شبکه می‌کنه. يعنی در مرحله اول يک نفر دو نفر جذب می‌کنه، در مرحله دوم اون دو نفر هم هر کدوم دو نفر (که می‌شه چهار نفر) و در مرحله سوم اون چهار نفر هم هر کدوم دو نفر (که می‌شه هشت نفر) و... اگر رياضی دبيرستان يادمون باشه يک رديف از اعداد به وجود می‌آد که هر عدد مساوی با دو به توان رقم مرحله خواهد بود. يعنی: ۱، ۲، ۴، ۸، ۱۶، ۳۲، ۶۴، ۱۲۸،...

حالا مجموع اين اعداد می‌شه تعداد افراد جذب شده يا کسانی که يک سکه خريدند. محاسبه اون از لحاظ رياضی کار ساده‌ایه. يعنی اگر هر مرحله يا لايه رو n در نظر بگيريم اعضاء شبکه مساوی ۲n+۱-۱ خواهند بود، يعنی: ۲n+۱-۱=۲۰۱۲+...+۲n
با اين فرمول می‌شه محاسبه کرد که بعد از بيست و پنج مرحله ۶۷.۱۰۸.۸۶۳=۱-۲۲۶ نفر سکه خريدند که تقريباً کل جمعيت ايران (به علاوه نوزادان و کودکان و سالمندان) خواهد شد. بر طبق قوانين اين شرکت‌ها (از جمله گلد کوئيست) افراد دو لايه پايينی پورسانتی دريافت نخواهند کرد و فقط در ازای پولی که پرداخت کرده‌اند يک سکه می‌گيرند که قيمت آن خيلی کمتر از مبلغ پرداختی است. با اين حساب اگر تمام مردم ايران عضو اين شبکه بشند ۵۰.۳۳۱.۶۴۸ نفر (۱۶.۷۷۷.۲۱۶+۳۳.۵۵۴.۴۳۲=۲۲۴۲۵) که حدود هفتاد و پنج درصد کل هستند، کاملاً ضرر می‌کنند. ۸.۳۸۸.۶۰۸=۲۲۳ نفر که ۱۲،۵٪ درصد کل هستند يک‌بار، ۴.۱۹۴.۳۰۴=۲۲۲ نفر (۶،۲۵٪) هم دوبار و فقط ۶،۲۵ درصد باقی مانده بيشتر از دو بار پورسانت می‌گيرند. آنهايی که يک‌بار پورسانت گرفتند در واقع هيچ سودی نمی‌کنند؛ پس همواره بر سر ۸۷،۵٪ کسانی که از اين طريق سکه خريداری کردند، کلاه خواهد رفت و پولدار نخواهند شد.
در قمار يا بليت‌های بخت آزمايی (لاتاری) همه چيز به شانس بستگی داره و هرکس در اون شرکت می‌کنه به اين مسئله آگاهی داره، ولی در بازاريابی تجارت هرمی، واقعيت‌ها به مشتری گفته نمی‌شه و به نحوی برای اينکه شخص ضرر نکنه مجبوره ديگران رو هم آلوده کنه. همونطور هم که بالا توضيح داده شد، تعداد خيلی کمی هستند که از اين راه (ضرر بقيه) سود کنند.
حتی اگر هفتاد و پنج درصدی که هميشه در اين سيستم ضرر می‌کنند با آگاهی و ميل شخصی باعث سود ديگران بشند، باز هم اين سيستم بخاطر اينکه در اون محصول کاربردی توليد نمی‌شه يک تجارت کاذب شناخته می‌شه و به همين دليل در اکثر کشورها فعاليت اون غير قانونيه.

تا زمانی که بين مردم آگاهی وجود نداشته باشه، قانون ضمانت اجرايی نخواهد داشت. بارها از موافقين (يا بهتره بگم اعضاء اين شبکه‌ها) شنيديم: «چرا در فلان کشور فعاليت اينگونه شبکه‌ها مجاز هست؟» ولی هيچوقت به اين فکر نمی‌کنند که چرا مردم آن کشورها که اتفاقاً فکر و حواسشان تنها ثروتمند شدنه، علاقه‌ای به اين نوع تجارت ندارند و مشتری‌های آن‌ها فقط مردم کشورهای جهان سوم هستند؟
مسلماً وقتی يک کار غيرقانونی اون هم در شبکه اينترنت رخ می‌ده، به اين راحتی نمی‌شه جلوی اون رو گرفت، مگر اينکه مردم و استفاده‌کنندگان اينترنت از عواقب اون آگاه بشند و اين فقط از طريق رسانه‌های جمعی امکان‌پذيره. به طور مثال پرنوگرافی کودکان جرايم سختی در اکثر کشورها داره، ولی هيچگاه اين صفحات فيلتر نمی‌شه. در عوض همه می‌دونند که اين کار اشتباهه و اگر کسی به اين سايت‌ها علاقه داشته باشه، از ديد مردم و همينطور روان‌شناسان بيمار روحی شناخته می‌شه.
به نظر من اينکه صدا و سيما و روزنامه‌ها به مسئله تجارت هرمی و ضررهای اون بپردازند يک حرکت مثبت اجتماعی و مفيدتر از هر محدوديت قانونی و فتوای شرعی خواهد بود.

پی نوشت:
آقای قديمی توضيحی در مورد اين نوشته داده که لازم ديدم نکات ديگری رو يادآوری کنم:

وقتی صحبت از تکنولوژی شده اولين چيزی که به ذهن می‌رسه معنی آن و استفاده از ابزاری مانند اينترنت است نه يک ايده برای ثروتمند شدن عده‌ای که بعد از گذشتن بيش از يک قرن از به کارگيری آن تقريباً قديمی شده.
در هر حال اگر طبق توضيح ایشون منظور از تکنولوژی را روش تجارت هرمی فرض کنيم، به روشنی ماهيت آن با تجارت معمولی فرق دارد و همانطور که توضيح دادم هفتاد و پنج درصد از کل اعضاء، کالايی دريافت می‌کنند که قيمت واقعی آن بسيار کمتر از مبلغ پرداختی آن است. يعنی اگر مسئله تجارت است، آن هفتاد و پنج درصد می‌توانند اين کالا را از طريق معمولی خريداری کنند. پس اين هزينه بازاريابی و تبليغات نيست که به جيب افراد بالای شاخه (در شبکه يا هرم) می‌رود، بلکه ضرری است که افراد پايين هرم يا شبکه می‌دهند.
آيا اين سؤال را از خودتون کرديد که چرا تا بحال با يک کالای مصرفی (مثلاً موبايل) تجارت شبکه‌ای انجام نشده؟ در اينصورت مشتری با مقايسه قيمت آن هيچگاه گرفتار اين بازی نخواهد شد. حال اگر به افراد گوشزد کنيم که هفتاد و پنج درصد شما کالايی دريافت می‌کنند که می‌توانند آن را از جای دیگر ارزن‌تر بخرند، پس چه دليلی دارد آنها وارد اين شبکه شوند؟ در نتيجه کسی در اين شبکه سود نخواهد کرد و هر کسی هم که به دلايل شخصی (!؟) و علاقه به آن کالا وارد اين شبکه می‌شود عملاً ضرر می‌کند.
سال‌هاست طبق همين منطق اين گونه تجارت‌ها در دنيا زير سؤال رفته. لطفاً اگر نمونه‌ای از تجارت هرمی يا شبکه‌ای سراغ داريد که در آن کالا با قيمت واقعی عرضه می‌شود عنوان کنيد تا بحث علمی‌تر شود. مثالی هم که زده شده (گلد کوئيست) نمونه بارزی از کلاه‌برداری محسوب می‌شه و يک سکه زينتی را به بيش از دو برابر قيمت می‌فروشند.
تا آنجا که می‌دانم در ايران هيچ هرم يا شبکه‌ای که در آن کالا يا خدمات به قيمت واقعی عرضه شود، مرسوم نيست؛ چون اين‌گونه تجارت اگر سالم و بدون کلاه‌برداری و با قيمت واقعی باشد، سود کمی برای بازارياب دارد. به طور مثال در آلمان اگر کسی برای شرکت موبايل O2 مشتری معرفی کند کمتر از پنج درصد مبلغ کل قرارداد به عنوان پورسانت به معرفی کننده پرداخت می‌شود. در ضمن احتياجی نيست که شخص معرفی کننده خود مشتری اين شرکت باشد.

August 12, 2005

دور زدن فيلتر بلاگ رولينگ

هميشه پاک کردن صورت مسئله آسون‌تر از حل کردنشه. فيلتر کردن اينترنت و کتاب و فيلم و خبر و... هم پاک کردن صورت مسئله است، ولی گويا نمی‌فهمند که اين چيزها گرد و غبار نيست که بشه پاکش کرد.
حتماً اونی که «بلاگ رولينگ» رو فيلتر کرده پيش خودش گفته بجای اينکه دونه دونه برم وبلاگ‌ها رو بررسی و فيلتر کنم، راه ارتباط بين اون‌ها رو ببندم!

روز اول که شنيدم بلاگ رولينگ فيلتر شده، راهی برای مقابله با اون طراحی کردم، ولی چون خودم فيلتر نمی‌دونم چه مزه‌ای هست، مطمئن نبودم که جواب می‌ده یا نه. حالا اينجا چند راه پيشنهاد می‌کنم، که می‌تونيد امتحان کنيد.
روش اول:
کافيه تو کدی که از بلاگ رولينگ داريد، بجای عبارت: rpc.blogrolling.com بنويسيد: blogroll.mashoo.net
يعنی اگر بر فرض کد جاوايی که تا حالا تو وبلاگتون گذاشته بوديد اينطوری بود:

حالا می‌شه اينطوری:

روش دوم:
يک لينک به صورت زير تو وبلاگتون بگذاريد تا هر وقت روی اون کليک می‌کنيد، يک صفحه با ليست لينک‌هاتون باز می‌شه.

دقت کنيد که در اينجا منظور از YOUR_ROLL_ID همون اعداد و ارقامی هست که در کد بلاگ رولينگ وجود داره؛ يعنی اگر کد شما بصورت بالا باشه، YOUR_ROLL_ID همون a7c67eab74223946f4192694f995eb0c است.
روش سوم:
با استفاده از فريم می‌تونيد همون صفحه لينک‌ها رو تو وبلاگتون بياريد. با اين کد:

مشکل اصلی اين روش اينه که بايد طول و عرض مشخصی برای فريم در نظر بگيريد که ممکنه از طول و عرض ليست بيشتر يا کمتر باشه. برای تنظيم فريم با قالب وبلاگتون می‌تونيد اعداد روبروی width (عرض) و height (طول) رو تغيير بديد.

چون برای استفاده از اين روش‌ها بايد از فضای اينترنتی من استفاده بشه و اون هم برای من هزينه داره، در انتهای ليستتون چهار تبليغ اضافه می‌شه. همينطور برای معرفی اين طرح، اول ليست، لينک خود اين سايت و در انتها لينک وبلاگم به عنوان طراحش خواهد بود.
روش چهارم:
اگر صفحه شخصی داريد و فضاتون از PHP پشتيبانی می‌کنه می‌تونيد از کد زیر برای لينک‌ها استفاده کنيد، به شرطی که فايل‌ها بجای پسوند html بايد php داشته باشند، مثلاً: index.php

اميدوارم زياد پيچيده و نامفهوم توضيح نداده باشم. اگر سؤال يا مشکلی هست، با کمال ميل در خدمتم.

پی نوشت
از اونجا که دوست عزيزی تو وبلاگشون اين کار من رو فرصت‌طلبی و ماهی‌گيری از آب گل‌آلود عنوان کرده، يادم اومد که ما تو ايران اصلاً چيزی به اسم ارزش گذاشتن برای کاری نداريم و تا جايی که بتونيم سعی می‌کنيم با کمترين هزينه‌ای از کار و سرمايه و زحمت ديگران استفاده کنيم! اگر هم کسی کاری رو «فی سبيل الله» و به صورت نذری انجام نده، فرصت‌طلب و اينا می‌شه!
خوشبختانه اکثر دوستانی که در اين چند وقت (حدود دو سال) پيدا کردم، شناخت کافی نسبت به من دارند، ولی ای کاش وقتی می‌خواهيم کسی رو به ديگران معرفی کنيم، در به کار بردن کلمات دقت کنيم و قبل از نوشتن در مورد اون شخص کمی تحقيق کنيم.

به هر روی برای دوستانی که مايل نيستند لينک وبلاگ من و تبليغات گوگل در پايان ليستشون قرار بگيره، می‌تونند از کد زير استفاده کنند. البته لينک Blogrolling Anti Filter در بالای ليست می‌مونه؛ چون تنها راه آشنايی بقيه با اين روش اين سايت می‌تونه باشه. ديگه بقيه‌اش با انصاف خودتون.

August 16, 2005

تعطيلات تابستونی

خير سرش سه هفته است امتحانام تموم شده و مثلاً تعطيلم. آدم وقتی احساس می‌کنه تعطيله دلش مسافرت می‌خواد، از همه بيشتر مسافرت شمال. از اونجا که آلمان همش شماله، اينجا آدم هوس جنوب می‌کنه! کوه خونم هم کم شده و فکر و ذکرم شده جنوب آلمان و کوه‌های آلپ. هی عکس‌های قديم رو نگاه می‌کنم و آه با حسرت می‌کشم!

لامصب (با لامذهب اشتباه نگيرين) نزديکترين کوهی که واقعاً کوه باشه يه هفت هشت ساعتی با اينجا فاصله‌اشه. تازه اگه بخوای با ماشين شخصی يا با قطار سريع‌السير بری، وگرنه ما فقير بيچاره‌ها که با بليت آخر هفته (کل آلمان با قطار معمولی، پنج نفر، سی يورو) مسافرت می‌ريم، بايد کمِ کم يک روز کامل تو راه باشيم و هی قطار عوض کنيم.
اين رفيق پايه‌مون هم از وقتی دستش رفته تو حنا، ديگه بيشتر از دو روز واسه مسافرت وقت [شايد هم اجازه] نداره. ما هم اگر بخوايم بريم بايرن (ايالتی که توش کوه داره) يک روز رفتنمونه، يک روز برگشتن؛ پس عملاً بايد بيخيالش شد. کوه اينجوری هم تنها رفتنش درست نيست، مزه هم نمی‌ده.
چند شب پيش زنگ زدم به هومن و هر چی فحش ناموسی بلد بودم حواله‌اش کردم، که اين چه زندگيه واسه من ساختی!!! اونم از ترس آبروش پذيرفت که يه کاری کنه! چند روز بعد زنگ زد که: «يافتم، يافتم! يه بلندی يافتم!» [البته برخلاف ارشميدس تو حموم چيزی نيافته بود!] بنده خدا رفته نقشه آلمان رو با ذره‌بين گشته تا يه تپه‌ای چيزی پيدا کنه. از شانسش يه تپه درست وسط آلمان پيدا کرده که از اينجا (برلين) فقط چهار ساعت و از اونجا (طرف‌های هامبورگ) شيش ساعت راهه. خلاصه که توافق شد که دو روزه بريم و برگرديم.

از اونجا که علاقه وافری به کارهای هيأتی دارم و حيفم اومد فقط خودم بليت پنج نفری رو استفاده کنم، دعوت عمومی کردم. ماشالا همه هم آماده همچين سفری هستند. قرار شد من و خانواده، با داداش سهيل و خانواده با يکی از دوستان (خودش خانواده است) صبح شنبه سينه‌زنان به سمت ميعادگاه حرکت کنيم! هومن و خانواده و احياناً دو نفر ديگه (با يا بی‌خانواده‌شون رو نمی‌دونم!) هم از اونور می‌آن. از طرفی کامران جمی گير داده که اگه الان به کابينه معرفی شده نخنديم، بعداً ديره! قرار شد اونم (احتمالاً بی‌خانواده) شنبه صبح يا عصر همراه يه پرينت از سوابق درخشان (و مخصوصاً علمی) وزرای آينده، به ما بپيونده. البته منم يه پرينت از شعارهای دانشجويان (!!!؟؟؟) مقابل لانه جاسوسی انگليس تو تهران گرفتم تا هنگام بالا رفتن از کوه، برای حمايت از مظلوميت «سانتی فيوژ» (!!!) و «UCF» تکرارشون کنيم! خداييش شعار «مرگ بر هر سه رژيم خبيث، آمريكا و آلمان و انگليس»‌ لرزه‌ای به تن اين آلمانی‌های خبيث خواهد انداخت! سعی کردم دانشجويی رو که نوشته بود: «خواستار قطعه‌سازی، سانتريفيوژ و غنی‌سازی هستيم» پيدا کنم تا پلاکارد اريجينالش رو با خودم ببرم و در قله مزبور نصب کنم! ولی موفق نشدم و مجبورم خودم نمونه‌اش رو بنويسم!
اگه يه موقع ديديد برنگشتم بدونيد هنگام بالا رفتن از اين کوه مرتفع (!؟) چشام سياهی رفت و سقوط کردم يا چون موافق سانتی فيوژ و مخالف خط قرمز اتحاديه اروپا هستم، خلبان قطار (که دوست سباستين امامیه!) بپره پايين تا قطار بره تو دره! به‌غير از اين خطرات جانی، ممکنه گرفتار بارون بشيم. امسال اينجا فقط اسمش تابستون بود و غير از دو هفته، همش هوا بارونی و خنکه. اميدوارم لااقل اين آخر هفته، آسمون حالی بهمون نده!

غير اين برنامه تو اين سه هفته هيچ کار بخصوصی انجام ندادم. تقريباً از اين بيست و يک روز بيست روزش رو، لااقل روزانه هفده ساعت پشت کامپيوتر بودم! حالا بگو تو که اينهمه بيکار بودی چرا فقط هفته‌ای يه بار آپديت کردی؟ اونقدرها هم بيکار نبودم، يه کارايی دارم می‌کنم که به اون لوگو اون گوشه ربط داره، ولی مثل هميشه با وسواس.

August 18, 2005

شهرک‌های يهودی‌نشين در فلسطين

بهترين چيزی که تو اين چند سال دوری از وطن به دست آوردم، آشنايی با مردم و فرهنگ کشورهای مختلف بوده. از بوليوی گرفته تا جزاير سليمان! اگر تا قبل از اين بورکينافاسو رو فقط از گل‌آقا می‌شناختم، الان يکی از بهترين دوستانم از اين کشوره.

بين همه اين‌ها آشنايی با مردم بعضی کشورها برام جالب‌تره، مثلاً اسرائيلی‌ها (اميدوارم فردا تو کيهان ننويسند که فلانی جاسوس اسرائيله! خداييش هيچ اطلاعاتی بهشون ندادم و تا جايی که تونستم ازشون اطلاعات گرفتم). از اونور دوست عرب هم زياد دارم ولی يه دوست فلسطينی دارم که خيلی وقت‌ها می‌شينيم با هم بحث می‌کنيم. تقريباً هيچ نقطه مشترک فکری با هم نداريم، ولی خب دوستيم ديگه. پدر مادرش تو نوار غزه زندگی می‌کنند. يادم رفته چند تا خواهر برادر هستند (آخه بيشتر از انگشت‌های دست بودند) اينجا هر چی کار می‌کنه، درآمدش رو می‌فرسته برای پدرش. پدرش تو زمين‌های کشاورزی شهرک‌نشين‌های يهودی کارگری می‌کنه، ولی حقوقش خيلی کمه. يک‌ماه پيش پيشش بودم داشت با خانواده‌اش تلفنی حرف می‌زد، از تلفن صدای ميدون جنگ می‌اومد! می‌گفت شهرک‌نشين‌ها وقتی حوصله‌شون سر می‌ره، طرف ما خمپاره می‌اندازند! گفتم خب شما هم سنگ می‌اندازيد! قسم خورد که تو اردوگاه اينا تا حالا کسی به اسرائيلی‌ها سنگ ننداخته و اونا هم که تو تلويزيون بعضی وقت‌ها پخش می‌شه، فقط هموناست، يعنی سالی يکی دو بار، چند نفر دو تا سنگ می‌اندازند و از قضا شصت تا دوربين اونجاست!
دوستان اسرائيلی‌ام از وضعيت نوار غزه و کرانه باختری رود اردن تقریباْ اطلاعی نداشتند و فقط می‌دونستند اون‌هايی که تو شهرک‌ها زندگی می‌کنند يهودی‌های افراطی هستند که اکثرشون شستشوی مغزی داده شده‌اند. خودشون به شخصه با شهرک‌نشين‌ها آشنايی نداشتند، ولی می‌گفتند اينها رو حکومت اسرائيل بصورت غير رسمی از طريق سازمان‌های مذهبی برای سرکوب و استثمار عرب‌ها آموزش می‌ده. حالا اونها بقدری قدرتمند شدند که دولت اسرائيل (که بصورت دموکراتيک انتخاب می‌شه) هم تحت نفوذ اون‌ها شده. ترور نخست وزير اسبق اسرائيل (اسحاق رابين) توسط همين‌ها صورت گرفته بود؛ چون تصميم داشت به اعراب خودمختاری بده.

اينکه ساکنين اوليه اسرائيل يا فلسطين چه کسانی بودند رو تو کتاب تاريخ و دينی دبستان هم نوشتند، ولی اون چيزی که ما می‌بينيم همين سی چهل سال پيشه. هزار و چهارصد سال پيش اگر عرب‌ها يهودی‌ها رو از خونه‌شون انداختند بيرون و حكومت كردند، اروپايی‌هايی که الان متمدن شدند (به قول خودشون) بالای درخت زندگی می‌کردند! ولی حالا تو قرن بيستم خيلی حرف داره که کسی بخاطر نژاد و دينش بياد خونه کسی رو با بولدوزر خراب کنه و واسه خودش خونه و مزرعه بسازه.
صبح که از جام بيدار شدم و طبق معمول نشستم پای کامپيوتر ديدم دوست قديمی‌ام بعد از مدت‌ها يادداشت جديدی نوشته و عکس‌هايی رو از صحنه‌های دلخراش (!) تخليه شهرک‌ها گذاشته و سؤال کرده:
«انسانيت، آيا به دو گروه مسلمان و غيرمسلمان بخش‌پذير است؟»
تو اينکه بيرون انداختن کسی از خونه‌اش کار زشت و دور از انسانيته حرفی نيست، ولی اينا قديمی‌ترينشون فوق فوقش سی ساله اونجا هستن و حتماً می‌دونید چه جوری اونجا ساکن شدند و تو اين سی سال چه بلايی سر عرب‌ها آوردند.
اگر به اينها (که اکثرشون مردم اروپای شرقی هستند و کمتر از سه ساله اونجا ساکن شدند) برای کوچ کردن سيصد هزار دلار می‌دند، تو اين سی سال به فلسطينی‌ها چی دادند؟ حتماً تو خبرها خوندید که ارتش اسرائيل که اينها رو به زور (!!!) داره بيرون می‌کنه (!) هيچ اسلحه‌ای همراه نداره، ولی وقتی خونه‌های عرب‌ها رو داشتند خراب می‌کردند، اگر می‌اومدند بيرون و اعتراض می‌کردند کمترينش قنداق تفنگ بود که بر سرشون فرود می‌اومد. تازه می‌تونستند زير آوار هم بمونند!

آيا انسانيت فقط تو اين عکس‌ها خلاصه می‌شه؟ اشک ريختن و غصه خوردن خيلی بده، ولی نمی‌دونم چرا هيچ خبرگزاری تصوير فلسطينی‌هايی که توسط همين‌ها (نه ارتش اسرائيل) شکنجه و کشته و حتی ترور می‌شند (و شدند) رو نمی‌گذاره. شهرک‌نشين‌ها همون گروه فشار و انصار حزب‌الله يهودی هستند و اکثرشون مسلحند. حتی مردم اسرائيل هم حاضر به زندگی با اونها نيستند. هر چند ساکن کردن اين‌ها تو سرزمين فلسطين هم سياست خود شارون و همفکرانش بوده که الان تصميم گرفتند عده خيلی کمی رو از نوار غزه کوچ بدند (تعداد شهرک‌نشينها تو کرانه باختری چند برابر نوار غزه است).
خلاصه که هر اشک ريختن و داد زدنی نشونه مظلوميت نيست، که اگر اينطور بود، گروه فشار هر شب مراسم نوحه‌خونی و سينه‌زنی داره. باور كنید بازی‌های سياسی خيلی پيچيده‌تر از دو تا عکسه.

August 28, 2005

کله سياه / کوله پشتی / الله / اتوبوس

اين چهار تا کلمه کافيه که متهم به تروريست بودن بشيد! اونم تو کشوری که دوست محمد عطا (يکی از تروريست‌های حادثه يازده سپتامبر) فقط به جرم دوستی با يک تروريست به پانزده سال زندان (حداکثر مجازات در آلمان) محکوم می‌شه. البته به نظرم اينکه دو روز و شب تمام، هزار تا پليس به فرماندهی مستقيم وزير کشور آلمان بيفتند دنبال سه نفر با اتهام ياد شده، خيلی بهتر از اينه که مثل تو لندن به يه کله سياه کوله پشتی‌دار (از قضا برزيلی) که می‌خواست سوار مترو بشه تير مستقيم شليک کنند! يا تو آمريکا بدون اينکه کسی خبردار بشه طرف گم و گور بشه!
ماجرا از اين قراره که شب پنجشنبه تو يه ايستگاه اتوبوس تو هامبورگ سه نفر کله سياه تو صحبت‌هاشون گفتند «الله»! کوله‌پشتی هم داشتند! از همه فاجعه‌تر اينکه سوار اتوبوس شدند!!! يه بابايی هم که فکر کرده اينا خود خود اسامه بن‌لادن هستند، رفته پليس و راپورت داده! همين مدارک کافيه که به تمام پليس‌های هامبورگ آماده‌باش داده بشه و هزار پليس ضد تروريستی هم وارد عمل بشند. از اونجا که اتوبوس‌ها در آلمان دوربين دارند، عکس اين سه مظنون هم از رساناها پخش شد، که «آی مردم اينا قراره منفجر بشند، ولی اصلاً نترسيد، همه چيز در کنترل ماست!»

آخرش ديروز سه تا چچنی به جرم کله سياه بودن، ته ريش داشتن، همراه داشتن کوله‌پشتی، به کار بردن کلمه الله و سوار شدن به اتوبوس دستگير شدند و تا امروز بازجويی از اونها ادامه داشته!

بين شونزده تا نوزده سالگی‌ام تو ايران، لااقل ماهی يکبار به اتهام‌های مختلف (از مزاحمت بانوان و دوشيزگان گرفته تا مظنون به سرقت و اعتياد) شب رو تو بازداشتگاه خوابيدم. تقريباً با تمام کلانتری‌های تهران و تمام دادسراهاش آشنايی دارم!!! تا اونجا که خودم می‌دونم وجه اشتراک علت تمام اين اتهامات نوجوون بودنم بوده و تو بيشتر مواقع از طرف دادگاه بخشيده شدم؛ از بازداشتگاه که بگذريم بخشش دادگاه خيلی بهتر از شلاق خوردن و جريمه دادن بود!!! در هر حال تو اون چند سال فقط يکبار پيش اومد که يک پليس موقع بازداشت من اسلحه‌اش رو مسلح کنه، ولی جالبه بدونيد تو اين چند سال (بعد از حادثه يازده سپتامبر) تو آلمان بارها پيش اومده که وقتی پليس منو از دور می‌بينه اسلحه‌اش رو مسلح (آماده شليک) می‌کنه. اگر تو ايران بخاطر نوجوونی‌ام هميشه مظنون بودم، اينجا بخاطر کله سياه‌امه.
يعنی می‌شه يه روزی ديگه مظنون نباشم؟

About August 2005

This page contains all entries posted to سعید حاتمی in August 2005. They are listed from oldest to newest.

July 2005 is the previous archive.

July 2009 is the next archive.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Powered by
Movable Type 3.35