ماهيانه حدود يک ميليون کودک در سرتاسر دنيا بخاطر فقر و بيماری و جنگ و خيلی چيزای ديگه، از زندگی محروم میشند. تا حالا شده لحظهيی به اين قضيه فکر کنيم؟
اولين بار محمد (ميشا) بلوری هنرمند ايرانی، ساکن برلين، در سال ۱۹۹۶، جلوی کليسای بزرگ شهر کلن، ايده يکصد هزار شمع، يادبودِ يکصدهزار کودکی که روزانه جان خودشون رو از دست میدهند، رو عملی کرد.

از سال ۱۹۹۸ بدنبال تحقق پروژه «
يک ميليون شمع برای کودکان» بود تا اينکه جمعه هفته گذشته (سیام مرداد) در يکی از ميادين بزرگ برلين، مزد زحمات اين چند سال خودش رو گرفت و يکی از زيباترين و به يادماندنیترين شبهای برلين رو بهوجود آورد.
تقريباً از وقتی اومدم آلمان با ميشا آشنا شدم. از حرف زدنش ميشه خيلی راحت به هنرمند بودنش پی برد. وقتی خبردار شدم که بالاخره بعد از شش سال، موفق شده ايدهاش رو عملی کنه، مطمئن بودم يک کار بینظير میشه. برای همين تصميم گرفتم هر جور شده جمعه شب خودم رو به ميدون Siegessaeule (زيگِس زويله) برسونم و اين صحنههای زيبا رو ثبت کنم. (برای ديدن عکسها در اندازه بزرگتر روی اونها کليک کنيد)

اين ميدون که معنای اون برج پيروزيه، يادمان يکی از جنگهای آلمان و فرانسه است. تو يکی از بزرگترين خيابونهای برلين به اسم 17 Juli (يه چيز تو مايههای همون هيفده شهريور خودمون) قرار داره. جالب اينجا بود که اين خيابون و خيابونهای اطراف ميدون رو کاملاً بسته بودند.
حدود پنج هزار دانشآموز برلينی روشن کردن شمعها رو برعهده داشتند.

برنامه از ساعت شش و نيم شروع شده بود، و طبق محاسبه هر شمع پنج ساعت روشن میموند.

شمعها اطراف ميدون قرار داشتند و بچهها اونها رو به دور ميدون می آوردند و روشن میکردند.

برنامه همراه با موزيک بود ولی همه با جديت مشغول روشن کردن شمعها بودند.

بچههای معلول هم سعی میکردند همکاری کنند.

برنامههای جانبی زيادی بود، از جمله به پرواز در آوردن يه بادکنک بزرگ (به شکل سِپِلين) که روش نوشته بود: «چراغهايی برای کودکان»

هر چقدر هوا تاريکتر میشد به تعداد شمعها و همينطور زيبايی ميدون اضافه میشد.



مردم عادی هم از فرصت استفاده میکردند و برای خودشون با شمعها شکلهای مختلف درست ميکردند.

بيشترين شکلها، قلب و علامت صلح بود.


بعضیها هم هنر به خرج میدادند و شکلهای مختلف و بعضاً هنرمندانه درست میکردند.



حضور دانشآموزان با مليتهای مختلف قابل توجه بود. دخترهای ترکيهيی معمولاً حجاب رو کامل رعايت میکنند.

کودکان زيادی با اينکه ساعت از ده هم گذشته بود (اينجا بچهها ساعت هشت بايد خواب باشند)، کماکان مشغول روشن کردن شمع بودند.


چند تا از جوونها که تقريباً پانک بودند، با شيشه مشروبشون و سيگار برگ، مشغول بودند!

تمام مدتيکه برنامه در حال اجرا بود، ميشا يک لحظه هم آروم و قرار نداشت. سعی کردم چند تا عکس ازش بگيرم ولی ماشالا اينقدر در حال حرکت بود که هيچ کدوم از عکسها خوب در نيومدند. تو مدت کوتاهی هم که باهاش حرف زدم، نگران بارون بود، ولی خوشبختانه بارونی نيومد، ولی بعضی وقتها باد شمعها رو خاموش میکرد، و اين يعنی به هدر رفتن زحمتها.

وقتی ازش پرسيدم کمکی ازم بر میآد، گفت بهترين کمک روشن کردن شمعهاست. منم نامردی نکردم و به ياد اينجا، شمعها رو روشن کردم.

در حاشيه:
وقتی خواستم شروع کنم به عکاسی، ديدم دوربين برای حتی يک عکس هم باتری نداره، و از اونجا که باتری مخصوص خودش رو میخواست و وقت برای شارژ کردنش نبود، مجبور شدم برم از کس ديگهيی دوربين قرض کنم و دوباره بيام، رفتن و اومدنم يک ساعتی طول کشيد.
وقتی داشتم مینوشتم يک سعيد، همه مييومدند بالا سرم و سعی میکردند چيزی که دارم مینويسم رو بخونند، و ازش عکس میگرفتند. راستش يه کم خجالت کشيدم که دارم سوءاستفاده میکنم. واسه همین بیخيال دات کامش شدم و عوضش يه قلب بالاش درست کردم.

در حين اين کار هنری، انگشتم سوخت و حسابی تاول زده. خلاصه نمرديم و در راه خدا جانباز شديم!
عکس زياد گرفتم، ولی چون هوا گرم بود و اکثر اونها به قول عزيزی «شنيع» بود، به هميناش کفايت کنيد!
البته شنيعترينشون اين عکس بود! خب قرار نبود که ملت پنج ساعت فقط شمع روشن کنند، بعضی وقتها هم احتياج به (روم به ديوار) دستشويی داشتند!

پی نوشت: اين برنامه با همکاری گروهها و سازمانهای خيريه انجام شده بود و در کنار اون به جمعآوری کمکهای بشردوستانه پرداختهشده بود. يکی از حاميان اصلی اين برنامه
WORLD VISION بود که به حمايت و کمک و آموزش کودکان نيازمند در همه دنيا میپردازه.
مسلماً برای جلب توجه و کمکهای مردم، بايد تبليغات و کارهای منحصربفرد انجام داد؛ چون خيلی از ما تا بهحال به اين مسائل فکر هم نکرده بوديم، چه برسه به اينکه بخواهيم کمکی در اين راه بکنيم. پس اين حرکت فقط روشن کردن شمع و زيبايی ناشی از اون نبوده، بلکه حرکتی بزرگ و در عين حال زيبا برای تلنگر و بيداری ما بوده.
در پاسخ به دوست خوبم
شهلا که سؤالی رو مطرح کردند و در اين ارتباط
مطلبی رو هم در وبلاگشون نوشتند، بايد بگم، مسلماً آموزش و پيشگيری جلوی خيلی از ناگواريهای زندگی رو ميگيره و سازمانهای حامی کودکان، بيشترين سعیشون آموزش والدين هست. البته تعداد کمی از کودکانی که روزانه جان خودشون رو از دست میدهند، بدليل بيماریهای مادرزادی هست و اکثر اونها بخاطر فقر و جنگ از زندگی محروم ميشند. ولی آيا واقعاً ما ميتونيم برای کودکی که هنوز طمع زندگی رو نچيشيده، صرف ناتوانی جسمی، مرگ رو تجويز کنيم؟ چه بسا خيلی از کودکانی که مادرزادی فلج هستند يا مشکلات ديگهيی دارند، از زندگی بيشتر از ما لذت میبرند. بارها خودم شاهد شادی اينچنين کودکانی بودم و از خودم خجالت کشيدم که چرا با وجود سلامتی که دارم، اينقدر از زندگی گلايه میکنم.
آيا واقعاً ميشه يه روزی دنيا خالی از جنگ و فقر و بيماری باشه؟ شايد اونموقع ديگه نشه اسمش رو دنيا گذاشت، ولی کاش میشد لااقل برای کودکانی که هنوز حتی از خودشون اختياری ندارند تا خوب باشند يا بد، يه روزی اينطور باشه.