|
هری پاتر و زندگی زناشويی ما
جمعه مادر بچهها با خوشحالی اومده میگه کتاب هری پاتر که قراره شنبه منتشر بشه رو آنلاين پيدا کرده و دو فصلش رو هم خونده. میگم: «آخه اين چه کاريه؟ اول اينکه معلوم نيست اين نسخه تايپ شده واقعاً اصل باشه. تازه پس چی میشه حق مؤلف و اين حرفا! اگه خيلی علاقه داری به اين کتاب و میخوای مفتی بخونيش، دو روز صبر کن وقتی در اومد از بقيه که خريدند قرض میکنيم.» مگه به خرجش میره؟ الان سه روزه نشسته پای لپتاپ و داره هری پاتر میخونه! شام و ناهارمون شده هری پاتر! آخه به اين میگن زندگی زناشويی!؟
کيهان جمعه شب رفته دم در کتاب فروشی تا ساعت يک (به وقت برلين؛ به وقت لندن دوازده شب) کتاب رو بخره! وقتی خريده، باباش اجازه نداده بخونه و گفته بايد بری بخوابی. حالا من موندم چه کاری بوده که نصفه شب بره کتاب رو بخره وقتی فرداش میخونه. 
اينم شده بازی جديد. يه بار میگن آيفون قراره بياد تو بازار، ملت میرند دم در دوکون يارو صف میکشند؛ يکی نيست بگه تو هر خونهای تو ايران بری اولين چيزی که باهاش برخورد میکنی آيفونه! اينبار هم که جلد آخر هری پاتر رو نصف شب منتشر کردند و ملت هميشه در صحنه، چند روز جاشونو دم در دوکون کتاب فروشی انداختند. آخه يه روز - دو روز ديرتر فهميدن اينکه آخرش هری میميره يا نه، اينقدر دردسر نداره. روزی شونصد نفر تو ماداگاسکار و جزاير جيبوتی میميرند، هری هم روش! راستش خودم به اينجور داستانها از بچگی علاقه داشتم و دارم، ولی راستش رو بخوايد تنها فرقی که داستان هری با بقيه داستانهای جادوگری داره، اينه که سريالی شده؛ وگرنه هيجانش از اونا بيشتر نيست. البته بعيد نيست که دست ايادی استکبار و استعمار و براندازی نرم و سخت تو کار باشه! اصلاً همين که بامداد روز شنبه فروش کتاب شروع شده نشون میده دست يهودیها تو کار بوده. هرچند باعث اعتراض يهودیهای تندرو شده؛ چون شنبه روز مقدسی براشونه و همه جا تعطيله، ولی کتاب فروشیها باز بودند و اين خيلی بده! تازه میشه حذف فوتبال ملی رو در آسيا علاوه بر زمين کج، گردن همين دسيسه صهيونيستها انداخت. جدا از تمام اين حرفا، شايد برای شما جالب باشه که بدونيد آخرش هری میميره يا نه!؟ با اينکه نويسندهاش گفته اين داستان آخرين جلد هری پاتره، ولی شما خودتونو بزاريد جای اون! کيه که نون خودشو آجر کنه؟ حالا اگر هری میمرد، راجع به چی میخواست بنويسه تا ملت خودشونو اينجوری جر واجر کنند؟ خلاصه که هری نمیميره و مثل همه داستانهای هَپی اِندی، آخرش باهم ازدواج میکنند؛ البته نه با ولدمورت! بلکه با جينی و بعد نوزده سال هم سه تا بچههاشون رو میفرستند مدرسه هاگوارتز!!! اينجوری میشه که میشه يه داستان جديد شروع کرد.
|