WEBLOG WEBLOG About Me Best Iranian Weblogs Last Updated Weblogs MAIN WEBLOG

صفحه اصلی

 

وبلاگ

 

وبلاگهای به روز شده

 

بهترين وبلاگهای ايرانی

ذخيره آدرس اينجا
آخرين نوشته ها      آرشيو      مقاله  « رابطه ايران با يازدهم سپتامبر |  فوتبال ما و جام ملتهای آسيا »
روزمره پنجشنبه، ۸ مرداد، ۱۳۸۳
از اِشپِری تا راين

توضيح اوليه: اين فيلم بر اساس سرگذشت واقعی يک جانباز! شيميايی! عرصه چند سال دفاع مقدس اينترنتی (و چند ماه وبلاگی) می‌باشد. تهيه کننده و کارگردان آن با خدا می‌باشد ولی بازيگر اول و آخرش سعيد حاتمی (کی‌آ!؟) است. موسيقی متن اين فيلم زياد سخت نيست و خودتون هر جور که دوست داشتيد هنگام خوندن (!؟) اين نوشته با سوت بزنيد، ولی سعی کنيد که غمگين باشه، چون تو اين فيلم برعکس تمام فيلمای ديگه آدم خوبه آخر فيلم می‌ميره.

و اما: يک روز جمعه تابستانی از نوع آلمانيش [يعنی ابری تا تمام ابری همراه با بارندگی پراکنده] مرد جوانی در حال نوشتن اولين و آخرين امتحان اين ترمش می‌باشد. سر و وضع نامرتب او نشانه درس خوندن متمادی وی نيست، بلکه نشان از داشتن يک وبلاگ است؛ يعنی وظيفه شرعی و الهی خود می‌داند که علاوه بر هفته‌يی يک‌بار به‌روز رسانی آن، سايت‌ها و خدمات ديگری در راه رضای خدا برای امت هميشه درصحنه بلاگستون اداره کند و فحش بشنود.
فرد مورد نظر که اضطراب از صورتش مشخصه و در تلاش برای پيدا کردن راهی برای پاسخ دادن به حداقل يکی از سه سؤال مطرح شده دارد، با خودش تصميم می‌گيرد، بعد از امتحان بار سفر رو ببندد و يه جايی برود که عرب نی هم ننداخته باشد، تا شايد امراض باقی مونده از وبلاگ رو درمون کنه.
پس از امتحان سريعاً دانشگاه رو ترک ميکنه تا به ديدار دوستان و آشنايان بشتابه و از اونها حلاليت بطلبه. اين لوس بازيا تا اولين ساعات بامداد يکشنبه طول می‌کشه. در راه بازگشت به خانه از اطراف رود اشپری (Spree) يک بليت تهيه می‌کنه که باهاش ميتونه تو يه روز هر جای اين بلاد کفر خواست بره ولی هنوز نميدونه مقصدش کجاست. [اشپری رودی هست که از وسط برلين ميگذره و پس از ريختن تو رود اِلبه ميره از کنار هامبورگ می ريزه تو دريا] از اونجا که ماههاست بيکاره و تو حساب جاريش شپش‌ها ژيمناستيک ميکنند، تصميم می‌گيره بجای استفاده از کارت اعتباری در اين سفر پول نقد همراه خودش ببره، به همين خاطر صد يورو هم از حساب پس اندازش بر می‌داره و ميزاره تو کيف پولش.
قبل از جمع کردن البسه و وسايل مورد نياز، تصميم ميگيره يه کوچولو تو وبلاگش چيز بنويسه و با افشاگريش بهونه به دست دشمنان اسلام بده. همين يه کوچولو نوشتن، باعث ميشه علاوه بر چپوندن هر چی دمه دسته، تو کوله پشتی، طبق معمول برای رسيدن به قطار کلی انرژی صرف کنه. البته چون يار هميشگيش (دوچرخه‌اش) باهاشه، به موقع ميرسه و سوار بر قطار به سمت غرب آلمان حرکت می‌کنه.
بخاطر بی‌خوابی شب قبلش فرصت رو غنيمت می‌شمره و تو قطار به خواب می‌ره. اين عمل رو تو قطار بعدی هم انجام می‌ده ولی يکهو تو خواب يادش مياد يه بار که سوار همچين قطاری شده بود، کيف پولش از جيبش افتاده، به همين خاطر هوس ميکنه ببينه کيف پولش سر جاشه يا نه، ولی... هر چی دور و برش رو ميگرده هيچ خبری نيست، هر لحظه به اومدن مامور قطار نزديکتر ميشه ولی بليت هم تو کيف پول بود... می‌ره به مامور قطار خبر ميده و اون با رفعت اسلامی، حرفش رو باور ميکنه و ميگه وقتی رسيد ايستگاه قطار مقصد، کجا بايد بره اطلاع بده.
ظهر يکشنبه ميرسه به شهر کاسل (Kassel). نيم ساعت تا حرکت قطار بعدی که بايد سوار بشه وقت داره. سريع ميره طرف جايی که اشياء پيدا شده رو ميارند تحويل ميدند، ولی گويا ساعت ناهار و نمازه. خدا رو شکر آلمانيها نماز ظهرشون کوتاهه و بعد چند دقيقه يه ضعيفه‌يی!!! (يه چيز تو مايه‌های مادر فولاد زره) تشريف ميارند [لطفاً فمينيستا به اون يه کلمه زياد اهميت ندند، اشتباه لپی بود!] نقش اول سعی ميکنه اينجا رو فوق طبيعی بازی کنه تا کارش سريعتر راه بيفته؛ چون تمام زندگيش تو اون کيف پوله، و تو اين بلاد کسی که کارت شناسايی همراهش نباشه علاوه بر جريمه شدن، اصلاً به حساب نمياد. ولی اون حاج خانوم ميگند به هيچ عنوان نميتونه زنگ بزنه بپرسه که آيا کيف پول مفقود شده، تو قطار قبلی بوده يا نه، و برای درست کردن پرونده هم بايد حتماً بهشون تلفن کرد، و حضوری کاری انجام نمی‌شه!!! (دقيقاً بر عکس وطن شهيد پرورمون) و بخاطر کاغذ بازی و اين حرفا، فوقه فوقش يک روز بعد از درست شدن پرونده مشخص می‌شه که آيا کيف پول مورد نظر، پيدا شده يا نه!
با اينکه شهر کاسل پر از رفيقان نابابه نقش اوله و خاطرات زيادی از اين شهر داره، ولی تو فيلمنامه قرار نيست بعد از دو سال بره «سلام عليک و پول بديد!» تا مسافرت ادامه داشته باشه. تنها راه چاره اينه که بره يه بيليت بگيره و بعداً پولش رو حساب کنه، ولی اونی هم که قراره بيليت رو بده، ميگه «من از کجا بدونم تو کی هستی! هر وقت پرونده‌ات درست شد و کيف پولت پيدا شد، اونوقت ميشه يه کاريش کرد!!!» در اينجا که دقايقی بيش به حرکت قطار نمونده، نااميد از روال قانونی، تصميم می‌گيره بسيجی‌وار خودش رو بندازه رو مينا!!! و همه چيز رو بسپاره به غذا! و قدر الهی و اگر موفق هم نشد، از تاکتيک صددرصد داخلی خودمون يعنی «دم آبدارچی رو ديدن» استفاده کنه تا هی «خواهش و التماس کردن کارمندای پشت ميز نشين!» با اين تاکتيک پيچيده ولی در عين حال آسون به مقصد ميرسه، ولی دريغ از استقبال باشکوه...
رفيق نابابش از اونجا که کاملاً آلمانی شده (خداييش تو خواب هم آلمانی حرف ميزد) روزها به دنبال لقمه نان حلالی می‌رفت و نقش اول رو تنها بدون اينترنت در خانه رها می‌کرد. اجباراً ساعت‌ها فقط «تور دو فرانس» نگاه می‌کرد بطوريکه در اين يک هفته شيفته ورزش مهيج! دوچرخه‌سواری جاده شد!!! از اونجايی که يک سنت هم پول نداشت حتی نميتونست فکر اينترنت کافه رو به ذهنش بياره. البته روز دوم خبر خوشحال کننده پيدا شدن کيف پولش اون رو به زندگی اميدوار کرد، ولی اين تازه اول بدبختی بود؛ چون اگر برلين مشهد باشه و فرانکفورت تبريز، اونجايی که کيف پول پيدا شده، يه چيز تو مايه‌های اصفهانه. فقط هم به آدرس صاحب کيف فرستاده می‌شد (با بيست يورو هزينه) به همين خاطر تصميم بر اين شد که روز بازگشت تا همون تو مايه‌های اصفهان بره و کيف پول رو به خيال خودش با پولهاش تحويل بگيره.
شادمانی ناشی از پيدا شدن کيف پول باعث شد تصميم بگيرند رود ماين (Main) رو که از وسط فرانکفورت رد ميشه و ميره ميريزه تو راين، با دوچرخه بگيرند برند تا برسند به راين. وقتی بعد از سه ساعت رسيدند به راين، گفتند خب تا شهر بُن هم پنج شيش ساعت بيشتر با دوچرخه راه نيست، بزار بريم ببينيم اونجا چه خبره! و اگه شد شب رو سر يکی از رفيقان ناباب ديگه خراب بشند. ولی از اونجا که نقش اول احتمالاً مدتيه نعل اسب پيدا کرده (البته خودش نميدونه!) دوچرخه‌اش پنچر شد و چون هيچ وسيله‌يی برای خوب کردن حال لاستيکش نداشتند مجبور شد دو ساعت پياده تا پمپ بنزين بره تا پنچريش رو بگيره. حالا غير از شروع شدن بارونی که مثل فيلما انگار شيلنگ رو سرشون گرفتند، و نداشتن بيشتر از سه يورو! يادشون رفته بود پنچری به آلمانی چی می‌شه! ولی با هر بدبختی که بود بعد از ساعت‌ها تلاش بی‌وقفه سوراخش رو گرفتند! و بدون شهيد شدن کنار راين به خانه برگشتند. اين تنها کاری بود که غير از دوری از اينترنت در اين يک هفته به وقوع پيوست.
روز بازگشت، با قرض گرفتن سی يورو بابت خريد بيليت قطار، ساعت پنج صبح، مثلاً تبريز رو به مقصد تو مايه‌های اصفهان (اِرفورت) ترک کرد و ساعت دوازده با لبی خندان وارد اونجا شد ولی وقتی کيف پول رو تحويل گرفت خنده بر لبانش خشک شد؛ چون کيف پول کاملاً جارو شده بود و فقط کارتها و خرت و پرت‌های ديگه توش مونده بود، طوريکه حتی به پول خوردها هم رحم نشده بود.

در اين صحنه فيلم پايان ميگيره و شما مجبوريد باز اون آهنگ متن رو که با سوت ميزديد بازم بزنيد، ولی حتماً خودتون متوجه شديد که طرف بايد جان به جان آفرين تسليم کنه؛ آخه بعد از هيفده سال زندگی شرافتمندانه و بزرگترين چيزی که گم کرده بود پاکنش بود، حالا يک ساله از کلاه بافتنی گرفته تا ساعتش رو گم کرده و حالا هم اين مصيبت... خلاصه اين مسافرت علاوه بر ضررهای مالی و روحی، ضرر جانی هم داشته و من الان مُردم و چون داغم (داغش رو دلم مونده آخه) نمی‌فهمم. ببخشيد که اين مدت جواب ايميلهاتون رو ندادم و ممنونم که زياد بهم فحش نداديد. سعی ميکنم به زودی جواب ايميلها رو بدم.


نوشته شده توسط سعيد حاتمی در ساعت ۰۲:۱۸

بالای صفحه (UP)  
دوستان به اين نوشته لينک داده‌اند:


پيام‌هاى زير براى اين يادداشت نوشته شده:

نويسنده: امیر

پنجشنبه، ۱۴ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۰۹:۳۱

بازم سلام.
درباره چیزی که گفتم نظرتونو خوشحال میشم ببینم!
تاکید بر موارد مثبت!


نويسنده: امیر

پنجشنبه، ۱۴ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۰۹:۲۱

سلام.امیر هستم۲۵ساله از رشت.
میرم کافی نت چند دلار ترنسفر میکنم و ورمیدارم.
به همین راحتی.


نويسنده: محمد

یکشنبه، ۲۲ خرداد، ۱۳۸۴ ساعت ۱۳:۰۸

کار بدی نميکنم


نويسنده: marmulak

پنجشنبه، ۲۹ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۶:۵۲

اگه وقت کرديد اينجا رو هم بخونيد
شايد با اين ملا هم همدل باشيد
http://mollah.blogspot.com


نويسنده: کودک فهيم!

سه شنبه، ۲۰ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۶:۵۱

يه کمی بی انصافی کردی در حق مداد سياه!


نويسنده: سوسن

چهارشنبه، ۱۴ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۲۲:۵۸

سلام...زنده ای تو؟؟؟


نويسنده: مهرنوش

چهارشنبه، ۱۴ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۲۱:۳۵

جدأ دلم برات تنگ شده ! اين همه ما رو نصيحت کردی بذار ما هم يه نصيحت اول و آخر اين وسط بگيم : اينکه جون اون مادر مثل گلت مواظب خودت باش . همين !!


نويسنده: اموزش تجارت الکترونیک مای سون دایموند

چهارشنبه، ۱۴ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۶:۴۶

كيم برلي شركتي است كه در پروسه استخراج ، توليد و توزيع الماس فعاليت مي كند. اين شركت قديمي و معتبر ، الماس را از معادن آفريقاي جنوبي استخراج و در كارخانجات بلژيك با روشهاي نوين برش مي دهد وقتي شما ثبت نام مي كنيد يك الماس از شركت پيش خريد میکنید و شما به عنوان يك سر گروه بايد براي خودتان دو بازوي چپ و راست پيدا كنيد و آنها نيز هركدام با پرداخت وجه پيش خريد ۲۰۰ دلار=۱۷۵ هزار تومان) الماس وارد اين سيستم مي شوند. سپس با آموزشهايي كه شما به دو بازوي خود داده ايد آنها نيز هركدام دو نفر ديگر را به اين سيستم به عنوان بازوهاي خودشان معرفي مي كنند و بازوهاي شما به همين ترتيب گسترده تر مي شود .با این روش بسادگی ظرف چند ماه در امد نسبتا زیادی خواهی داشت به ازای هر 6 نفر 100 دلار.که نقدا در دفتر شرکت دریافت میکنید
اگر دوست دارید به سادگی میلیونر شوید با من تماس بگیرید


نويسنده: كوروش ضيابري

چهارشنبه، ۱۴ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۵:۰۰

با درود...
از آنجايي كه خودم نيز يك وبلاگنويسم، به خوبي درك مي‌كنم كه شما با تمام مشاغلي كه داريد، وقت نمي‌كنيد تمام نوشته‌هاي من را بخوانيد ولي به هر حال با توجه به شناختي كه از شما دارم و از نوشته‌هايتان برمي‌آيد كه براي خوانندگان و مخاطبان خودتان ارزش قائليد...
خيلي دوست داشتم بعد از اينكه مدتي است كارهاي شما را در بلاگتان دنبال مي‌كنم، نخستين پيام خودم را برايتان بگذارم.
كوروش ضيابري هستم، 14 ساله... ساكن استان گيلان و در كنار طبيعت به خاك سپرده شده و مرحوم رشت و آستارا و درياي به خواب رفته‌ي انزلي ... من به اقتضاي شغل و پدر و مادرم كه از روزنامه‌نگاران برجسته‌ي استان هستند و در گذشته از سران چپ استان نيز به شمار مي‌رفتند، وارد كار فرهنگي شدم و از كودكي به جاي اينكه دور و بر خودم، ماشين پليس اسباب بازي و خانه‌هاي پلاستيكي ببينم، كاغذ و قلم و روزنامه ديدم.
نشريه‌ي ما از آنجا كه پدرم مدتي مشاور وزارت ارشاد بود، تغييرات رويه داد و همگي اين تغييرات را به حساب محافظه‌كاري ما گذاشتند كه مگر نه اين است كه سنگ نيز در طول حيات خود تغيير شكل نمي‌دهد و مگر همين آقايان عماد باقي و محسن آرمين و اكبر گنجي اصلاح‌طلب فعلي با اين همه ادعاي آزادي‌خواهي نبودند كه در اشغال سفارت امريكا شركت كردند و خشم ريگان را برانگيختند و اين همه تحريم متوجه ايران شد...
كاري نداريم، من با توجه به همه‌ي اين مسايل در عرصه‌ي روزنامه‌نگاري پيشرفت كردم و مقامهايي از جمله بهترين خبرنگار و پژوهشگر را در سالهاي اخير در رشت كسب كردم. وارد عرصه‌ي كامپيوتر شدم و فعلا براي راهيابي به المپياد جهاني طراحي وب فنلاند تلاش مي‌كنم. مدرك ciw مدركي است كه در زمينه‌ي طراحي وب پس از 5 سال كسب كردم.
حاصل كارم در عرصه‌ي ترجمه و نويسندگي و كتابهايم را در سايت ايمان امروز گردآوري كردم...
اينها را اينجا ننوشتم كه:
1- بگويم خيلي نابغه‌ام و مي‌فهمم و خيلي خودم را دوست دارم.
2- بيايم و از تريبون وب شما كمي خودنمايي كنم و كسب شهرتي بيش
بلكه اين پيام را گذاشتم كه بگويم
1- كارهاي شما را پيگيرانه دنبال مي‌كنم و از آنها لذت مي‌برم...
2- فضاي كارهاي شما، مرا ياد شعرهاي محمد نوري مي‌اندازد:
از دلاويزترين... روز جهان،
خاطره‌يي با من است...
خاطره‌يي با من است...
باز سحري بود و هنوز..
گوهر ما، به گيسوي شب آويخته بود...
من به ديدار سحر مي‌رفتم..
3- خيلي خوشحال مي‌شدم اگر مورد حمايت آدمهاي مهم قرار مي‌گرفتم.. كسي لينكي به من مي‌داد، يا...
4- كارتان را ادامه دهيد... واقعا دوست‌داشتني مي‌نويسيد.
با تشكر


نويسنده: شاهزاده ی سرطانی

چهارشنبه، ۱۴ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۹:۰۴

سلام سعيد خان . ديدم رتبه ام پايينه گفتم يه چيزی بگم و برم و بعدش که خوندم مطلبتو بيام . قول ميدم بيام . بزن به حساب . راستی شاهزاده ی سرطانی همون حسين است .


نويسنده: rozz

سه شنبه، ۱۳ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۳:۰۰

na baba..jome...pas hamoon dozade shoma omade inja kife manam zade...ya oon rooz rooze dozd ha boode?


نويسنده: rozz

سه شنبه، ۱۳ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۲:۵۹

hah hah rastesho begam kheili khosh hal shodam ino khoondam....ehsas mikonam hala dardam kam tar shod..etefaghan dar hamoon rozha kife mano zadan vali akhe ma khanoom ha hameye zendegimoon to kifemoone taze na morovat karthamo pas nadad faghat kifo andakhte boodo raft


نويسنده: Uni

سه شنبه، ۱۳ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۰:۲۴

برو خدا رو شکر کن ...چون آخر اين فيلما معمولا نقش اول هلاک ميشه!تو اينجور سفرا بايد موجوديتو تو سوراخای مختلف بدنت تقسيم کنی!


نويسنده: خاچيک آواتاريانس

یکشنبه، ۱۱ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۸:۵۳

راستی سعيد خان. در بار دوم که متن ات را خواندم به نظرم رسيد آلمان و ان منطقه ای که درش اقامت داری جيب برهای خوبی داره واين باعث می شه اگر خواستم روزی بيام آن طرف ها در جيب هام رو محکم بگيرم. اطرافت در قطار کسی با کفش های زرد يا نارنجی رنگ نبود؟


نويسنده: خاچيک آواتاريانس

یکشنبه، ۱۱ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۸:۴۸

من هميشه در اينگون مواقع از بودا استمداد می طلبيدم و تقريباْ هميشه از قطارهای باری و کاميون های باری استفاده می نمودم(خنده شرمندگی!)و گاهی هم ناچار می شدم در پمپ بنزين ها کار کنم.(بدبختی اين است که در يک شهر غريب نقش اول سعی کند کسی را متوجه اشتباهات خود بنمايد و طرف با تمام مريدانش تمام شب دنبال او بگردد تا با وسايل سبک مانند ميله آهنی و چوب بيسبال و ... نقش اول را متوجه حماقت خود ينمايد!!!).


نويسنده: nasrin

یکشنبه، ۱۱ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۲:۰۱

سلام ... جالب بود ... مال شما خوبه گم شده...جالب اونجاست که آدم فکر کنه کيفش پر پوله بره کلی خريد کنه...اما موقع حساب کردن ببينه کيفش خاليه... اما به هر حال ضرر نکرديد شما عوضش دوچرخه سواری کرديد...موفق باشيد.


نويسنده: پيمان

جمعه، ۹ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۳:۳۶

من که از اينکه يه حادثه جديد و جذاب برايم شروع شده حسابی هيجان زده ميشم و بقيه مسافرتم را ادامه ميدم . يکی از هنر های زنده ماندن در شرايط سخت که من اموزش ميدم . همين کاره ، تازه تو شرايط سخت ( كوهستان -كوير-سيل - زلزله ) نه تو شهری که هزار جور ميشه ازش پول و ابزار بدست آوردو هزار جور ميتونی با فن بيان ، از کمک مردم بهرمند بشی . راستی سعيد جان تو شهری که بودی کليسا و مسجد و کنشت و دير و آشرام و مراکز مذهبی نبود ؟ اين جور جاها جون ميدن برای تهيه پول ! حتما يه دوره بيا تهران با هم تمرين مسافرت بدون ابزار بريم . قربانت پيمان . راستی عکس آرمان را اسد گذاشته رو وبلاگ من فقط هفت سال دارم بيا ببين ، تو کوله پشتيت قشنگ تره يا ارمان


نويسنده: سميرا

جمعه، ۹ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۲:۳۰

سلام... هی هی هی عجب فيلم غمناکی....


نويسنده: پونه

جمعه، ۹ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۳:۳۸

خوبه آدم همیشه يک ساز دهنی تو جيبش باشه ! ... موزيک متن فيلم را حتی گاهی ميشه با يک شانه که روش يک دستمال انداختی هم تو ايستگاه قطار اجرا کنی ..اينو از يکی از فيلم ها يادمه .... بعد از نيم ساعت (زمانش بستگی به کلاس منطقه داره ) مشکلت حل ميشه.


نويسنده: دنیا

جمعه، ۹ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۰:۳۳

اينکه کلی چاره داره.. يا مثل يلدا می شه آژانس گرفت و برگشت خونه.. يا به باباجان زنگ زد که به داد برسه يا اگه زياد دور نشدی از خونه پياده برگردد..


نويسنده: يلدا

جمعه، ۹ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۰:۲۵

سلام اول اينکه اگه کيف پولم رو گم کنم يه آژانس ميگيرم تا دم خونه و همسر عزيزم پولش رو پرداخت ميکنه.دوما اين نوشته شوخی بود يا جدی؟؟؟؟؟؟.سر بزن.يا حق......


نويسنده: مهرنوش

پنجشنبه، ۸ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۲۱:۵۰

من اگه کيفمو گم کنم اول زنگ ميزنم به تو چون موبايلمو که گم نکردم . بعد از اونجائی که تو ميگی :آخه من چيکار کنم !! و کلی هم ميخوای نصيحت کنی . ميرم ميشينم کنار خيابون گدائی . يا يه کار ديگه ميکنم که دور از ادبه پس نميگم . ولی پسر جان آدم کيفشو گم کنه خوبه خودشو گم کنه ميخواد چيکار کنه ؟!!


نويسنده: مهرنوش

پنجشنبه، ۸ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۲۱:۴۶

ميگم فيلمنامتو بده کيميائی بسازه !!


نويسنده: مهرنوش

پنجشنبه، ۸ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۲۱:۴۵

اوه اوه ميخواستی بيافتی رو مينا ؟؟؟


نويسنده: خاله خورشید

پنجشنبه، ۸ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۲۰:۳۹

آهان يه چيز ديگه ، آخه مادر فولادزره هم ميشه ضعيفه ؟! بعدشم يه غلط املايی داری .... بدو زود درستش کن >>> قضا و قدر نه غذا و قدر !!!


نويسنده: خاله خورشید

پنجشنبه، ۸ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۲۰:۳۰

من يکبار کيف پولم گم شد و موقع برگشت رو سر يکی از دوستام خراب شدم . و خوشبختانه و با کمال ناباورانه و معجزه آسايی کيفم با تمام محتوياتش پيدا شد . اينقدر ذوق کرده بودم که انگار دنيا رو بهم داده بودن . آخه خود کيف برام خيلی عزيز بود :)


نويسنده: خاله خورشید

پنجشنبه، ۸ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۲۰:۲۴

خوب معلومه ديگه وقتی يواشکی ميزاری ميری سفر و همه رو نگران خودت ميکنی همين ميشه ديگه !!! :(


نويسنده: خاله خورشید

پنجشنبه، ۸ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۲۰:۲۲

وااااای خاله جان عجب روزگار سختی بر تو گذشت ! و چه فيلم درامی من که از اول تا آخرش گريه کردم و يه بسته دستمال کاغذی تموم کردم .


نويسنده: خاله خورشید

پنجشنبه، ۸ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۲۰:۱۸

سلام خاله جان ، چه عجب رويت شدی !


نويسنده: sima

پنجشنبه، ۸ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۶:۲۴

سفر رفتن با همين چيزاش خوبه.


نويسنده: ميکاييــــــــــــل

پنجشنبه، ۸ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۳:۰۷

من معمولا پول توی کيف نميذارم...همين جوری ميچپونم تو جيبم.....جنس اسکناسای ايرانی اينقذه خوبه که احتياجی به اين سوسول بازيا نداره(!)


نويسنده: ميکاييــــــــــــل

پنجشنبه، ۸ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۳:۰۴

مگه تو به داد سينمای نابود ما برسی...


نويسنده: ميکاييــــــــــــل

پنجشنبه، ۸ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۳:۰۳

عرض شود که:عطف به {از اونجايي که يک سنت هم پول نداشت حتي نميتونست فکر اينترنت کافه رو به ذهنش بياره.} پول خورد آلمانيها مگه سنت هستش؟؟؟؟؟...من فک ميکردم يورو زاری باشه(!!!!!!)


نويسنده: علی

پنجشنبه، ۸ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۲:۱۲

آقا سعید / قشنگ نوشتی / یک عکس هم از این "کیف پرنده" می گذاشتی / تماشاییه. / خوب، عوضش یاد گرفتی / از این ببعد / هروقت / هرجا چیزی گم کردی / نه پیش آن خانم بری / نه پیش پلیس، / یک راست بیایی اصفهان، پیش خودم.


نويسنده: حامين

پنجشنبه، ۸ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۲:۰۳

مرسی که آپ نميکنی!!


نويسنده: اسد

پنجشنبه، ۸ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۱۱:۲۴

سلام، خسته نباشی، تو هم بابا عجب خوش شانسی.حالا سعید جان یکدفعه نزنه بسرت راه بیفتی بیای اردوی موسیقی ایرانی تو لودویگزهافن.


نويسنده: سارا

پنجشنبه، ۸ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۹:۰۰

مي گم سعيد جان.. خوبه كه حالا كيف پول پيدا شد.. راستي ديگه ميتوني تومسابقات دوچرخه سواري هم شركت كني!


نويسنده: امشاسپندان

پنجشنبه، ۸ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۷:۵۵

ای بابا!عجب ملودرامی بود!عيب نداره عوضش در اثر ساعت ها دوچرخه سواری اندکی وزن کم کردی و به حفظ سلامتت کمک!اون قسمت ضعيفه را هم اين دفعه چون مردی!نا ديده می گيرم.ديگه تکرار نشه لطفا:))


نويسنده: شهلا

پنجشنبه، ۸ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۴:۵۳

حقته سعيد جون خوب چرا به من نگفتی که میخایی بیایی غرب؟ترسیدی من بیام و .... خوب پیش من که انگار قسم یاد کردی که نیایی ٬ نمیایی زو وی زو ولی پسر خوب .... من آخرش از دست تو دق میکنم .... تونمیدونی هیچ کجای دنیا اگر کیف پولی پیدا بشه با پولش تحویل نمیگیره آدم ؟؟میدونستم که کیفت را گم کردی ( ستون پنجم ) ولی این داستان فجیع را فکرش رو هم نمیکردم ... دمت خلاصه گرم دیگه خیلی با حالی پسر حالا فردا بهت زنگ میزنم ببینم چطوری. تا درودی دیگر بدرود.


نويسنده: شهلا

پنجشنبه، ۸ مرداد، ۱۳۸۳ ساعت ۰۴:۰۵

سعید جونم اول ٬ اول بشم پس از آپدیت میام دوباره..............




Copyright © 2003-2005, Saeed Hatami. All rights reserved.
Designed by 1saeed.com.