WEBLOG WEBLOG About Me Best Iranian Weblogs Last Updated Weblogs MAIN WEBLOG

صفحه اصلی

 

وبلاگ

 

وبلاگهای به روز شده

 

بهترين وبلاگهای ايرانی

ذخيره آدرس اينجا
آخرين نوشته ها      آرشيو      مقاله  « سيلی |  ليست لينک وبلاگهای به روز شده (Blogrolling) »
اجتماعی شنبه، ۹ خرداد، ۱۳۸۳
برده داری

داستان اسپارتاکوس رو می‌دونيد؟ اين آقا يه بابايی بوده که خيلی قبلتر از شونصد سال پيش تو روم بر عليه برده داری قيام ميکنه. اون موقع‌ها کشورها معمولاً در حال جنگ با هم بودند و وقتی يکی رو اسير می‌کردند اونو به عنوان برده نگه ميداشتند و اين برای همه جا افتاده بود، حتی اون کسی که برده ميشد ميپذيرفت که تا آخر عمرش يه کالا بيشتر نيست. حالا اين اسپارتاکوس هم خودش برده بوده ولی اين سرنوشت رو نميپذيره و قيام ميکنه. وقتی يه سپاهی دور و بر خودش جمع ميکنه شروع ميکنه با برده داران جنگيدن و آزاد کردن برده ها. البته هدف اصليش برگشتن به سرزمينش بوده، ولی يه جا مجبور ميشه با سپاه روم جنگ کنه و شکست ميخوره، رومی‌ها هم هر کی رو که زنده مونده بوده به صليب ميکشند. حتماً از جنگ گلادياتوری يه چيزهايی می‌دونيد؛ اون زمانها برده‌ها رو مجبور می‌کردند جلوی جمعيت با هم يا با يه شيری، ببری، چيزی بجنگند تا ملت از تيکه پاره شدن ديگران کيف کنند. اسپارتاکوس هم يه گلادياتور بوده که خوب معلومه هيچوقت بازنده نشده بوده (چون اگه ميشد که داستان تموم ميشد). خلاصه اونو مجبور ميکنند با بهترين دوستش مبارزه گلادياتوری کنه تا هر کس پيروز شه، به صليب کشيده بشه. از اونجا هم که مرگ رو صليب درد آوره و طول ميکشه؛ هر کدوم سعی می‌کرد اون يکی رو بکشه تا مرگش زجرآور نباشه... و آخرش اسپارتاکوس به صليب کشيده ميشه.
کل تاريخ رو نگاه کنيم تعداد کسانی که بر عليه برده داری مبارزه کردند خيلی زيادند. يکی از ارکان مهم اديان اون زمان هم همين بوده، هر چند که بعضی از پيامبرها خودشون غلام و خدمتکار و از اين حرفها داشتند، ولی فرق اونها با برده اين بوده که برده واقعاً يک جنس محسوب ميشده. خلاصه اينکه با اينهمه مبارزات و قهرمانيها، تنها چيزی که عوض ميشده و شده فرهنگ برده داری و برده بودنه.


چند سالی هست که خبرهای ناخوشايندی از دبی ميشنوم. چيزی که اسمش رو گذاشتند قاچاق زنان و دختران به اونور آب! حتی يکی از آقازاده‌ها رو که از نزديک ميشناسم يه شرکت مثلاً کامپيوتری تو دبی باز کرده، ولی بيشترين در آمدش از راه فروش دخترانی هست که از ايران به اونجا منتقل ميکنه. موارد بيشماری شنيدم و خوندم و ديدم که شايد حوصله اش تو اين نوشته نباشه، ولی هر کدوم از اون يکی تکون دهنده تره.
چه بخوايم و چه نخوايم از وقتی بشر از بالای درخت اومد پايين و فهميد بغير از زور چيز ديگه يی به اسم پول هم هست، فاحشه گری بعنوان يک شغل بوده و خواهد بود. چه زمان پيامبرش که ملت همه معجزه الهی رو ديده بودند و از خدا حتماً ميترسيدند، چه حالا که با علم روز ملت بيست و چهار ساعته نشستند پای يه صفحه رنگی و از خونشون هم بيرون نمياند، مردانی که برای ارضاء خودشون حاضرند پولی پرداخت کنند، زيادند. حالا يه جا مثل اينجا (آلمان) بايد اين خانومهای مهربون! به دولت ماليات بدند و بيمه باشند و بازنشسته بشند، يه جا هم مثل ايران خود اشتغال هستند و هر چند وقت هم برای اينکه با هم بيشتر آشنا بشند تو زندان دور هم جمع ميشند و يه چند تا شلاق ميخورند و روز از نو روزی از نو. برای بازنشستگی هم شغل شريف قوادی رو اختيار ميکنند يا ميميرند.
نميخوام سر اين بحث کنيم که فاحشه بودن خوبه يا نه؛ چون تا وقتی مشتريهای زيادی داره، يعنی چيز خوبيه، حالا شايد شغل شريفی نباشه ولی از دزدی و مواد فروشی که بهتره. هفته پيش از قول يه خلبان تو يه خبرگزاری تازه تأسيس خوندم که قراره تو فجيره (يه جايی تو امارات) دخترها و پسرهای ايرانی فروخته بشند. اينکه اصل اين خبر که هنوز تائيد نشده، راسته يا دروغ، زياد مهم نيست، مهم اينه که سالهاست اين وضع تو کشور امارات وجود داره و اونجا شده بهشت فاحشه‌های ايرانی. حالا نميدونم چرا تا حالا کمتر حساسيتی رو اين مسئله وجود داشت، ولی الان که صحبت از خريد و فروش مستقيم شده، برامون سنگينه، شايد هم چون قراره پسرهای ايرانی هم فروخته بشند يه کم به غيرتمون برخورده!
تو آخرين سفرم به ايران، پای صحبت يکی از کسانی نشستم که بارها به دبی رفته و با افتخار از خودفروشيهاش تعريف می‌کرد و تنها خاطرات بدش، همسفر و همکار ايرانيش بوده که بارها پول اين رو خورده بوده (به عبارتی دزديده بوده) و يکبار هم تو بازگشت به ايران تو فرودگاه مهر آباد يکی از ماموران رشوه کلونی ازش گرفته بوده. از اين نمونه زيادند. بين اينها هم کسانی هستند که واقعاً فريب خوردند. پارسال تو مجله زنان يه گزارشی بود راجع به همين مسئله خودفروشی ايرانيها در دبی و خبرنگار اون با يه دختری مصاحبه کرده بود که برای ادامه تحصيل ميخواسته بره انگلستان و قرار ميشه برای انجام کارهاش اول بره دبی، ولی اونجا اتفاقاتی ميفته که مجبور به موندن در اونجا ميشه و هربار هم که با خانوادش تماس ميگيره، ميگه من الان انگلستان هستم، ولی با تمام اين حرفها از وضعيتی که اونجا داره راضی بوده.


حالا با اين اوصاف، اگر شما وزيری، وکيلی، چيزی تو ايران بوديد چی کار می‌کرديد؟ اولين چيزی که به نظر ميرسه مبارزه با قاچاق انسان هست. اگر از ساز و کارهای اصلی مبارزه با اين پديده که اروپايی‌ها هم نتونستند جلوش رو بگيرند بگذريم، مهمترين تأثيرش رو صنعت توريسمه دبی هست، يعنی اگر يه ايرانی بعد از اين بخواد بره دبی بايد مثل کشورهای اروپايی، برای گرفتن ويزا از هفتخوان رستم رد بشه. البته شايد بگيد ما که پول نداريم بريم دبی، پس بزار سخت بگيريم! ولی خب وقتی شما کاره يی بشيد که قدرت تصميم گيری داريد، حتماً هم خودتون پولدار ميشيد هم اطرافيانتون!!!
پس چی کار ميشه کرد؟ نرخ خودفروشی رو هم که نميشه تو ايران بالا برد تا فاحشه‌ها راضی باشند و مشکله فرار انداميه ديگه يی به مشکل فرار مغزها اضافه نشه، ميشه؟ شايد هم بهتره تو يه حرکت انقلابی هر چی دختر و زن که مشکوک به فساد اخلاقی هستند سر به نيست کنيم!!!؟؟؟
نه! يه کم عمقی تر به مسئله نگاه کنيم. اينها حتماً مشکل اجتماعی و خانوادگی دارند. پس خانواده‌ها رو مجبور کنيم که به بچه‌هاشون ياد بدند که اين کارها بده!!! نه! اجبار خوب نيست، بايد بهشون آموزش داد. از طريق روزنامه‌ها و تلويزيون؟ نه! اونو برای کار ديگه لازم داريد (چون شما الان سياستمداريد و بايد قدرتتون رو حفظ کنيد؛ کدوم سياستمداری مياد کاری کنه که قدرتش رو از دست بده!؟) پس تو مدرسه و دانشگاه بهشون ياد بديد که به بچه‌هاشون ياد بدند که وقتی بزرگ شدند خودفروشی نکنند يا واسه اينکارا پول ندند. فکر خوبيه، نه؟ البته خدا کنه اون بچه بزرگ که شد يادش نره.


تا حالا فکر کرديد چرا اين زنان و دختران ايرانی حاضرند برای عربها (تو دلتون بگيد سوسمارخور!) بردگی کنند ولی يک همسر يا يک فرزند ايرانی نباشند؟ هر چقدر دولت و رژيم در اين مسئله مقصر هست، من و شما، صد برابر تقصير داريم. اين رو يک روزی باور می‌کنيم.


نوشته شده توسط سعيد حاتمی در ساعت ۱۵:۲۷

بالای صفحه (UP)  
دوستان به اين نوشته لينک داده‌اند:


پيام‌هاى زير براى اين يادداشت نوشته شده:

نويسنده: امير

دوشنبه، ۱۹ تیر، ۱۳۸۵ ساعت ۱۹:۲۷

سلام
با عرض تسليت به مناسبت در گذشت مداح اهلبيت سید محمد جواد ذاکر طباطبائي،(سيد ذاكر)،براي ديدن آخرين عكسش به آدرس http://www.picnews.blogfa.com/
سر بزنيد.


نويسنده: ياسمن

دوشنبه، ۱۰ اسفند، ۱۳۸۳ ساعت ۰۰:۱۱

اقا سعيد من توسط خواهرم با شما اشنا شدم و خيلي خوشحالم واقعا خيلي وب لاگتون جالبه و من از طرفداران پر و پا قرص شما هستم


نويسنده: ماندانا

جمعه، ۹ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۰:۲۷

سلام سعيد خان گل و بلبل.....خوبی آقا؟؟؟؟ديگه پيش ما که نميای...اميدوارم موفق باشی و شاد...در ضمن وبلاگت هم خيلی قشنگ تر شده...به اميد ديدار.....


نويسنده: حامد

چهارشنبه، ۷ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۹:۲۴

عزیز جون خیلی بلاگت عالیه هم از لحاظ محتوا و هم قالب .....بازم میام


نويسنده: مريم

سه شنبه، ۳۰ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۲۰:۴۶

مبارکه...چه خوشگل شده!


نويسنده: مسافر هتل کالیفرنیا

سه شنبه، ۲۳ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۰۶:۱۷

سلام مبارکه سعيد خوان خيلی اينجا خوشگل شده ..... از دفعه قبلی که اومدم خيلی مبارکه ... اگه با تبادل لينک موافقی منو خبر کن


نويسنده: گويا

سه شنبه، ۱۶ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۰۲:۴۱

سلام .راستش در اين مورد بهتره نظری ندم اما درباره ی سکوت من يه جمله از شکسپير می گم.شکسپير می گه:سکوت در ان هنگام که سخن گفتن بی فايده است از معصوميت ناب نشان دارد.
اما درباره ی عکس های پرسنليتون:d اولی با اخری خيلی به هم شبيهن اما اون ۴ تا وسطی با اولی و اخری به هم شبيه نيستند :d
بعد مطالبتون رو خوندم خيلی لذت بردم .
موفق باشيد


نويسنده: mojgan

پنجشنبه، ۱۱ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۰۴:۱۵

har kari baraye hefze ghodratam va ya erteghash khoob bashe mikonam. har ki ham gheyre in mige shoar mide. adam fereshte ham ke be ghodrat berese khodesho gom mikone.


نويسنده: عروسک

چهارشنبه، ۱۰ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۲۱:۴۱

سلام موفق باشيد من لينکتونو تو وبلاگم گذاشتم تشر يف بياريد...


نويسنده: بابک

یکشنبه، ۷ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۰۴:۲۳

سلام سعيد جان .... خوبی ... چند وقته خبری ازت نيست ..کجايی؟؟ به هر حال اگه من سياستمدار بودم سعی ميکردم تا اوجايی که امکان داره به مردم و نظر اونا احترام بزارم ...سعيد جان من آپ کردم و يه خبر داغ هم دارم ....زود بيا .... :-*
شــــــــــــــــــــــــــــاد و سربلنــــــــــــــــــــد باشیــــــــــــــــد


نويسنده: امير مقيم

جمعه، ۵ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۲:۵۸

تو آخه نمی دونی ويرا بهتر از ايويچ است اون وقت از
سياست حرف مي زنی


نويسنده: امير مقيم

جمعه، ۵ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۲:۵۱

۱ ميل به من بزن


نويسنده: امير مقيم

جمعه، ۵ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۲:۴۸

كدوم كوري هستي سعيد حاتمي


نويسنده: نينا

یکشنبه، ۳۱ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۲:۴۲

سلام
راستش رو بخواهید مطالبتون بسیار جالب و خواندنی است در صورتی که من تازه کارم و اطلاعات زیادی هم از کامپیوتر ندارم
خوشحال میشم من رو راهنملیی کنید تا وبلاگ جالب و جذابی داشته باشم
مرسی


نويسنده: يه رنگين کمون

یکشنبه، ۲۴ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۸:۳۲

سلام دوست خوب. وای زبانم لال. خدا اون روزو نياره که من بخام سياستمدار بشم. همين آب خشک و خالی هم از گلوم پايين نميره. مراقب خودتون باشيد.


نويسنده: بابک

چهارشنبه، ۲۰ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۳:۱۰

سلام سعيد جان ..... حالت که خوبه ....ببخشيد چند وقتی بود که نتونستم بهت سر بزنم آخه ايران که بودم خيلی سرم شلوغ بود و خيلی کم نت ميومدم ...اما الان که برگشتم هند ..زودتر ميام و مطالب قشنگت رو ميخونم ...
شــــــــــــــــــــــاد و سربلنــــــــــــــــــــد باشیــــــــــــــــد


نويسنده: طاهره

یکشنبه، ۱۷ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۷:۴۰

من اگه سياستمدار بودم کار بدی نمی کردم.;-)


نويسنده: طاهره

یکشنبه، ۱۷ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۷:۳۷

سلام سعيد خان. خيلی ممنونم از اينکه به وبلاگ من سر زديد. من فقط وقت کردم مطلب برده داری شما رو کامل مطالعه کنم.از فحشا هم که می شنوم عجيب دلم می گيره. بايد يه راه چاره اساسی پيدا کرد. ضمنا شما گفته بوديد که من لينک شما رو به وبلاگ خودم اضافه نکرده ام. راستشو بخواهيد بلد نبودم. اگه ممکنه بهم بگيد چيکار کنم. در نهايت اينکه وبلاگتون واقعا زيبا و مطالبش آدمو جذب می کنه.منتظرتون هستم که بازم به من سر بزنيد. بدرود


نويسنده: اسی

شنبه، ۱۶ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۹:۰۷

سعيد عزيز
۱- مسائل اجتماعی را خيلی راحت نمی توان حکم داد.
اين بحث روسپيگری هم چيز جديدی نيست .به اندازه عمر بشريت سابقه دارد و مخالفين و موافقينی برای خود. حالا اينجا و آنجا هم ندارد. بعضی وقتها با يک افريقائی احساس نزديکی بيشتری دارم تا يک همشهری.
-همينكه باب گفتن و شنيدن را در مورد مسائل جدي باز مي كنيد ‎ جاي قدر داني دارد. و دست مريزاد
۲- آقا اين شرط و اجبار دادن آدرس e-mail را نميشه حذفش كنيد.


نويسنده: مونولوگ

جمعه، ۱۵ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۶:۳۵

سلام


نويسنده: ماهی دودی

جمعه، ۱۵ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۲:۳۴

چطوري ريفيق


نويسنده: ParsX

جمعه، ۱۵ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۹:۰۰

اولين بار ميام اينجا ولی کلی حال کردم منتهی خيلی جالب بود برام از اسپارتاکوس بحث رو کشوندی اينجا ... در مورد پيشنهادت که بهشون ياد بديم اين کار بديه فکر نکنم موثر باشه . اگه بشه از همان اوان کودکی ايمانشون رو قوی کرد که کرد اگه نشد ديگه باقی کار سخت ميشه . منظورم از ايمان اين نيست که بگيم سکس بده ها !


نويسنده: متين

جمعه، ۱۵ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۸:۱۱

حال و احوال دوس جونمون چه طوره ؟


نويسنده: Elham

جمعه، ۱۵ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۵:۵۳

و در آخر من اگه سياست مدار بودم حتی اگر ظلم هم ميکردم. حداقلش مردمو سير نگه می داشتم.


نويسنده: Elham

جمعه، ۱۵ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۵:۵۲

هر وقت به گذشته نگاه می کنم می بينم سر آغاز اصلی بدبختی ما از زمان صفويه که اسلام شد دين رسمی ما بوده. بهترين حاکم برای ايران آغا محمد خان قاجار بوده با وجوديکه ازچشم اسراش کوه درست ميکرده اما سياستشو من بيشتر می پسندم.


نويسنده: Elham

جمعه، ۱۵ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۵:۴۶

می دونی چرا زنان ايرانی حاضر به تن فروشی برای اعراب شدند؟!
چون اعراب ثروتمندند می تونن از نظر مالی اونا رو ساپورت کنن. بعضی وقتا از اينکه يه زن ايرانی هستم از خودم بدم مياد. چرا اينقدر يه زن تو جامعه ما بايد تنها و بی کس باشه به تن فروشی رو بياره و چرا حداقلش ايرانی ها نمی تونن ساپورتش کنن که به عربا رو نيارن که مايه بدبختی ما همون اعراب بو اون پيامبر کذائی مسخرشونه.


نويسنده: تاريخ شفاهی

جمعه، ۱۵ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۴:۳۶

وای وای - يه سوال چرا سر نمی زنی ؟ ( می دونم شايد زياد نوشته هام قابل خوندن نيس !‌)


نويسنده: ساده

پنجشنبه، ۱۴ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۹:۵۸

سلام. وقتی سیاستمدارهاش نمیدونم یا نمیخوان بدونن که باید چی کار کرد، من چی بگم!!!


نويسنده: امير عطا

پنجشنبه، ۱۴ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۰:۴۷

سلام خوبی سعيدو؟؟؟
چه خبرا؟
بهت لينک دادم.
بدو بيا ببين.


نويسنده: دخی

پنجشنبه، ۱۴ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۱:۵۰

چرا که نه ؟
بايد با این آدما اینطوری بر خورد کرد


نويسنده: دخی

پنجشنبه، ۱۴ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۱:۴۷

من اگه سياستمدار بودم ميرفتم سراغ زن و دختر خود اون سر دسته باند ها و اونا رو جلو چشماشون مي فروختم به عرب های سيبيل کلفت و يه چيز ديگه کلفت البته ...
بد ازشون سؤال ميکردم حالتون چطوره کوچولوها ؟


نويسنده: raha

پنجشنبه، ۱۴ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۰:۳۸

salam!khaste nabashi..........ghashangbud betanhapanahe manhams ar bezanid!rastesh emailam alakie kefaghat betunam oayam bezaram............dust nadashatam emailamu injbezaram omidvaram narahat nashude bahsi


نويسنده: شقايق

چهارشنبه، ۱۳ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۲۳:۵۶

آّّ آ ه !! اينجا چقدر تغيير کرده ! پس سايتون سنگين شده همچين بی دليل هم نيست ! مردم دات کام ميشن ديگه وبلاگ ها رو تحويل نميگيرن !!..... در ضمن اقا پسر گل خدمتتون بگم که اصلا هم اينطور نيست از نظر من ادما تو اين دو رو زمونه ايران به هيچ عنوان نميتونن مقصر باشن چون کسی ميتونه تقصير کار باشه که اختيار داشته باشه ! در حال حاضر توی ايران همه چيز جبر ! اراده ای وجود نداره اين حکومت اينقدر اين مملکت رو به لجن کشيده که همه چيزش از مسايل سياسی گرفته تا فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی و.... بهم مربوط شده و همه با هم اين اجتماع رو پيش اورده... اصلا نمی تونی بگی اون زنی که به اين راه کشيده شده يا اون دختر بچه ای که پدرش فروختتش يا... بدليل تقصير منو تو بوده ! اگه اين مملکت قانون داشت پدر اون دختر تو چرخه ای نمی افتاد که به هر دليلی بچش رو بفروشه که مطمئنا اين مسئله يه سير تسلسل داره و اون پدر وضعش از دخترش افتضاح تره !!!....... راجع به پست قبليت هم بگم که تو همين مملکت تو روز روشن وسط نماز جمعه دوتا وزير اين رييس جمهور محبوب رو ترور کردن کسی هم کاری به کارشون نداشت و اصلا دستگير نشدن که بخوان ازادشون کنن! ..... اگه اين مثال رو راجع به يه سری ديگه ميزدی بيشتر مصداق داشت......شاد باشی


نويسنده: همون هزار چهره هه!

چهارشنبه، ۱۳ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۷:۵۹

سلام........من اگه به اين زودی که تو پيدام ميکنی لو برم که اخره قايم موشک بازيم ديگه!!!بيا برو پليس بين الملل که حدااقل اگه منو خواستن ژيدا ودستگير کنن بيای پيدام کنی!!!!!!!تازه اون روزا من اين متلبتونو خوندم ولی خوب نظری ندادم چون لو ميرفتم راستی از قالبم می فهمی!


نويسنده: عسل

سه شنبه، ۱۲ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۲۳:۱۱

واقعا افرین..درست گفتی..همه ما مقصریم...می دونی ولی من فکر نمی کنم هیچ کدوم از اون دخترا رو به زور برده(از مصدر بردن) باشن...نمی دونم البته..


نويسنده: mehri

سه شنبه، ۱۲ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۳:۴۹

salam saeed jan , tu rast migi man ye adameh khud bakhteam albate agar tarafe ensaniyat ru dashtan be mani khud bakhte budan bashe ...agar nafye har nu khushunati khudbakhte budan bashe pas man hatman khudbakhteam...khush bashi


نويسنده: rozz

سه شنبه، ۱۲ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۸:۲۴

salam ...midoony faheshe ha ro bezar be khial khodeshoon onha donbale keifan....ghasd on dokhtarhaye gool khordeii hastand ke be omid chize digeh miran va ye dafe mibinan ke bedooneh hich ekhtyary daran forokhteh mishen....va inja ma kheili taghsir darim ke chera onha chenin tasmimi migirab...va albate masale dovom in arabhan ke age ma in karo kardeh boodim ba zanhashoon alan nesfe moomo dar zade boodan ...on vaght ma che kardim? hich chi


نويسنده: پارانويا

سه شنبه، ۱۲ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۴:۱۹

يه چند وقت نيومديم اينجا ... اول که اومدم فکر کردم اشتباه شده ..اما بعد ديدم نه مثل اينه که اشتباه از کامپايلر مغز بنده ناشی شده بوده ... خلا صه شرمنده ... ما هم درگير خدمت به نظام جمهوری اسلامي و گذراندن دوره پر برکت سربازی هستيم و زياد نميتونيم به دنيای مجازيمون سر بزنيم ... اينم وضع ماست .... در مورد برده داری با همون حرف خودت موافقم ... سواستفاده از ديگران هميشه بوده و هست (نميدونم که خواهد بود يا نه!!) اما فرهنگش تغيير کرده ... يه جورايی پيشرفت کرده در واقع .... در مورد دختران خودفروش بايد بگم پيشنهاد من اينه که تمام دخترانی که زين پس به دنيا ميان زنده به گور بشن تا ديگه از اين مشکلات پيش نياد .... همينطور اگه پسرا هم زياد وارد اين جريان بشن اونها رو هم بايد در بدو تولد کشت .... اين ۳ تا مزيت داره ... اول اينکه ديگه مشکل قاچاق انسان نخواهيم داشت .... دوم اينکه وقتی پسران رو ميکشند ... يه مادری پيدا ميشه و بچش رو توی يه زنبيل ميذاره و ميندازه رودخونه و بعدها ما هم ميتونيم جلوی قومهای ديگه سرمون رو بلند کنيم و بگيم که ما هم با چشمهای خودمون يه پيامبر رو ديديم ... و سومی به خاطر ندارم (مثل همون داستان کليله و دمنه يا يه کوفت ديگه که بعد آخر سومی رو هم ميگه ... ولی اينجا ديگه از اون خبرا نيست) .... شاد باشی ... فعلا ...


نويسنده: سوسن

سه شنبه، ۱۲ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۱:۰۹

سلام را کداممان داده بوديم يادم نيست...خداحافظش با من...دوست خوبم!


نويسنده: سوسن

سه شنبه، ۱۲ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۱:۰۷

اسپارتاکوس يه احمقی بود بوی مرا می داد توی اين دنيای لجن گرفته هرزه هزار چهره بيمار!!!...


نويسنده: سوسن

سه شنبه، ۱۲ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۱:۰۶

زيبا شده اينجا...از کی که نمی دانم...ولی جالب شده...آنقدر که عشگ و مرق فراموش بشه حتی در آخرين نفسش!!!


نويسنده: سوسن

سه شنبه، ۱۲ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۱:۰۴

عجب!!!...من فيلبانی دعوت نکردم خانه ام به خدا در خانه ام کوچک است...برای همين است که غريبه شده ام!!!


نويسنده: آلوچه

دوشنبه، ۱۱ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۸:۰۸

همون که خودت گفتی بهترين راه و پايدار ترين راه آموزشه !


نويسنده: خاچيک آواتاريانس

دوشنبه، ۱۱ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۸:۴۹

در زمان برده داری در روم ارزش ها و ضدارزش ها تعريف شده بودو البته مقادير بسيار کمی با ارزش ها ضدارزش های آن زمان ساير ملل و فرهنگ های ديگر متفاوت و همين باعث جنگ و برده داری می شد. در ايران مورد بحث شما با عرض معذرت يک نکته فراموش گرديد توسط شما و آن جابجائی حيرت آور ارزش ها و ضد ارزش ها در دوران تحولی بود که نام انقلاب برخود گرفت. آن مواردی که قبل از تحول ارزش تلقی می شد مانند تميز بودن مرتب بودن ؛ راست گوئی و ... ضدارزش تلقی و آن چه که ضدارزش بود به رزش تبديل شد. اگر ايرانی ها به قول شما الان صدبرابر مقصرند به اين دليل می باشد که در آن زمان در برابر اين دگرگونی ارزش ها منفعل بودند و حتی آن را بکار گرفتند. در همه جای دنيا انسان ها دربرابر هرچيزی نايستند اجازه دگرگون کردن ارزش ها و ضدارزش هايشان را نمی دهند.


نويسنده: کودکی گستاخ

دوشنبه، ۱۱ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۸:۴۲

سلام آقا سعيد . نمی دونم چرا با وجود اينکه هنوز فرم ثبت نام رو پر نکردم نوشته عضويت شما پذيرفته شد . من هنوز اسم وبلاگم رو جايی وارد نکردم . در ضمن لوگوی سايت رو تو وبلاگم گذاشتم . اگه ممکنه راهنمايی کن . ممنون


نويسنده: شازده کوچولو

دوشنبه، ۱۱ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۸:۰۴

سلام سعيد جان
روی نوشتت فکر کردم چون فکر ميکنم که لازم داشت.
من به سياست مدار بودن واينکه چه کاری ميتونم انجام بدم فکر نکردم.به اين فکر کردم که شروع اين کار توی جامعه کنونی ما چطوريه؟
ياد يه مطلب افتادم که نميدونم کجا باهاش برخورد کرده بودم.که مضمونش اين بود:
شروع این کار برای یه سری از دخترای الان اینطوریه که اول با یه پسر اشنا میشن حالا هر جا بعد از اینکه یه مدت باهم پشت تلفن حرف زدن یا دور از نگاه یه سری چشمای کنجکاو و ماشینای گشت همدیگرو میبینن تصمیم میگیرن که برای جلوگیری از پیشامدای اتفاقی همدیگرو توی خونه ببینن و این میشه شروع یه رابطه وبعد مسئله فرار از خونه پیش میاد واونوقت وقتی جایی رو ندارن به خودفروشی دست میزنن و...
من اگه یه سیاست مدار بودم سئی میکردم که ازریشه اقدام کنم وبا مسائل ریشه ای برخورد کنم سعی میکردم که فرهنگ جامعه رو بالا ببرم. وسعی میکردم قبل از هر چیزکاری کنم که یه انسان بتونه ارزش خودشو بشناسه!


نويسنده: آريا

یکشنبه، ۱۰ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۴:۱۹

سلام
من لوگوی شما رو گذاشتم
اگر دوست داشتيد .يک سری به من بزنيد و اگر هم صلاح دونستيد لينک لوگوی من رو بذاريد
خوندن مطالب من کم ضرر نيست (مثلا خنده)


نويسنده: غريبه

یکشنبه، ۱۰ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۳:۵۴

همون خفقان رو که گفتم٬ متاسفانه انگار درصد کمی از ما حد متوسط رو رعايت ميکنيم٬ تو اکثر خانوادهای می که به سمت جنوب شهر يه حتی بالای شهر که نيگاه کنی به بچه های به ويژه دختر ها خيلی خيلی کم اعتماد ميشه يا ازادی خيلی کمی دارن و همين خفقان به نظرم باعث ميشه که اثر های بدی بذاره که از ذهن به سختی بيرون بره و بشه فراموش کرد...اگه به همين امار دقت کنی ميبينی درصد زياديشون دختر های فراری هستند که بعد از فرار تو دام بعضی باندا ميفتن و بعد به کشور های ديگه منتقل ميشند به نظر من بايد تو خانواده هامون جوری رفتار کنيم که دختر از دختر بودنش پشيمون نشه همون قدر که به پسر ها اهميت به انها هم بدين.................................................
(تو عمرم انقدر تخصصی حرف نزده بودم!!!!)
خوش باشی


نويسنده: غريبه

یکشنبه، ۱۰ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۳:۴۲

مثلا قرار بود بخونم و بيام که بنا به دلايلی نشد!در مورد خرید و فروش دختر های ايرانی به کشور هايه عرب که به هيچ وجه نميتونه خوشحال کننده باشه دلايل زيادی ميتونه داشته باشه از خفقان تو خانوادهای ايرانی بگير تا عشق خارج رفتن مشهور شدن!خيلی از همين افراد به خاطر اينکه بگن اره ما هم هستيم به اين شغل شريف روز ميارن! خيلی که به نظره من درصد زیادی رو شامل میشه فقر مالی٬ خیلی از همین افراد به خاطر نیاز مالی به یه همچین کاری روی میارن و بعضی های دیگه به خاطر رفتن به خارج از کشور.........به نظر من هم دولت مقصر هست هم خانواده های ما٬ یعنی حالا که ما از دولت انتظاری نداریم و به این رژیم امیدی نیست خوده ما هم واسه بچه هامون کم گذاشتیم ...


نويسنده: محمد (حرف هایی از دل زمان)

یکشنبه، ۱۰ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۳:۰۸

سلام :) سعيد جان البته فعلا آنچه به جايي نرسد فرياد است ..... اين حرفايي كه فعلا زده ميشه و اين كارهايي كه توي اين ۲۵ سال انجام شده .... ميدوني از درون خودمون رو پوسانده ايم و يك زرورق كشيديم روي خودمون ..... تا زماني كه ديد مذهبي يك ديد دگم و احمقانه و بدون پشتوانه فكري باشه اين بلاها زياد مياد سرمون .... راستي من يادم باشه هر بار بيام كلي كامنت بزارم كه برم اول خط ..... قشنگ شده اينجا ... پايدار باشي


نويسنده: سارا

یکشنبه، ۱۰ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۸:۴۲

سلا سعيد جان... خيلی جامع و کامل بود.. راستش توی اين مملکت چی سرجای خودش هست که حالا بخواد دختر و زنانش سر جای خودشون باشن.. همه چيز اين مملکت مثل همه ...! توی جامعه پر از درد و فاجعه است .. بعدش سران مملکت جمعه عزاری عمومی اعلام ميکنن بخاطر عراق... ! چی بگم من..!


نويسنده: بتول

یکشنبه، ۱۰ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۷:۴۷

چطوری سعيد.....به خاطر اين نوشته ات ممنونم...خيلی عاليه.....زنهای ايراني تو دبی نيستند که خود فروشی ميکنن ....تو ايران خيلی بيشتر...من الان اموزشگاه کامپيوترميرم تو کلاس ما يه دختری هست که پدرش ...اون ومادرش رو ول کرده الان اون صبحها میایدکلاس وبعد از ظهر ها میره سر کار توی بوتیک....اگه با ایمان نبودوخدا رو نمی شناخت معلوم نبود الان کجا بود به نظر من ایمان به خدا تو جامعه ما خيلی کم شده....هيچ کس از هيچ کاری نمی ترسه واين تقصير خانوادهاست .......واما در مورد رژيم ....اگه دولتمردان ايران......يه کمی به فکر مردم بودند ومشکل اقتصادی مردم رو حل می کردند......الان وضعيت جامعه ما خيلی بهتر از اين بود......الان مشکل اقتصادی مردم خيلی زياده همه اعصابها خورده.....خيلی زود باهم ديگه دعوا ميکنن.....بيشت دختروزنهای خيابانی که فرار ميکنن به خاطر مشکل اقتصادي وفقر است......الان که خودم هستم سعی ميکنم خوب باشم وباايمان.....اگه سياستمدارلااقل مشکل اقتصادی رو حل ميکردم......خداحافظ وموفق باشی


نويسنده: کسرا

یکشنبه، ۱۰ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۴:۰۱

به اتحاد بی دليل سنگ و شيشه و قاب پنجره شک کن...باور نکن رفيق موافق


نويسنده: شهلا

یکشنبه، ۱۰ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۳:۲۹

درود بر تو سعید جونم ...تو خیلی عالی همیشه مشکلات را مو شکافی میکنی و درست رو نقطه اصلی انگشت میگزاری....بله درسته ما باید این مشکل بسیار بزرگ اجتماعی را از پایه یا از نو جوانانمان آغاز کنیم...برای زمین لرزه هم خیلی ناراحت شدم دیروز وقتی دوستم برایم ؛ پی ام ؛داد کلی شوکه شدم آرزو کردم که خانه یا ماشین با ..... خراب شده باشد ولی هم میهنانم از بین نرفته باشند....تندرست ٬ شاد و پیروز زیوی ...بدرود.


نويسنده: سميرا

یکشنبه، ۱۰ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۱:۵۸

سلام! اول از همه خونه زندگيه نو مبارک.. خيلی خوشگل شده اينجا!! بعدشم يه کمی بيشتر از شونصد سال پيش يعنی چند وقت پيش؟!!! بازم بعدش.. ببين.. من اصلآ سعی ميکنم الان هيچ جدی ننويسم چون دوباره خونم به جوش مياد و ميزنم به اون سيمهای طرفای اخر... قبولت دارم که ميگی خودمونم مقصريم.. وای اگه بخوام شروع کنم... نه بهتره که فعلآ داغ نکنم...! راستی.. راجع به زلزله هيچ نگفته ای... گويا دارد برايمان عادی ميشود.. مصيبت.. زلزله.. کشته... شاید کمتر از ۱۰۰ تا..... اما ۱۰۰ انسان.. نميدانم چند تا خانه و زندگی..


نويسنده: يکی از چند نفر

یکشنبه، ۱۰ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۱:۳۸

درود. می بخشی که نتونستم زود تر اينجا سر بزنم. راستش من هنوز نوشته ی جديدت رو کامل نخوندم، يکمی طولانيه. ولی مطمعنم مثل هميشه پر از اطلاعات مفيده. حتما می خونمش. شاد باشی.


نويسنده: نيما

یکشنبه، ۱۰ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۱:۱۲

اصلاح ميکنم:صادرات غير نفتی!...اون عکسه خودش نشون ميده که وضعيت از چه قراره!...کی گفته که خودفروشی بهتر از قاچاقه؟..از نظر جنبه فردی و اجتکاعی شايد باشه اا فکر نميکنم بين بد تر و بدتر چيزی بشه انتخاب کرد.معمولا انتخابا بين بد و بدتره!


نويسنده: نيما

یکشنبه، ۱۰ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۱:۱۰

سلام..خوبی؟..نميدونم تو هم اون عکسی رو که دختر ايرونيه رو توی داشبورد ماشين جاسازی کردن تا ببرن واسه صادرات نفتی رو ديدی يا نه؟


نويسنده: nima

یکشنبه، ۱۰ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۱:۰۹

سلام..خوبی؟..شرمنده واسه تاخيرم!...نميدونم تو هم اون عکسی رو که يه دختر ايرونی رو توی داشبورد ماشين جاسازی کردن تا ببرنش واسه صادرات غير نفتی رو ديدی يا نه...فکر کنم اون يه عکس خودش نشون ميده وضعيت از چه قراره!....کی گفته خودفروشی بهتر از اعتياد و قاچاقه؟


نويسنده: ماهی دودی

یکشنبه، ۱۰ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۱:۰۶

آقای با اسثعداد عزيز بيا سر بزن بهت لينک هم ميديم!!!!!!!!!!!


نويسنده: محسن

یکشنبه، ۱۰ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۰:۳۷

با حرفت خيلی موافقم. اگر حکومت يک تقصير دارد ملت صدتا. پست آخرم رو به تبعيت از مطلب تو با نگاهی به مسئله زلزله نوشتم. خوشحال بخونی


نويسنده: حمید

شنبه، ۹ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۲۲:۴۵

والا تو این مملکت ارزش نداره .همه مشکل مردم
حکومت است که حالا حالا ها هست
ممنون


نويسنده: مهسا

شنبه، ۹ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۲۲:۴۲

چيزه....يعني نميدونم چي بايد بگم.....اصلا هيچي....فقط يه جاي حرفت دهنم باز موند بعدشم خندم گرفت!....اونجا باز نشسته ميشن؟...واقعا؟!!!


نويسنده: محسن

شنبه، ۹ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۲۲:۲۲

فعلا يه نظر بديم که عقب نمونيم!!!‌ ببخشيد آقا سعيد اين سيستم جديد در ما حس رياکاری رو تقويت کرده. حتما نظر درست و حسابی هم خواهم داد... ولی فعلا ببخشيد


نويسنده: غريبه

شنبه، ۹ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۲۱:۵۶

الان ميخونم ملام نظر ميدم!


نويسنده: کوروش

شنبه، ۹ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۲۰:۵۶

از سياست خوشم نمياد خيلی خيلی کثيفه بايد به عرض داداشی خودم برسونم که نه من و نه امسال من ميتونن در موردش نظر بدن اما اينکه تو زندگی بايد سياست مدار باشی باهاش موافقم / خوشم مياد از نوشتهاد داداشی آدم رو به فکر ميندازه به فکر زندگی و سياست و سياست مداری ميندازه / بازم بنويس / من که خسته شدم از نوشتن / اما بازم مينويسم چيزی رو که دلم بخواد/ سبز مثل قلمت شاد و پيروز / بدرود


نويسنده: متين

شنبه، ۹ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۹:۳۸

فکر کنم ديگه اسمم رفت اون بالا :) !!


نويسنده: متين

شنبه، ۹ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۹:۳۸

بعدش من اگه حرف نزنم لال مونی بگيرم ميميرم اينه که حرف ميزنم :) من اگه سياست مدار بودم نميدونم چی کار ميکردم چون از محدوده فعاليت ها و اختيارات سياست مدارا خبر ندارم اما همين الان که فقط متين هستم هم سعی ميکردم بچم رو با تمام اين مسايل آشنا کنم هم سعی ميکنم دوستامو آشنا کنم تا اونا هم بچه هاشونو و دوستاشونو آشنا کنن :)
بعدش اگه بچم حرف گوش ميکرد واسش بادکنک ميخريدم !! ولی بی شوخی بچه نبايد حرف گوش کنه !! بايد حرفو بفهمه و وقتی بفهمه و راهشو انتخاب کنه هزاری هم جامعه خراب باشه و دوستا ناباب باشن ميتونه خودشو کنترل کنه :)
راستی اون عکسايی که مهرک تو داشبرد ديده منم ديدم :)
بعدش امروز همش طوفان بود اين جا :)
بعدش خوش به حالت که آلمان هستی الان :)
بعدش ووی!
بعدش من اصلا نميدونستم چی بايد بگم !! (اشاره به نظر قبلم!!) ---> من هميشه يه چيزی واسه گفتن پيدا ميکنم :)
آهان ! من اگه يه روزی سياست مدار بودم ميرفتم عکاس ميشدم :)


نويسنده: متين

شنبه، ۹ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۹:۳۷

چن وقت پيشا که دوبی بوديم ( عيد ديگه :) !! ) اونجا عربا ماشين های مخصوص دارن شونصد تا زن توش نشوندن خانوادگی ميرن اين ور اون ور . بعدش يکی يه سوالی کرد که اين هوو ها با هم ناراحت نميشن ؟ يکی هم يه جوابی داد که عربا اين قده زناشون رو دوس دارن که زناشون معمولا راضين !!
خب حالا چه ربطی به نوشته تو داشت ؟‌ربطش تو عرباش بود :)


نويسنده: متين

شنبه، ۹ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۹:۳۶

چن وقت پيشا که دوبی بوديم ( عيد ديگه :) !! ) اونجا عربا ماشين های مخصوص دارن شونصد تا زن توش نشوندن خانوادگی ميرن اين ور اون ور . بعدش يکی يه سوالی کرد که اين هوو ها با هم ناراحت نميشن ؟ يکی هم يه جوابی داد که عربا اين قده زناشون رو دوس دارن که زناشون معمولا راضين !!
خب حالا چه ربطی به نوشته تو داشت ؟‌ربطش تو عرباش بود :)
بعدش من اگه حرف نزنم لال مونی بگيرم ميميرم اينه که حرف ميزنم :) من اگه سياست مدار بودم نميدونم چی کار ميکردم چون از محدوده فعاليت ها و اختيارات سياست مدارا خبر ندارم اما همين الان که فقط متين هستم هم سعی ميکردم بچم رو با تمام اين مسايل آشنا کنم هم سعی ميکنم دوستامو آشنا کنم تا اونا هم بچه هاشونو و دوستاشونو آشنا کنن :)
بعدش اگه بچم حرف گوش ميکرد واسش بادکنک ميخريدم !! ولی بی شوخی بچه نبايد حرف گوش کنه !! بايد حرفو بفهمه و وقتی بفهمه و راهشو انتخاب کنه هزاری هم جامعه خراب باشه و دوستا ناباب باشن ميتونه خودشو کنترل کنه :)
راستی اون عکسايی که مهرک تو داشبرد ديده منم ديدم :)
بعدش امروز همش طوفان بود اين جا :)
بعدش خوش به حالت که آلمان هستی الان :)
بعدش ووی!
بعدش من اصلا نميدونستم چی بايد بگم !! (اشاره به نظر قبلم!!) ---> من هميشه يه چيزی واسه گفتن پيدا ميکنم :)
آهان ! من اگه يه روزی سياست مدار بودم ميرفتم عکاس ميشدم :)


نويسنده: خاله خورشید

شنبه، ۹ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۹:۲۲

منم ميخوام قيام کنم . کيست مرا ياری کند ؟!


نويسنده: متين

شنبه، ۹ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۹:۲۱

من خوندم و متاسف شدم . راستش نميدونم بايد چی بگم .
شاد باشی:)


نويسنده: آفتاب پرست

شنبه، ۹ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۷:۰۷

من نميدونم چرا !! اما ميدونم بعد از اينکه واژه نجابت شد مخصوص زن و اصلاْ شد يه واژه ی زنونه و هرکی از راه رسيد هر محدوديت و حماقتی رو سنجاق کرد به اين کلمه ی انحصاری خيلی معادله ها بهم ريخت! اصلاْ «نجابت» به حال احتضار افتاد تا جايی که يه جا خوندم: «زن پشت واژه ی نجابت کمرش خم شد،بی آنکه بقيه بفهمند با الصاق اين واژه کنار اسمش چه رنجی کشيد»!!! ...اصلاْ قصدم نفی کردنش نيست،اصلاْ نميخوام بگم نجابت بده،اما وقتی هر چيزی رو هر کسی واشه خودش يه تفسير احمقانه ميکنه و به هر کار ناکرده ای ميگه : نجابت و اسم هر کرده ای هم ميشه : فحشا خوب معلومه نتيجه ميشه همين! خوب ديگه عربا ميخرنمون ميفروشنمون! ککمونم نمیپره! آخه اينا رو اسموش ميذاريم:« آسيبهای جامعه ی در حال گذار»!! ...خوبه ديگه واسه همه چی يه توجيه احمقانه داريم! ...به هر حال بحث مفيديه اگه ادامه داده بشه و ريشه ای در موردش صحبت بشه!...نتيجه ی انشا مال خودت! چون خودم نفهميدم چی گفتم!...«خيلی بدن اونا که ميفروشنشون»...يا حق!


نويسنده: یه دلتنگ

شنبه، ۹ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۷:۰۶

سعيد جان يه چيز ديگه راستی... اگر روی اسم کسانی که تا حالا نظر دادند کليک کنيم از همين صفحه ميريم اونجا.خودت اين جوری می خواستی؟؟؟ يه مورد ديگه هم که برام جالب بود برای نظر دادن هاست که برای هر بار يه سوال جديد می نويسی و سوالات قبلی همونجوری مثل قبلا يعنی در اصل جدا از هم هستند.وای الان باز من اين رو بنويسم يه عدد اضافه ميشه همه می فهمن چقدر پر حرفم!!! اوپس.مراقب خودت باش عزيز.سبز باشی و هميشگی


نويسنده: mehri

شنبه، ۹ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۷:۰۳

salam saeed jan khubi? khub in masaleh be hameh chi bar migarde... be faghre mali o farhangi...be inkeh ye ensan hala zan ya mard fargh nemikoneh hazere keh in karo bekoneh ....chun kheili vazehe keh kheili az ina ba meyle khudeshun in karo mikonan na az ru ejbar...be bisahab budan mamlekat ham khub barmigarde keh tush shaki nist....vali az hame chiz mohemtar inekeh in khude ma hastim keh entekhab mikonim na digari... shuar nemidam na aslan! vali baziha in karu dust daran,haminja tu UK mageh kaman zanaye irani keh hazeran baraye ye mablaghe kam khudeshunu dar ekhtiyare digari gharar bedan dar surati keh inja mituni masalan beri ye ja zamin shuri koni vali khudetu be lajan nakeshi...ama khub sakhte digeh...pas ye seri miyan in karo entekhab mikonan...felan


نويسنده: یه دلتنگ

شنبه، ۹ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۶:۴۷

راستی سيستم نظر دهيت هم که راه افتاد!!! به سلامتی عزيز. سبز باشی و هميشگی


نويسنده: یه دلتنگ

شنبه، ۹ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۶:۴۶

راستش رو بخوای سعيد جان وقتی اين جا رو باز کردم حتی شهلا هم سک سک نکرده بود اما اين مسائل اخير و خبرهای زلزله کنترل راه دور منو لرزونده که ديگه حتی حس سک سک هم نمونده! اماخوب مطلبت رو خوندم و فکر کردم اينو بگم و برم: من کاری ندارم به خوبی يا بدی اين کار که البته همه می دونند! اما من فکر می کنم مشکلاتی از اين قبيل در تمام کشورهای دنيا وجود داره اما بايک تفاوت بزرگ.مثلا به قول خودت اين ورا اینجور خانوم ها و آقايان به عنوان يک شاغل محسوب می شند که از حقوق و مزايای حتی بازنشستگي هم گاهی برخوردارند و بايد ماليات هم بپردازند اما در ايران همه زير حجاب های ظاهری به سر می برند. خوب به ياد دارم که هميشه از خيلی ها شنيدم که اين مشکل ميشد بهتر حل بشه اگه همون اول انقلاب به قول آقای طالقانی در شهر نو رو نمی بستند تا افراد اونجا به کوچه و خيابون کشيده نشه. اونموقع ها اگه اين مسائل بود در مکان خاصی بود نه مثل امروز که با اين پوشش های مصنوعی حتی راه تشخيص يک تحصيل کرده و يک فاحشه خيلی مشکله.هرچند که به دلايل مختلف امروزه حتی گاهی اوقات افراد تحصيل کرده و حتی قشر مرفه هم در بين اين افراد ديده ميشند! چند وقت قبل يک گزارش تصويری از قاچاق زنان و دختران ديدم که واقعا تعجب انگيز بود.دخترها رو در قسمت فوقانی داشبورد ماشين ها جا سازی می کردند. همون موقع اين سوال به ذهنم رسيد که اين زنها و دخترها چی فکر می کنند که تن به اين کار ميدند؟ خيلی از اونها بعد از مدتی از کارشون پشيمون ميشند و می خوان برگردند ايران ولی در همون حال هم خيلی هاشون به قول خودت از زندگيشون هم راضيند!! وفقط مشکل رشوه و دزدی و ... رو بيان می کنند. من با اين حرفت که (هر چقدر دولت و رژيم در اين مسئله مقصر هست، من و شما، صد برابر تقصير داريم. اين رو يک روزی باور ميکنيم.)واقعا موافقم! اميدوارم نوشدارو بعد از مرگ نباشه که هست!


نويسنده: روزبه

شنبه، ۹ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۶:۰۶

سلام سعيد عزيز کجا بودی تو اين مدت..من هم درباره همين مسئله نوشتم و از بدبختی هايی که بر ما می ره و خودمون مسسببش هستيم.خوشحال و ممنون از کمکهات سر قضيه بلاگ رولينگ..شاد باشی دوست عزيز..راستی يه کار ديجيتال هم در همين زمينه انجام دادم ..ببين حتما..قربان تو دوست عزيز..روزبه


نويسنده: شازده کوچولو

شنبه، ۹ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۵:۵۳

سلام
منم دوم .برميگردم!


نويسنده: شهلا

شنبه، ۹ خرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۵:۳۹

سک سک؛ اول٬ اول شم دوباره میام




Copyright © 2003-2005, Saeed Hatami. All rights reserved.
Designed by 1saeed.com.