WEBLOG WEBLOG About Me Best Iranian Weblogs Last Updated Weblogs MAIN WEBLOG

صفحه اصلی

 

وبلاگ

 

وبلاگهای به روز شده

 

بهترين وبلاگهای ايرانی

ذخيره آدرس اينجا
آخرين نوشته ها      آرشيو      مقاله  « رفتار من هميشه ايراد دارد |  رابطه ايران با يازدهم سپتامبر »
خاطرات پنجشنبه، ۱۸ تیر، ۱۳۸۳
يه پايه فوق‌العاده

از وقتی خودمو شناختم و به قول بابام رفيق بازی رو شروع کردم، اينقدر دوستای جور واجور دارم که اگه با هر کدومشون يکی دو روز خاطره تعريف کنيم و مرور گذشته‌ها، بازم وقت کم مياريم. جالبه تمام اين خاطرات همراه با خنده است، چون هميشه يه کار دور از ذهن يا به قولی خارق‌العاده، انجام داديم. از بين همه اين دوستانم خاطراتم با هومن دوانی يه مزه ديگه داره.

بندر کيل، شمال آلمان، مرداد ۱۳۸۰
بندر کيل، شمال آلمان، مرداد ۱۳۸۰

اين هومن کسيه که رو خيلی از قله‌ها باهاش دست دادم و باهاش خيلی سفر رفتم.

Zugspitze، بلندترين قله آلمان (۲۹۶۲ متر)، تير ۱۳۸۱
Zugspitze، بلندترين قله آلمان (۲۹۶۲ متر)، تير ۱۳۸۱

مونيخ، مرداد ۱۳۸۱
مونيخ، مرداد ۱۳۸۱

اين هومن از اون آدماست که وقتی داری رو يخچالهای مُنبلان (بلندترين قله آلپ) راه ميری، از هيچی نميترسی؛ چون هر جفتتون از اول طی کردين که هر کی افتاد پايين اون يکی بجای اينکه تو فرصت باقی مونده، خودش رو محکم کنه، طناب رو ميبره!!! ولی نميدونم چرا اصلاً خودمون رو به هم بسته بوديم!
از اوناست که اگه به سرش بزنه گير ميده که الا و بلا بايد شب يلدا (بلندترين شب سال) تو کوههای آلپ بمونيم تا تو اوج کولاک و سرما خودمونو قوی کنيم! تو هم چشم بسته ميگی باشه؛ چون ميدونی تا حالا که از اين کارا کرديم نمرديم، بعد اين هم ايشالا که نمی‌ميريم!
اين رفيق ما وقتی يه چيز بزنه به کله‌اش بايد تا آخرش بره؛ حتی اگه چله زمستون تصميم بگيره شبونه بره قله توچال و کولاک و مه حاليش نباشه. وقتی هم که تو ميگی از سياه سنگ اونورتر نميری، کله صبح صدات کنه که «هوا روشنه بيا بريم قله!» و اصلاً براش مهم نيست از سرما يه لحظه هم چشمات بسته نشده؛ آخه نذر داره!
از اوناست که هر بار ميره قله توچال هوس می‌کنه از يه طرف بياد پايين، يه بار از شهرستانک و جاده چالوس، يه بار از آهار و شکر‌آب و جاده لشگرک، يه بار از دار‌آباد و يه بار از امامزاده داوود. تو هم اصلاً برات مهم نيست که پاهات تاول زده و دنبالش راه ميافتی.
گفتم تاول؛ خاطرات مشترک ما، با جای همين تاولهاست که زنده ميشه. مثلاً اون سه روز که زير بارون تو جنگلهای شمال آلمان پياده‌روی کرديم و من هر صد متر بايد وايميستادم تا آب کفشمو خالی کنم، و اون چقدر حرص می‌خورد که از برنامه عقبيم.

پياده‌روی شمال آلمان، مرداد ۱۳۸۰
پياده‌روی شمال آلمان، مرداد ۱۳۸۰

ياد اون شب بخير که با کلی کوله بار، ساعت دو و نيم نصفه شب رسيديم برن (پايتخت سوئيس) و تصميم گرفتيم بريم جاهای ديدنی شهر رو بگرديم! تا تو زمان صرفه جويی کنيم! يا اون شبی که تو فرايبورگ (غرب آلمان) تو ايستگاه قطار رو نيمکت خوابيديم و وقتی پليس اومد، گفتيم ما Kultur Pener! (يعنی کارتن خواب با فرهنگ!) هستيم و طرف چقدر از اين اصطلاح جديد خوشش اومد!
داشت يادم می‌رفت، من و هومن تصميم داشتيم بريم تو کار قاچاق انسان! آخه تو يکی از مسافرتهامون با يه کرد عراقی آشنا شديم که ميخواست قاچاقی وارد خاک سوئيس بشه. از اونجا که هومن خيلی به فکر مردمه، برخلاف اصرار من، بهش قول داد کمکش کنه. تو يه روزی که با اين آقا سهراب بوديم، کلی از خوردنيهامونو داديم بهش و حسابی پروارش کرديم. آخر سر هومن برد يه راست از جايی ردش کنه که پليس آلمان اونجا بود و طرف رو گرفتند، حتی اگه پليس سوئيس ميگرفتتش خوب بود ولی هومن يه راست برد تحويل پليس آلمان دادتش. از اون موقع هر بار می‌خوام سر به سرش بزارم اسم سهراب رو به يادش ميارم.
اينم بگم که اين هومن ما خيلی مرده، از اونا که وقتی اومد آلمان درس و مشق رو ول کرد و بيست چهار ساعته کار (قانونی و غير قانونی) کرد، تا برادر بزرگش رو هم بياره اينجا. آخرش هم که طرف اومد اينجا، حسابی هومن رو شست و گذاشت کنار و الان با اينکه تو يه شهر هستند، يک سالی هست که حتی حال هومن رو نپرسيده.
خلاصه آقا هومن، يه چند روزی با خانومش مهمون من بودند و کار ما شده بود صبح تا شب گردوندن اينا تو برلين و پتسدام. شبها هم تا صبح تکرار خاطرات و هرهر کرکر.
به يه ترکه ميگن: «آخه تو چرا ترکی!؟» ميگه: «خدا رو شکر که لر نيستم!!!» حالا اگه اون ترکه من باشم، خدا رو شکر که هومن لره تا جفتمون پايه هم باشيم. با اينکه سه سال از خودم کوچيکتره ولی هيچوقت اين تفاوت سنی به چشم نيومده، و هميشه همديگه رو درک کرديم، حتی تو کارهای احمقانه‌يی که کرديم! ولی خداييش کدوم ترک يا لری، بالای يه صخره يخی خودش رو به زور به ديواره محکم ميکنه تا بشينه کمپوت بخوره؟ اينقدر کارمون از نظر بقيه دور از ذهن بود که همون موقع يه هليکوپتر اومد و يه پنج دقيقه‌يی ازمون فيلم گرفت تا احتمالاً فيلم «احمقها در کوهستان» رو تکميل کنه! منم تو اين فاصله دوربينم رو در آوردم و ازش عکس گرفتم. ولی خداييش وقتی از پايين نگاه کرديم که کجا نشسته بوديم، خودمون هم فهميديم...

کوههای آلپ، مرداد ۱۳۸۲
کوههای آلپ (ارتفاع ۴۵۰۰ متری)، مرداد ۱۳۸۲

يکی از دوستان بزرگوارم که ساکن دانمارک هست و چند وقتيه وبلاگ مينويسه، نه تنها ايده‌های جالبی داره، بلکه دوستان ديگه‌اش رو هم تشويق به نوشتن کرده. سفارش می‌کنم يه سری به وبلاگ نامه‌های ايرونی بزنيد. حرفهای جالب و با‌ارزشی داره که در قالب نامه مطرح ميکنه. تقريباً هر روز آپديت می‌کنه، پس بجنبيد که چيزی رو از دست نديد.


نوشته شده توسط سعيد حاتمی در ساعت ۱۵:۲۷

بالای صفحه (UP)  
دوستان به اين نوشته لينک داده‌اند:


پيام‌هاى زير براى اين يادداشت نوشته شده:

نويسنده: Ali reza

پنجشنبه، ۴ خرداد، ۱۳۸۵ ساعت ۰۸:۰۶

Salam man constantine hastam aya dokhtari ke dar bareye oloome mavaraottabie bashe inja hast ke ba man ertebat dashte bashe ?


نويسنده: هومن دوانی

سه شنبه، ۱ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۰۱:۵۵

سلام سعيد
ممنون٫ خيلی لطف داری.


نويسنده: خاچيک آواتاريانس

دوشنبه، ۲۹ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۱:۳۳

بله . دارم به قول گفتنی خوبشم دارم! دوستانی از رنگ ها و نژاد های گوناگون .موفق باشی و با دوستان خوش.


نويسنده: الهام

یکشنبه، ۲۸ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۰۷:۰۶

نه اما هميشه آرزوی داشتنش رو داشتم


نويسنده: azi

یکشنبه، ۲۸ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۰۰:۰۶

کجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــايی؟mail boxت رو چک کنی بد نيست ها!!!


نويسنده: امير عطا

شنبه، ۲۷ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۰:۵۷

سلام سعيد خوبی داداشی؟ چه خبرا؟ عکس های خوبی بود . خصوصا اونی که تو آلپ گرفتی.


نويسنده: آلوچه

جمعه، ۲۶ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۰۶:۴۷

ميگم اين رفيقت از پايگی در اومد تبديل شد به چهارپايه تو هنوز مطلب جديد ننوشتی! خب البته حق داری:))


نويسنده: مهرنوش

پنجشنبه، ۲۵ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۲۲:۴۴

مصرف سالانه سيگار در ايران بيش از يک تريلارد تومان است. اگر اين مبلغ بين يک ميليون فقير ايرانی تقسيم شود به هر کدام يک ميليون تومان ميرسد.


نويسنده: محمد

پنجشنبه، ۲۵ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۲:۰۲

سعيد جان سلام ... دوستی شرابيست که کهن آن مستی فزايد و نئشگی آن مانا و ديرپاست ... دوستکم طول دوستی زياد مهم نيست به عرض آن بنگر ... شاد باشی و ديرزی... محمد


نويسنده: کمند

پنجشنبه، ۲۵ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۰۱:۴۵

انا لله و انا اليه راجعون

به علت فوت ناگهانی جوجه اردکم اين وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطيل است !

رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل از کاروان چه مانده ؟ جز آتشی به منزل

شناسنامه :
اسم : تی تی
اوليای دم : خواهرش زی زی
سن : ۴.۵ ماه
وزن : چندين گرم
علت مرگ : خرد شدن ستون فقرات و له شدن مغز و پاشيدن آن از بينی به بيرون !
(مشکوک به قتل عمد)

سلاو بچه ها
من بايد اعتراف کنم
امروز صبح از خواب پاشدم رفتم صورتمو بشورم همينتور که داشتم چشممو می ماليدم احساس کردم زير پام گرم شده بعد يه صدايی تو مايه های جير جير شنيدم ديدم پا گذاشتم رو اردکم له شده له که چه عرض کنم پوکيد اردکم مغزش از تو منقارش زد بيرون و من الان شديدا وجدان درد گرفتم همش کابوس ميبينم يه نفر پا گذاشته روم دارم له می شم !
آره عزيزان جوجم ريغ رحمت رو سر کشيد و جان به جان آفرين تسليم نمود .
به ياد او مجلس ترحيمی در روز دوشنبه در مسجد حضرت فيل برگزار خواهد شد (ضمنا مجلس زنانه در همان زمان در همان مسجد برگزار می گردد)


نويسنده: ماهي دودي

چهارشنبه، ۲۴ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۲۰:۳۵

سعيد جــــــــــــــــــــــــــــــــووووووووووون بهمون سر نميزنی دلمون تنگ ميشه براتها!


نويسنده: متين

چهارشنبه، ۲۴ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۷:۳۶

من که زير ميز کلاس شوکولات صبحانه ميخوردم !
( ربطشو پيدا کردی؟)


نويسنده: سپنتا

چهارشنبه، ۲۴ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۲:۵۳

اقا کوههای دنبلان!خودمون که بهتره:))ايشالا قسمت بشه ما هم بياييم اونجا با هم چند تا عکس بندازيم و عکسمون رو بزاری تو وبلاگت ،شما که سرت نميگيره بيای طرفهای ما:))


نويسنده: خاله خورشید

سه شنبه، ۲۳ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۲۲:۴۹

ماشالله چه پسر ورزشکاری داريم ما .


نويسنده: خاله خورشید

سه شنبه، ۲۳ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۲۲:۴۵

ای واااااای من چقدر دير اومدم اينجا .


نويسنده: جواد

سه شنبه، ۲۳ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۹:۵۵

سلام به دوست گرامی سعيد. راستش وقتی نوشته های شما رو می خونم لذت می برم از اين همه طراوت و شادابی روحيه شما . وقتی يک نفر فقط يک خط از نوشته هات رو بخونه مطمئنم تا ته وبلاگت رو می خونه چون آنقدر جذاب می نويسی که ادم دلش نمیاد از اينجا بره. خلاصه به قوله دوستان آقا سعيد شما انده وبلاگ نويس ها هستی . آخرشی. اما خوش به حالت با اين دوستت . رفيق هم به اين دوسته شما می گن.سعيد جان تا چند روز آينده دارم يک وبلاگ جديد به اسم ایران طنین درست ميکنم اميدوارم که سری به کلبه درويشی ما بزنی و دل فقير و فقرا رو شاد کنی منتظر شما هستم و خلاصه از آشنايی با شما خيلی خوش حال شدم اميدوارم که روزی از نزديک شما رو ببينم و اگر طالب باشی با چند تا از اين وبلاگ نويسها با هم بريم کوه .در ضمن يک گلايه هم دارم من يکی دو بار به شما ايميل زدم اما جوابی از شما دريافت نکردم البته اين رو ميزام به خاطر اينکه سرت شلوغه . با آروزی موفقيت برای شما


نويسنده: جواد

سه شنبه، ۲۳ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۹:۰۶

سلام به دوست عزيز سعيد . اميدوارم که هر جا هستی سلامت و موفق باشی . خداييش من لذت می برم متن وبلاگ شما رو می خونم از شير مرغ تا جون آدميزاد توش هست . واقعا ٌ خوش به حالت که آنقدر سر زنده و دلشادی و چيزی به اسم غم تو دلت نيست همه نوشته هات بوی طراوت ميده و با خوندنش ادم خودش رو با تو شريک ميدونه چون انقدر روان و دلچسب می نويسی که اگر يک خطش رو بخونی تا ته وبلاگت رو بايد خوند خلاصه به نظر من شما ّبه قوله معروف انده وبلاگ نويسی به خدا ميگم .اقا در طی روز های آینده دارم یک وبلاگ جدید میزنم خوشحال میشم شما هم اونجا سری به ما بزنی و دل فقیر فقرا رو شاد کنی . در ضمن یکی دو بار هم به شما ایمیل زدم اما جوابم رو ندادی این رو می زارم به حساب اینکه سرت شلوغه و ازت خواسته بودم که لينک ما رو هم اضافه کنی اما از جواب خبرب نبود . خلاصه ماکه از اشنايی با شما خيلی خوشحال شديم اميدوارم که روزی شما رو از نزديک ملاقات کنم. با ارزوي موفقيت برای شما


نويسنده: محمد (حرف هایی از دل زمان)

سه شنبه، ۲۳ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۴:۴۷

راستی تر .... ميدونی اينجا روی قله ديروز و وسط تابستون برف اومده بود و نشسته بود؟


نويسنده: محمد (حرف هایی از دل زمان)

سه شنبه، ۲۳ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۴:۴۴

راستی آقا اين بار اومدی ندا بده با هم بريم کوه ....


نويسنده: محمد (حرف هایی از دل زمان)

سه شنبه، ۲۳ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۴:۴۲

سلام :) ميدونی چند روزيه که هی ميخوام کامنت بزارم نميشه ولی جای ما هم با اين دوستای خوب و جاهای خوبتر صفا کن دادا


نويسنده: سارا

سه شنبه، ۲۳ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۴:۳۳

سعيد جان سلام.. مرسي از لطفتت.. ميدوني چي دوست خوبه.. اگه خوبش رو داشته باش.. بايد قدرش رو بدوني..!


نويسنده: nasrin

سه شنبه، ۲۳ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۳:۴۶

سلام .... راستش من که از اين دوستا ندارم ...خوش به حالت...


نويسنده: مسافر هتل کالیفرنیا

سه شنبه، ۲۳ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۰۷:۰۸

سلام سعيد خوان ... خيلی جالب چند جا هستی ... اگه دوست داشتی بگو بهت لينک بدم


نويسنده: کمند

سه شنبه، ۲۳ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۰۵:۴۲

سام عليک داش سعيد گل ۰۰ رسيدن بخير مشتی ۰۰ اصلا معلومه کجای اين عالم سير يمکنی ۰۰ قدم رنجه کردی به ديار افتاب زدگان سرکی کشيدی ۰۰ بابا يه مليون بار برات کامنت گذاشتم (از اون چخانا بودا) ۲۳۴ مرتبه صلوات نذر کردم جواب بدی ۰۰ پاتوق انداختم اينجا ۰۰ درست کنار همين خيابون ۰۰ هر کی هم رد ميشد هی متلک بارمون ميکرد که کمندی سر گذر ايستادی ميخوای نسق کيو بگيری ۰۰ بابا ننت خوب بابات خوب نسق مسق چيه منتظرم اين سعيد از راه برسه و ما باش رفيق شيم ۰۰ همين ۰۰ خلاصه کلووم مشتی ۰ هواتو داريم ۰۰ بازم گذرت به شهر آفتاب زدگان بيفته ۰۰ بد خواه مد خواه اونم از نوع المانيش داشته باشی واست فتوکپی ميکنيم چندتا شن ۰۰ فدای قدمت ۰۰بای تا بعد


نويسنده: سميرا

سه شنبه، ۲۳ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۰۳:۰۹

سلام سلام! من داره حسوديم ميشه! دوست پايه من نامزد کرده! ديگه پايه نيست!...


نويسنده: يه دلتنگ

سه شنبه، ۲۳ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۰۲:۲۲

می گما چون گويا خيلی سرت شلوغه گفتم بيام پس لااقل خسته نباشيد بگم.کيف کن چه دختر گلی!!!


نويسنده: بابک

دوشنبه، ۲۲ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۰۸:۴۲

موفق باشی دوست عزيز .....


نويسنده: مهرنوش

یکشنبه، ۲۱ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۲۰:۱۶

ورژن جدید ــ همین الان به دستم رسید :وبلاگ قشنگت رو ديدم. خيلی لذت بردم. نسخه جديد سايت ما با سرعت بيشتر و بدون هر گونه محدوديتی طراحی شد و با کمک سايت ما، ميتونی تو وبلاگت عکس بذاری کافيه رو آدرس URL کليک کنی. اميدوارم خوشت بياد.


نويسنده: ميکاييل

یکشنبه، ۲۱ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۹:۲۰

کوه هم کوه خودمون....چيه مال اين فرنگيا؟؟؟...نه قليون توش پيدا ميشه...نه چيز


نويسنده: ميکاييل

یکشنبه، ۲۱ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۹:۱۸

امان از رفيق نابـــــــــــاب (!)


نويسنده: ميکاييل

یکشنبه، ۲۱ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۹:۱۷

سلام آقای گلزار تحت ورژن ام-اس.داس (!!!!!!!!!!!)


نويسنده: رويا

یکشنبه، ۲۱ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۴:۲۲

سلام...اول اینکه امیدوارم خدا شما دو تا رو واسه هم حفظ کنه...يه دوست اينجوری داشتم که هميشه همه برنامه هامون با هم بود. مثل شماها قله فتح نکرده بوديم ؛اما با گروه کوهنورديمون خيلی از کوهها رو زير پا گذاشته بوديم؛ تا اينکه ۲سال پيش شريک زنديگيشو پيدا کرد و الانم حدود ۱هفته است که يه پسر خوشگل بدنيا آورده و طبيعتا رابطه مون محدود شد؛ اما هنوز هم هيچکس نتونسته ارتباط بين دلهامون رو ازمون بگيره. بهترين روزها رو براتون آرزو ميکنم...


نويسنده: هادی

یکشنبه، ۲۱ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۱:۴۴

سلام سعيد جان خسته نباشی.اميدوارم که خدا شما دو دوست عزيز را برای همديگه نگه داره ...اومدم يه سلامی عرض کنم و زحمتو کم کنم.هر چند ديگه شما مانو تحويل نميگيری ولی ما داريمت.بای


نويسنده: بابک

یکشنبه، ۲۱ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۰۹:۵۲

راستی سعيد جان من فعلاْ وبلاگم رو حذف کردم ...ايشالا سر فرصت يکی ديگه ميزنم و آدرسش رو بهت ميگم .
شــــــــــــــــــــــــــــاد و سربلنـــــــــــــــــــــــد باشیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد .


نويسنده: کمند

یکشنبه، ۲۱ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۰۶:۳۹

سلام بازم منم ۰۰ جوابمو ندادی ۰۰اومدم بگم حالا از کی بپرسم ؟ از خودم ديگه ۰۰ سعيد جون رفيقيم ؟ آره ۰۰ يا علی خير پيش


نويسنده: مهرآیین

یکشنبه، ۲۱ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۰۵:۵۶

سلام هموطن/خوب این فوق العاده است.منم یه رفیق خوب دارم مثل هومن /اسمش معصومه است وقتی با همیم میزنیم به کوه /اما اینجا ایران و...
راه بلند وپای ما لنگ/جای ما رو اونجا خالی کنید /کتاب با مادرم هرگز یه شخصیتی داره مثل هومن/ برای ما دعا کنید /ما که دستمون به کوهای اروپا نمی رسه از دعای شما حداقل تو استرالیا یه کوه بریم/پاینده باشید


نويسنده: بابک

یکشنبه، ۲۱ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۰۱:۱۸

سلام سعيد جان ....ايشالا که حالت خوبه خوب هستش ...در مورد اون دوستای که گفتی ..اره واقعاْ دوست خوب هم يه نعمته.... من که دوستای خوبی دارم که از هر چيز و هر کسی برام عزيزترن ...
شــــــــــــــــــــــــــــاد و سربلنـــــــــــــــــــــــد باشیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد .


نويسنده: آلوچه

شنبه، ۲۰ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۲۱:۵۷

وای من دقيقا ميدونم چقدر داشتن يه همچين رفيق پايه ای لذت بخشه!


نويسنده: مهرنوش

شنبه، ۲۰ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۲۱:۰۵

البته منظورم ابدأ اين نيست که تو اين عکسا اين صفت رو داريا


نويسنده: مهرنوش

شنبه، ۲۰ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۲۱:۰۲

راستی اصلأ متوجه نيستی اگه موهاتو بزنی چقدر دلبر طناز ميشی ؟؟ اما تورو جون عزيزت داداش اين موهارو بزن . بخدا اونوقت ديگه چيزی از گلزار کم نداری . اين تن بميره يه بار بيا به حرف دوستات گوش بده و ... شايد پشيمون شديا .....


نويسنده: مهرنوش

شنبه، ۲۰ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۲۰:۵۵

با کشيدن هر نخ سيگار خود و عزيزانمان را از شادابی و سلامتی محروم ميکنيم. برای داشتن خانواده و جامعه يی سالم و شاد خودخواهی را کنار بگذرايم.


نويسنده: rozz

شنبه، ۲۰ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۲۰:۰۳

rasty davaye torko lor..chand ta jok az in lora begam roshoon kam sheh


نويسنده: rozz

شنبه، ۲۰ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۹:۵۹

salam ..az hamash ke begzarim adam axha ro mibineh eshgh mikoneh..albate on pesare toosh ye kam tarsnake agar faghat az tabiaat bood ali mishod :DD ama gheire shookhi baraye man ke to jahanam zendegy mikonam kheili jazabeh in axha..inja ham ke na kooh dare na jangal..albate dare ha ama raftanesh ye 100 $ kharj mibare kame kame baraye hamin chand mah ye bar vali barf nadare ke :((


نويسنده: shaghayeg

شنبه، ۲۰ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۹:۴۳

ba bah !! agha saeed rah gom kardan !ba ba kabar mdadin ye gavi , gosfandi , chizi... joloye patoon ghorboony mikardim!!!...... in jory khili bad shod bad az n sal ke tashrif ovordin vasile paziriee nadahtim....... dar zemn moadelam ham shode 22 !! .... be har hal daneshjo ye zerangi goftan o in harf :D


نويسنده: کمند

شنبه، ۲۰ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۰:۰۵

سلام ۰۰ خوبيد ۰۰ وای باور کردنی نيست البته اولين باره ميام اينجا ولی محو تماشای اين عکس ها اون نوشته ها و خيلی چزا شدم ۰۰ ميشه منم دست دوستی به سويتون دراز کنم ۰۰ ميشه به گروه شما اين خانمی هم اضافه بشه ۰۰ يه سری اول بزن به آفتاب شرقی ۰۰ اگر خوشت اومد يا علی ۰۰ اگر هم کنه ۰۰من ميشم از مشتر يهای پرو پا قرص اينجا ۰۰ در هر دو صورت منم هستم ۰۰ ميخوام کم کم تموم مطالب اين وبلاگ رو تا اخر بخونم ۰۰ ((گوشتو بيار نزديک ۰۰ پشيمون نميشيد اگر منو در اکیپ خودتون جا بديد )) قربون همگی


نويسنده: مهرنوش

شنبه، ۲۰ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۰۰:۵۵

روز وصل دوستداران ياد باد / ياد باد آن روزگاران ياد باد


نويسنده: علی

جمعه، ۱۹ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۲۳:۰۸

سلام همسایه / امیدوارم پای کوه پیر شی / به وبلاگی که سفارش کرده بودی سر زدم / خیلی با حاله! سعیدخان / ممنون از لطفت!


نويسنده: ساده

جمعه، ۱۹ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۲۲:۴۴

سلام. حالا اینکه شما عهد کردید با خودتون که دیگه در هیچ وبلاگی نظر ندهید قبول. ولی چرا دیگه وقتی آپدیت میکنید میل برام نمیاد خوب اینجوری ادم فکر میکنه قهر کردید دیگه!!!


نويسنده: آرتميس

جمعه، ۱۹ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۲۰:۵۲

سلام .اميدوارم هميشه خوش باشی و رفقای پايه و پايه تر داشته باشی . آره منم يک رفيق همراه دارم گرچه بعضی وقتا حرفمون می شه ولی برای هم پايه ايم اسمش هم پيمانه . منم آپديت شدم اون مقاله محمد نبی رو نوشتم .بيا سر بزن نظرتو بنويس


نويسنده: pantea

جمعه، ۱۹ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۶:۳۱

manam yek doost daramk e ke akhare dooste, hala mikahd be khatere doostd ashtane man, fadakari kone va doostimoono tamoom kone, chon fekr mikone be zarare mane, dige vaghean mikahm khodamo bekosham in dafe, to boodi che mikardi?


نويسنده: عاطفه

جمعه، ۱۹ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۶:۱۴

خيلی خوبه آدم يه دوست اينجوری داشته باشه کلی ادمو سر حال مياره.منم يه دوست دارم که خيلی دوستش دارم و تقريبا بيشتر جاها با هميم.خدا همه دوستای خوب رو برا هم نگه داره.آمين. راستی دوستان راست ميگن بيشتر از عکس استفاده کن.


نويسنده: مهرنوش

جمعه، ۱۹ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۴:۲۲

وبلاگ قشنگت رو ديدم. خيلی لذت بردم. هيچ ميدونی يه عکس به اندازه ده صفحه متن ميتونه به مخاطبش مطلب برسونه و چقدر گذاشتن عکس توی پرشين بلاگ سخته و ما اين مشکل رو برای شما حلش کرديم اگه ميخوای توی وبلاگت عکس بذاری کافيه رو آدرس URL کليک کنی.


نويسنده: عسل

جمعه، ۱۹ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۱:۳۲

واقعا خوش بحالت با این دوست خوبی که داری.چقدر ماجرا جو :) وای سعید اینهمه جاهای عالی رفتین..منم دلم خواست..گرچه من نه قدرت بدنیشو دارم نه دل و جراتشو :) عجب جایی هم هوس کمپوت کردین!یکی از شانسهای بزرگ آدم دوست اینجوریه.این نوشته ات خیلی شیرین و خوندنی بود :) می گم این دوستت 3 سال کوچیکتره اونوقت ازدواج کرده؟!جا موندی سعید!


نويسنده: دخی

جمعه، ۱۹ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۰۸:۴۲

کوهی مونده که شما ازش تا حالا بالا نرفته باشيد ؟


نويسنده: علی

جمعه، ۱۹ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۰۸:۳۴

سعيد آقا سلام ، لطف نموده به کوه صبر ما سری بزنید که مولا علی یاورتان باد.


نويسنده: آفتاب پرست

جمعه، ۱۹ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۰۷:۳۹

آره منم يه رفيق دارم بدجوری پايه س! يه وقتايی هم ۴ پايه س ! يه مدادسیاه هم داره هر وقت ميتراشه من ذوق مرگ ميشم!...راستی حضرت اجل ديدی اگه از عکس استفاده کنی بهتره؟! ترک و لر!!! هارمونی داره!


نويسنده: پيمان

جمعه، ۱۹ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۰۲:۳۷

آرمان لوگوی تو را هم اضافه کرد ميتونی بيايی و ببينی


نويسنده: حامين

پنجشنبه، ۱۸ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۲۲:۴۱

ولی در مورد من!‌من معمولآ پايه ديگرون ميشم! کسی پايه من نميشه!‌چرا؟!


نويسنده: حامين

پنجشنبه، ۱۸ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۲۲:۴۱

حالا چرا لر يا ترک؟!


نويسنده: افشين

پنجشنبه، ۱۸ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۲۱:۵۹

سلام دوست عزيز وبلاگ قشنگی داری...در مورد نوشته ات بايد بگم خيلی خوشم اومد....البته برخلاف شما من دوستهای زيادی ندارم...ولی دوستهايی که دارم به نظر من بهترين دوست های دنيا هستند.....موفق باشيد....ياحق


نويسنده: يه دلتنگ

پنجشنبه، ۱۸ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۲۱:۲۱

از هيچ چيز به اندازه اين کامنت مهرنوش اين قدر ذوق نمی کردم!!!


نويسنده: من می خواستم زن بگيرم !

پنجشنبه، ۱۸ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۲۰:۵۹

سلام آقای کوه نورد . ميبينم که تریپ فتح ارتفاعات جهانی هستی ! .اون طرفهای آلمان و هيتلر اينا ميری مارم تو چمدونت بذار يواشکی ببر . ................. از آشناييت خوشحال شدم به منم سری بزن اگر دوست داشتی تبادل لينک کنيم . شاد باشی


نويسنده: مهرنوش

پنجشنبه، ۱۸ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۲۰:۳۱

ايشالا خدا دوستاتو برا تو و تو رو برا ما نگه داره ... ما هم يه دوست داريم که خيلی بامزس . هر يک سال به يک سال ظهور ميکنه .و اميدوارم خداوند اونقدر به ما عمر بده که دوباره ظهورشو ببينيم و برامون بگه :خيلی بدين شماها !!! همين ! آخ که دلم براش لک زده !!


نويسنده: تانژانت ايکس

پنجشنبه، ۱۸ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۲۰:۳۱

راستی يه چيز ديگه.... من کامنتاتونو تو مداد سياه نخونده بودم؛ ولی خوب شرمنده؛ اگه چيزی گفتم منظوری نداشتم‌؛)....


نويسنده: تانژانت ايکس

پنجشنبه، ۱۸ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۲۰:۲۹

مرسی که سر زدين!!! عکسا تون قشنگ بود؛ مارو ياد قديم مديمای خودمون انداختيد(۱-۲ سال پيش)...


نويسنده: مهرنوش

پنجشنبه، ۱۸ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۲۰:۲۴

ميگم خوب از عکسای جديدت ميذاشتی سعيد جان ...


نويسنده: مهرنوش

پنجشنبه، ۱۸ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۲۰:۲۲

آره آفتاب پرست که باهم ميريم گرمابه !


نويسنده: آرمین گیله مرد

پنجشنبه، ۱۸ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۲۰:۱۵

سلام و همیشه خوش بگذرد


نويسنده: يه دلتنگ

پنجشنبه، ۱۸ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۹:۱۴

سعيد جان قبل از هر چی ميگما عجب سرگرمی برای ملت ساختی خودمونيما.هی کامنت می دارند و اسمشون می ره بالا تر تو ليست کامنتيها!!!... خوب منم دلم برای اين جور کارها حسابی لک زده!!! يادش بخير.جوونی کجايی که يادت بخير!!!


نويسنده: پيمان

پنجشنبه، ۱۸ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۸:۲۰

سلام سعيد جان از طرف خودم و آرمان بخاطر لطفت شما متشکريم و در عوض اون يه دوست بزرگوار را که خيلی گمنام در پرشين بلاگ مينويسه را به تو معرفی ميکنيم تا بی حساب بشيم . جناب دکتر هرمز مميزی که هم بندی آيت الله طالقانی و مهندس بازرگان ، همرزم دکتر چمران و هم حزبی دکتر شريعتی هستند و آخرين کتاب ايشون در ميهمانی حاج آقا که شرح زندان اوين ايشون و بازجويی های انجام شده است چند وقت پيش چاپ و به سرعت ناياب شد . نام وبلاگ ايشون مقالات سياسی و اجتماعی است و آدرس آن http://mojepishro.persianblog.com است . قربانت پيمان راستی از ديونه بازی گفتی ياد ايام جوانی خودم افتادم يک هفته تو يه قبرستون در داخل جنگل شيرگاه قائمشهر ، که متروکه بود خوابيدم ببينم بالاخره يه روح مياد سراغم يا نه ؟


نويسنده: اسد

پنجشنبه، ۱۸ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۸:۱۴

به هومن سلام برسان و از قول من بگو یک همشهری در دانمارک داری که از بی کوهی دارد دق می کند. لرستان توی دره قرار داره و /تا بخواهد دل، کوه/ ما هم دلمان خوش است آمدیم جایی که دریغ از یک مثقال کوه.


نويسنده: محمد

پنجشنبه، ۱۸ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۷:۱۸

سلام.
نه من ندارم.بيشترشم تقصير خودمه.
بابا شما چقدر اسقامت دارين ماشالا.اين همه راه رو پياده رفتين؟


نويسنده: XBoys

پنجشنبه، ۱۸ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۶:۴۰

بايد بگم که هميشه با اين عکس ها يی که انداختی کلی صفا کردم...عکس های جالبی داری....و در باره ی نوشتت هم بگم که اميدوارم که خدا يه چند تا دوست مثل رفيق های تو به من هم بده...تا بعد...


نويسنده: شهلا

پنجشنبه، ۱۸ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۶:۴۰

عـــــــــــشق بابا عشــــــــــق .... خدا کنه چشمام زود تر خوب بشه....


نويسنده: شهلا

پنجشنبه، ۱۸ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۶:۳۹

جشق منظور نوشته بود که اشتباهی* عشت *نوشته شده ..... تا درودی دیگر بدرود.


نويسنده: شهلا

پنجشنبه، ۱۸ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۶:۳۶

درود بر مرد کوه نورد٬ سعید جون حالت خوبه؟ خسته نباشی گل آقا.... خیلی جالب بود هر آنچه که نوشته بودی به دل من نشست و کیف کردم که چقدر شیوا و بی ریا مینویسی ... منتظر قرار تلفنیت هستم فکر نکنی یادم رفته ها (; و با آرزوی پیروزی جوانان میهن و پایداری مبارزه در برابر ستم های ناخواسته که در حقشان میشود چه دختر و چه پسر خیلی حالم گرفته است که نمیتوانم در کنارشان باشم حتی در اینجا نیز توان بیرون رفتن از منزل را ندارم پس /// بمیرم بمیریم در این عشق بمیرم ...در این عشت چو مردم سپس روح پذیرم... /// با کمی دست کاری در شعر مولانا .


نويسنده: امشاسپندان

پنجشنبه، ۱۸ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۶:۳۶

پس چی که داريم.منم يک دوست دارم که کلی پايه هست واسه کارهای عجيب و غريب.راستی اورست خواستيد فتح کنيد به منم بگيد که شديدا پايه هستم.:))


نويسنده: اشك مهتاب

پنجشنبه، ۱۸ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۵:۵۹

يادم رفت بگم .... اين همه ميگردين جای ما رو هم خالی کنين اون بالاها ......


نويسنده: اشك مهتاب

پنجشنبه، ۱۸ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۵:۵۱

راستش خيلی خوبه که آدم اين همه روحيه خوب و شادی داشته باشه و اينکه هميشه از طبيعت لذت ببره .... ولی معمولا قدر طبيعت رو نمی دونيم
... واقعا دست مريزاد با اين همه روحيه توپی که دارين .... لينکهای آخر متن هم عالی بودند .... موفق باشی


نويسنده: ماهی دودی

پنجشنبه، ۱۸ تیر، ۱۳۸۳ ساعت ۱۵:۳۹

ولا من که خودم به شخصه تو کار اکشن ادونجرم!!!! خواستی بيای ایران هماهنگ کن با هم يه تيریپ بريم کوه!




Copyright © 2003-2005, Saeed Hatami. All rights reserved.
Designed by 1saeed.com.