اکثرِ ما يا عمو، عمه، دايی يا خاله هستيم يا در آينده می شيم. ولی اينکه آدم شش ماه بعد از تولدش دايی بشه يه احساس ديگه اس. حالا باز من خوبم، سهيل برادرام که ۳ سال ازم کوچيکتره وقتی به دنيا اومد دايیِ دو نفر بوده و ۴ روز بعدش هم باز دايی شده. خلاصه پنج تا دايی و خواهرزاده شدند هم بازيهای شيطونِ هم. ما بوديم و يه ميدون دردشت نازی آباد. هر چی هم ميگذشت تعداد خواهرزادهها بيشتر می شدند و حالا شدن ۱۴ تا و همشون هم برام عزيز هستند و از حسين گرفته که بزرگترينه (اون هم بهم ميگه خان دايی) تا تهمينه و گلنار، دوست و همبازيم هستند و خودشون رو همسن و همبازیِ من ميدونند.
[حقيقتش کلی نوشته بودم (آخرش بود) که نميدونم چی شد کامپيوتر خاموش شد و نفهميدم مشکلش اصلا چی بود، حالا بگو چرا ذخيره نکرده بودی، آخه از کجا ميدونستم، يعنی اين اتفاق نادر بود. خلاصه به اين راحتی ۲ ساعت از زندگيم پريد.]
ميخوام راجع به بچههای خواهرهام بنويسم که در واقع بچه هايی هستند که بيشتر از همه بهشون نزديکم. تا حالا شده برای تربيت بچههامون (حال يا آينده) فکر کنيم و يه روش و متد رو پيش بگيريم؟ شايد اين حرف برای پدر مادر يا نسلهای گذشته خنده دار باشه، ولی آيا الان ميتونيم به اينکه بچه مون تو مهدکودک يا مدرسه چيز ياد بگيره اعتماد کنيم؟ آيا ميشه به آدمهای ديگه (که قراره دوستان فرزندمون باشند) اعتماد کنيم؟ راستی تا حالا فکر کرديم که اين خود ما هستيم که مدير يا معلمِ مدرسه يا همون دوستان بچهها رو تشکيل ميديم؟ اونها که از يه دنيا ديگه نيومدند! بهتر نيست با همه بچهها طوری رفتار کنيم که اگر خودمون بچه بوديم و يکی اونجوری برخورد میکرد، ناراحت نميشديم. اصلا ما چقدر برای يه بچه حق قائل هستيم؟ وقتی يه نفر که از هفده سال هم بيشتر داره و می خواهد يه تصميمی بگيره همه از اون بقالِ سر کوچه گرفته تا سبزی فروش ميگن تو بچه يی و نميفهمی. حالا اگه پدر مادر بگند يه چيزی، چون ما تا آخرِ عمر بچه هاشون هستيم ولی بهتر نيست سعی کنيم به بچههامون با رفتارمون درسِ خود اتکايی، ايمان، درستکاری، احترام و خيلی واژههای قشنگ ديگه بديم؟ می دونيد که کوچکترين رفتار ما رو بچهها تاثير داره، پس هميشه و همه جا تو برخورد با بچهها يه کم تعمق کنيم.
ميخوام هر کدوم از بچه خواهرام رو براتون کوتاه توصيف کنم. يه چند تا هم عکس ازشون دم دست بود گفتم بذارم اينجا تا هر وقت اينجا رو باز ميکنم دلم واسشون غش و ضعف بره. راستی جالبه بدونيد من خواهرزاده سيزدهم ندارم. يعنی تهمينه و گلنار باهم چهاردهمين نوه پدر و مادرم هستند (يعنی دوقلو هستند) البته من اعتقادی به نحس بودن عدد سيزده ندارم و برای من که شانس مياره هميشه، اگر هم ورزشکار ميشدم پيراهن شماره سيزده ميپوشيدم. حالا صحبت از ورزش شد، يه جک جديد: بهترين تماشاچيان دنيا!!!
حالا به دنيا اومدن اين دو خاتون هم داستانی داره و بعد از سالها انتظار و با کلی نذز و دعا، و ۴ ماه بستری بودن خواهرم ۶ ماه پيش بلاخره تشريف آوردند. از نذزهای متنوع و بعضا خنده دار که بگذريم، به قول بابام، تا حالا دو تا چيز از خدا خواسته بوده که يکيش اين بوده و اون يکيش هم يه پنج تومانی (درسته پنجاه ريال) البته مربوط به شصت هفتاد سال پيشه، و داستانش از اين قرار بوده که معلمِ مدرسه شون تنها کسی بوده که دوچرخه داشته و ميگه هرکس می خواهد بهش دوچرخه سواری ياد بدم بايد پنج تومان بده. بابام هم که گويا عاشق چرخ بوده ميره ياد ميگيره ولی باباش پنج تومان رو نميده و معلمِ هم گويا هی پول رو ميخواسته و جلو بچهها اين مسأله رو عنوان میکرده. يک روز که پدرم حسابی دلش پر بوده دست به دامن خدا ميشه، و جالب اينکه همون موقع که داشته تو دلش از خدا پنج تومانی ميخواسته باباش مياره ۵ تومان رو ميده. حالا من هی به بابام ميگم از خدا بخواد يه عقلِ سالم به من بده، ميگه به دردت نمی خوره!!!
حالا توصيفات ۱۴ عزيزِ دل دايی به ترتيبِ سن:

حسين
حسين: با پشتکار مثال زدنی، با تقوا، از لحظه روحی حساس. علاوه بر اينکه هم بازی دوران کودکيم بوده الان همدانشگاهی و همسايه ام هم هست و تو دانشگاه Potsdam بيوشيمی ميخونه، و الحق هم ميخونه، فکر کنم روزی بيشتر از ۱۵ ساعت مشغول درسه.

از راست به چپ: محسن، پريسا، حسين، سعيد
محسن: با نمک، جدی، تو دار؛ يعنی هيچ کس نميدونه تو سر يا دلش چی ميگذره [شايد اون هيچ کس فقط خودم باشم] الان هم فکر کنم سربازی ميره، و بين ما اولين مهندس اون شده و گويا می خواهد در آينده تو شهرهای کوچيک کار کُنه و مخالف تمرکز گرايی صنعتيه.

روزبه
روزبه: اگر يه دستگاه تکثير از آدمها بود و تيپ و قيافه ام رو به همراه اخلاقِ منفی ام تکثير میکردن، ميشد همين آقا روزبه گل. البته اگر من جايی ۱ ساعت با تاخير برسم روزبه ۲ ساعت دير ميکنه و از اين بابت دست منو از پشت بسته. البته غير اينها پسر زرنگ و فهميده يی هست و اگر کمتر دونر (ساندويچ کباب ترکی) بخوره، به زودی يه اقتصاددان بزرگ ميشه. يه نکته جالب ديگه اينکه، با وجود بزرگ شدن تو اينجا (آلمان) هنوز تعصبات دينی و وطن پرستانه داره. در ضمن روزبه درست ۴ روز از برادرم کوچکتره.
پريسا: به قول داداشهاش هوشش تيزه. حالا بغير از تيزهوش و فرزانه بودن واقعا پرتلاش و فهميده است و حتما درجات بالای علمی رو طی خواهد کرد.

دو راهی اوسون، اسفند ۱۳۸۱، از راست: پريسا، شقايق، شهريار، محسن

ارديبهشت ۱۳۷۹، از راست: کيهان، مارال، سيمين

سيمين و مارال، ۱۳۷۹
سيمين: جيغ جيغوی دايی، يعنی فرکانس هر جيغش ميتونه ديوار صوتی رو بشکونه. غير از اين فکرهای گُنده يی تو سرش داره ولی اول بايد دوران بلوغ رو بگذرونه که مهمترين و حساسترين دوران زندگی آدم به شمار ميره. البته تا همينجاش هم به عنوان حامی حيوانات و مردم کشورهای جهان سوم فعاليتِ زيادی داره. با اينکه فقط يک ماه تو زندگيش ايران بوده فارسی رو صريحتر از من صحبت ميکنه.

شقايق، ۱۳۷۱
شقايق: يه هنرمند به تمام معنا با احساسات واقعا لطيف! حتما در آينده يه موسيقيدان بزرگ ميشه، البته اگر مثل پدر و مادرش نره تو کاره کتاب! بقيه اش رو خودش ميدونه و دايی سعيدش.

شهريار، ۱۳۷۹
شهريار: آخه من چی بگم؟ اين پسر اگر ۵ دقيقه حرف نزنه اکسيژن به ريه هاش نميرسه!!! مدام در حال حرف زدن و جملههای قلمبه صلمبه به کار بردنه. البته هوش و حافظه خوبش باعث شده هميشه چيزهايی واسه گفتن داشته باشه، ولی تا حالا نديدم کسی (چه برسه به بچه) انقدر حرف بزنه و مخ بخوره. گامبازه دايیِ ديگه.

کيهان، تابستان ۱۳۸۲
کيهان: دخترکش [بيشتر دايی کُش]، قوی (از لحاظ بدنی)، هيچوقت هم باختن رو دوست نداره. فکر ميکنم به عنوانِ يه فوتباليست بزرگ در آينده اسمش رو بشنويم. يکبار که داشتم باهاش تمرين میکردم بهش گفتم اگه بعداً معروف شدی حتما بگو دايی سعيد بهم فوتبال ياد داد، بعد از کمی فکر کردن با لهجهِ با مزه که فارسی حرف ميزنه، پرسيد: «خان دايی سعيد جون به آلمانی چی ميشه؟»

مارال، ۱۳۷۹
مارال: هر وقت من به اين بچه نگاه ميکنم ياد کودکی خودم ميافتم. آروم، گوشه گير، غرق در روياها و تفکرات خودش. تو اتاقش هم پراز کاردستی و نقاشيه. تنها کلمه يی که ميشه از زبونش به فارسی و آلمانی شنيد «نميدونم» هست! البته همين بچه آروم وقتی به دايی سعيدش ميرسه، ميشه شيطون و بازيگوش که از ديوار صاف بالا ميره.

ثمين، پائيز ۱۳۸۲
ثمين: گامباز ويرايش دو [گاماز به ترکی تو مايههای نفهمه ولی از اونجا که من خيلی مؤدبم به گامباز تغييرش دادم تا بی ادبی نباشه] هر چی از اين جونور بگم کم گفتم، آخرِ بچه نازی آباد [با اينکه تا حالا اونجا نبوده] شر به تمام معنی و در عين حال باهوش با حافظه قوی. تنها کلمه يی که ميتونه خوب تلفظ کُنه انواع مترادفهای مدفوع به شونصد زبون زنده و مُردهِ دنياس. اگر يه جمله بخواد بگه حداقل دو تا از اين کلمهها تو جمله اش ميشه پيدا کرد. الان هم دل دايی سعيد واسه کاکه گفتنش (به زبون بچههای آلمانی يعنی همون مدفوع) يک ذره شده. چهار هفته اس که نديده اتش و احتمالا تا يک سال ديگه هم نميبينتشون.

سيرا، بهار ۱۳۸۳
سيرا (Siera): قلقلی دايی سعيد. اين دختر انقدر شيرينِ که اگر ۲۴ ساعته ماچش کنی سير نميشی. شنيدم راه رفتن رو شروع کرده و کم و بيش حرف هم ميزنه.

نسترن، اسفند ۱۳۸۱
نسترن: اين دايی سعيدِ بد فقط يه ماه ديدتش، ولی همون يه ماه هم برای دل بردن کافی بوده. قربونِ خنده هاش بشم که عين علامت نايک ميمونه. اگه باباش کمتر لوسش کُنه حتما يه چيزهايی ميشه. با اينکه ۲ ماه از سيرا کوچيکترِ ولی خيلی زودتر راه رفتن و حرف زدن رو شروع کرده. وقتی گلنار اسمش انتخاب شد، به شقايق ايميل نوشتم که به تعدادمون! (کسانی که اسمشون گل هست يعنی گل شقايق و گل دايی سعيد!) يکی ديگه هم اضافه شده! راستش رو بخواين اصلا يادم به نسترن نبود و شقايق ياد آوری کرد.

تهمينه، اسفند ۱۳۸۲
تهمينه: راستش اگه اينطور پيش بره واقعا مادرِ سهراب ميشه، کارش فقط خوردن و خوابيدنِ. کنار خواهرش عين فيل و فنجون ميمونن. البته بعضی وقتها هم جيغ و داد ميکنه.

گلنار، اسفند ۱۳۸۲
گلنار: اين دختر انقدر ورجه وورجه ميکنه که خدا ميدونه، همينه که بزرگ نميشه ديگه. البته انقدر جيغ ميکشه که فکر کنم بزرگ شد حنجره اش جون بده واسه خوانندگی. ولی اين دو تا که بزرگ شدن حسابی حالشون رو ميگيرم که انقدر به خواهر من اذيت ميکنند.
نميدونم از اين نوشتهها چه برداشتی ميکنيد ولی ميخوام فقط يه بار فکر کنيم ببينيم با کودکان امروز که ماهای آينده هستند، چه جوری برخورد میکنيم. راستش وقتی می بينم بنياد خانوادهها تو ايران انقدر متزلزله، دلم ميگيره. میدونيد اگر به يه شهروندِ فاسد لا اُبالی و بی فرهنگ غربی (از نظر ما) بشنوه تو قرن بيست و يکم تو يه جای دنيا اين فجايا رخ ميده چه فکری ميکنه؟ اينجا (کليک کنيد) رو بخونيد. واقعا چی ميشه گفت؟ داريم کجا ميريم؟ با بچههامون چی کار میکنيم؟ فقط يکبار خودمون رو بذاريم جای اونها. آيا وقتی کودک بوديم واقعا دوست داشتيم با ما اينطور رفتار کنند؟ به بچههامون چقدر هويت داديم يا ميديم؟ حرفها زياد بود ولی ديگه حوصله دوباره نوشتنشون رو ندارم و اکثراً هم ميدونيم ولی متاسفانه فراموش کرديم که اگر به خودمون رحم نمیکنيم با آينده فرزندانمون بازی نکنيم. چرا بخاطر اشتباه خودمون يک (يا بيشتر) نفر و آينده اش رو نابود میکنيم؟ کافيه روزنامهها رو ورق بزنيد ببينيد هر روز چند نفر بخاطر عدم تربيت و توجه والدين به فساد و تباهی و حتی مرگ کشيده ميشند. به آمار دختران فراری کاری نداريم، کافيه دور و برمون رو نگاه کنيم. وقتی ميخونم چه تعداد دخترانی تو کشورم مورد تعرض جنسی پدر و برادرشون قرار ميگيرند موهای بدنم سيخ ميشه، تازه همه اينها آمار کسانی هست که به مرز جنون ميرسند و به قانون! پناه ميبرند، ولی کدوم قانون؟ آيا تو يه مملکت اسلامی با تاريخ کهن ميشه تصور کرد که همچين اعمالی انجام بشه که برای مجازاتش قانون وضع کنند. شايد تنها راه همونی باشه که خيلی از پدر مادرها انجام ميدند و اين لکه ننگ رو از دامان خونواده پاک ميکند، در واقع گناه خودشون رو ميشورند. فقط يه کم با خودمون روراست باشيم و جوری زندگی کنيم و رفتار کنيم که باعث هيچ زشتی نباشيم.
اين چند روز گويا پرشين بلاگ يه کم ناجوانمردانه دير وبلاگم رو باز میکرد. شرمنده همه کسانی هستم که اومدند و نتونستند مطالبم رو بخونند، باور کنيد بخاطر عکسها يا چيز ديگه ايی نبود چون وبلاگ ديگه ام که فقط نوشته داره هم اين مشکل رو داشت.
راستی دوست خوب و خواننده پر و پا قرص وبلاگم يعنی مهری (اينجا کليک کنيد) هم به جمع بلاگرها پيوست. بهش تبريک ميگم و فکر ميکنم حرفهای قشنگی برای گفتن داشته باشه. جای مامانش هم خالی نباشه.
اين چند روز هم با يک مادر عزيز آشنا شدم که ايشون هم تو آلمان زندگی ميکنه و بحثهای خوب و مفيدی بين ما به وجود اومد. فکر ميکنم اگر ايشون هم بچه هاش بيشتر کمکش کنند و کار با اينترنت و کامپيوتر رو بيشتر ياد بگيرند و حرفهاشون رو در قالب وبلاگ ارائه کنند حتما خواندنی خواهد بود.
حقيقتش وقتی شروع به نوشتن کردم با توجه به مسائلی که تو وبلاگهای ديگه پيش اومده بود هميشه از اين ميترسيدم که نکنه حرفهام باعثِ ناراحتی کسی بشه، ولی حالا می بينم جز نظرِ لطف شما دوستان چيز ديگه ای نصيبم نميشه و حتی کسی يه انتقاد کوچولو هم نمی کنه. البته اين خودش هم بده، چون ممکن من مغرور بشم ولی با اينحال بزرگترين دلگرميم همين نظرات لطف شما هست و با اشتياق نوشتن رو ادامه ميدم و تمام فکر و ذکرم اينجاست.
از اين افرادی که به بنده لطف داشتند شخصی به نام آبی هست که برای مطلب «خوب چيه بد چيه؟» نظر دادند و من رو مورد لطف خودشون قرار دادند. از اين دوست عزيز هم ممنونم، درستش اين بود که از طريق نامه ازشون تشکر کنم و حتما سر فرصت اين کار رو انجام ميدم ولی خواستم ازشون خواهش کنم حالا که به من و وبلاگم انقدر لطف داريد لطفا من و خوانندههام رو از تجربيات و علمشون بهره مند کنند. شايد فرصت و حوصله اين کار رو نداشته باشند ولی به نظر من، ما در قبال جوانهامون وظيفه يی داريم که بايد داشتهها و دانستههامون رو با زبون خودشون بهشون برسونيم تا ازش بهره بگيرند. خوشحال ميشم باز هم از شما اينجا پيغامی داشته باشم. از همگی ممنونم
نظرات قبلی