|
تأثيرگذارها
شرمنده از دوستانی که برای نوشتن تأثیرگذارها دعوتم کردند و من تا حالا پاسخ نداده بودم. بخصوص مينوی عزيز که هميشه به من لطف داشته. يکی از دلايل تأخير در نوشتن چنين مطلبی، نداشتن پاسخ آنطور که انتظار میرفته؛ یعنی ليست کردن اسامی، بوده. يادم نمیآید اولين بار کی ضربالمثل معروف لقمان حکيم را شنيدم. ولی بدون اينکه خودم بدانم از همان کودکی، معمولاً از بیادبان، بيشتر ادب آموختم. مثلاً دلیل معتاد نشدنم به مواد مخدر، بخاطر تذکرهای هميشگی پدر و مادر يا برنامههای هشدار دهنده تلويزيون نبوده، بلکه از نزديک ديدن زندگی دوستان و آشنايان معتاد باعث شد ضررهای اين عمل برایم ملموس شود. البته تأثيرگذاری خانواده و دوستان و معلمها و استادها در رشد فکری و شخصيتی غيرقابل انکار است؛ بطوريکه از هر کدامشان در زمينه خاصی نکتهای آموختم. با اينحال برای من، تأثير مثبت رفتار منفی افراد بسيار بيشتر بوده. البته دقت من فقط معطوف به ناهنجاری افراد نيست و هميشه سعی کردهام از محيط پيرامون نکتهای بياموزم. اين دقت در رفتار ديگران به نوعی مشکلساز هم شده. مثلاً سر کلاس درس بجای گوش دادن به درس، رفتار استاد (نحوه بيان و برخورد با مشکل) و عکسالعمل ديگران برايم جالبتر است! صد البته اين توجيه تنبلیام در درس نيست!
با اين تفاصيل اگر بخواهم از تأثيرگذارهایم نام ببرم، مثنوی هفتاد من خواهد شد، ولی شايد شنيدن داستان يکی از بزرگترين تأثيرگذارها در زندگیام که هيچگاه فراموشش نمیکنم، خالی از لطف نباشد. زمستان چهار سال پيش که هنوز تنها زندگی میکردم به شدت بيمار شدم (چيزی شبيه آنفولانزا) به طوريکه حتی توانايی بلند شدن از جايم را هم نداشتم تا يک ليوان آب بنوشم، چه رسد به آماده کردن غذا. همين باعث ضعيفتر شدنم شده بود. دوست هم نداشتم از کسی درخواست کمک کنم. چند روز بعد که بهتر شده بودم و توانايی راه رفتن پيدا کردم، برای کاری ضروری به برلين رفتم. وقت برگشتن با چند ثانيه تأخيرم، قطار را از دست دادم و مجبور شدم نيم ساعت در ايستگاه قطار بمانم. خستگی و بيماری طاقتم را گرفته بود و در دل به زمين و زمان فحش میدادم. در همين حال صدای خنده و شادی دو کودک توجهام را جلب کرد. هيچگاه آن تصوير از يادم نمیرود؛ دو کودک معلول، يکی نشسته روی ويلچر و ديگری با دو عصای زيربغل در حال بازی و شادی بودند. با وجود معلوليتشان و سختی در راه رفتن، چنان از ته دل میخنديدند و شاد بودند که از خودم خجالت کشيدم. من بخاطر چند روز بيماری و ناتوانی که میدانستم روزی تمام میشود، صبرم را از دست داده بودم و از زندگی میناليدم، حال اين دو کودک که حتماً تا آخر عمر همينگونه خواهند ماند، با تمام توان از کوچکترين لحظات خودشان لذت میبردند.
بعد از اين ماجرا هميشه در شرايط سخت، چهره خندان اين دو کودک برايم تداعی میشود و سعی میکنم اميد و صبرم را از دست ندهم.
|