از وقتی خودمو شناختم و به قول بابام رفيق بازی رو شروع کردم، اينقدر دوستای جور واجور دارم که اگه با هر کدومشون يکی دو روز خاطره تعريف کنيم و مرور گذشتهها، بازم وقت کم مياريم. جالبه تمام اين خاطرات همراه با خنده است، چون هميشه يه کار دور از ذهن يا به قولی خارقالعاده، انجام داديم. از بين همه اين دوستانم خاطراتم با هومن دوانی يه مزه ديگه داره.

بندر کيل، شمال آلمان، مرداد ۱۳۸۰
اين هومن کسيه که رو خيلی از قلهها باهاش دست دادم و باهاش خيلی سفر رفتم.

Zugspitze، بلندترين قله آلمان (۲۹۶۲ متر)، تير ۱۳۸۱

مونيخ، مرداد ۱۳۸۱
اين هومن از اون آدماست که وقتی داری رو يخچالهای مُنبلان (بلندترين قله آلپ) راه ميری، از هيچی نميترسی؛ چون هر جفتتون از اول طی کردين که هر کی افتاد پايين اون يکی بجای اينکه تو فرصت باقی مونده، خودش رو محکم کنه، طناب رو ميبره!!! ولی نميدونم چرا اصلاً خودمون رو به هم بسته بوديم!
از اوناست که اگه به سرش بزنه گير ميده که الا و بلا بايد شب يلدا (بلندترين شب سال) تو کوههای آلپ بمونيم تا تو اوج کولاک و سرما خودمونو قوی کنيم! تو هم چشم بسته ميگی باشه؛ چون ميدونی تا حالا که از اين کارا کرديم نمرديم، بعد اين هم ايشالا که نمیميريم!
اين رفيق ما وقتی يه چيز بزنه به کلهاش بايد تا آخرش بره؛ حتی اگه چله زمستون تصميم بگيره شبونه بره قله توچال و کولاک و مه حاليش نباشه. وقتی هم که تو ميگی از سياه سنگ اونورتر نميری، کله صبح صدات کنه که «هوا روشنه بيا بريم قله!» و اصلاً براش مهم نيست از سرما يه لحظه هم چشمات بسته نشده؛ آخه نذر داره!
از اوناست که هر بار ميره قله توچال هوس میکنه از يه طرف بياد پايين، يه بار از شهرستانک و جاده چالوس، يه بار از آهار و شکرآب و جاده لشگرک، يه بار از دارآباد و يه بار از امامزاده داوود. تو هم اصلاً برات مهم نيست که پاهات تاول زده و دنبالش راه ميافتی.
گفتم تاول؛ خاطرات مشترک ما، با جای همين تاولهاست که زنده ميشه. مثلاً اون سه روز که زير بارون تو جنگلهای شمال آلمان پيادهروی کرديم و من هر صد متر بايد وايميستادم تا آب کفشمو خالی کنم، و اون چقدر حرص میخورد که از برنامه عقبيم.

پيادهروی شمال آلمان، مرداد ۱۳۸۰
ياد اون شب بخير که با کلی کوله بار، ساعت دو و نيم نصفه شب رسيديم برن (پايتخت سوئيس) و تصميم گرفتيم بريم جاهای ديدنی شهر رو بگرديم! تا تو زمان صرفه جويی کنيم! يا اون شبی که تو فرايبورگ (غرب آلمان) تو ايستگاه قطار رو نيمکت خوابيديم و وقتی پليس اومد، گفتيم ما Kultur Pener! (يعنی کارتن خواب با فرهنگ!) هستيم و طرف چقدر از اين اصطلاح جديد خوشش اومد!
داشت يادم میرفت، من و هومن تصميم داشتيم بريم تو کار قاچاق انسان! آخه تو يکی از مسافرتهامون با يه کرد عراقی آشنا شديم که ميخواست قاچاقی وارد خاک سوئيس بشه. از اونجا که هومن خيلی به فکر مردمه، برخلاف اصرار من، بهش قول داد کمکش کنه. تو يه روزی که با اين آقا سهراب بوديم، کلی از خوردنيهامونو داديم بهش و حسابی پروارش کرديم. آخر سر هومن برد يه راست از جايی ردش کنه که پليس آلمان اونجا بود و طرف رو گرفتند، حتی اگه پليس سوئيس ميگرفتتش خوب بود ولی هومن يه راست برد تحويل پليس آلمان دادتش. از اون موقع هر بار میخوام سر به سرش بزارم اسم سهراب رو به يادش ميارم.
اينم بگم که اين هومن ما خيلی مرده، از اونا که وقتی اومد آلمان درس و مشق رو ول کرد و بيست چهار ساعته کار (قانونی و غير قانونی) کرد، تا برادر بزرگش رو هم بياره اينجا. آخرش هم که طرف اومد اينجا، حسابی هومن رو شست و گذاشت کنار و الان با اينکه تو يه شهر هستند، يک سالی هست که حتی حال هومن رو نپرسيده.
خلاصه آقا هومن، يه چند روزی با خانومش مهمون من بودند و کار ما شده بود صبح تا شب گردوندن اينا تو برلين و پتسدام. شبها هم تا صبح تکرار خاطرات و هرهر کرکر.
به يه ترکه ميگن: «آخه تو چرا ترکی!؟» ميگه: «خدا رو شکر که لر نيستم!!!» حالا اگه اون ترکه من باشم، خدا رو شکر که هومن لره تا جفتمون پايه هم باشيم. با اينکه سه سال از خودم کوچيکتره ولی هيچوقت اين تفاوت سنی به چشم نيومده، و هميشه همديگه رو درک کرديم، حتی تو کارهای احمقانهيی که کرديم! ولی خداييش کدوم ترک يا لری، بالای يه صخره يخی خودش رو به زور به ديواره محکم ميکنه تا بشينه کمپوت بخوره؟ اينقدر کارمون از نظر بقيه دور از ذهن بود که همون موقع يه هليکوپتر اومد و يه پنج دقيقهيی ازمون فيلم گرفت تا احتمالاً فيلم «احمقها در کوهستان» رو تکميل کنه! منم تو اين فاصله دوربينم رو در آوردم و ازش عکس گرفتم. ولی خداييش وقتی از پايين نگاه کرديم که کجا نشسته بوديم، خودمون هم فهميديم...

کوههای آلپ (ارتفاع ۴۵۰۰ متری)، مرداد ۱۳۸۲
يکی از
دوستان بزرگوارم که ساکن دانمارک هست و چند وقتيه وبلاگ مينويسه، نه تنها ايدههای جالبی داره، بلکه دوستان ديگهاش رو هم تشويق به نوشتن کرده. سفارش میکنم يه سری به
وبلاگ نامههای ايرونی بزنيد. حرفهای جالب و باارزشی داره که در قالب نامه مطرح ميکنه. تقريباً هر روز آپديت میکنه، پس بجنبيد که چيزی رو از دست نديد.