|
شروع يه زمستون ديگه
پارسال شب يلدا حسابی مريض بودم، ولی با اينحال تو وبلاگم يه چند خطی نوشتم که تا اون موقع بیسابقه بود، سعيد حاتمی قصه حسين کرد نگه. اون چند خط رو خيلی دوست دارم:
«دلم تنگ شده واسه آجيل شب چله، دلم تنگ شده واسه اون دونههای قرمز و زلال که دل سفيدشون تو اون زلالی معلومه، انارهايی که مادرم با دستهای مهربونش، دونهدونهشون کرده بود. دلم تنگ شده واسه بوی هندونههايی که بابام شب چله که از سر کار میاومد زير بغلش بود. دلم تنگ شده واسه قصههای مادربزرگ که سرم رو بگذارم رو پاش و اون از پهلوونیهای رستم قصه بگه، از حسن کچل که هميشه آخر قصهاش با دختر شاه عروسی میکرد و هفت شبانه روز جشن میگرفتند. دلم تنگ شده واسه اون صفا، واسه اون يک رنگی، واسه پاکی، واسه آخر قشنگ قصهها.»
تو اين چند خط خيلی حرفها زدم که هيچ کدوم از دوستان بهش توجه نکردند، حتی کاوه نوری که بچه محلمونه، کلی بهم توپيده بود که دل خوش سيری چنده!!!؟؟؟ وقتی تو ايران ملت دنبال يه لقمه نون [منظورش حلال بود] صبح تا شب میدوند، اونوقت تو هوس انار و هندونه و قصه رستم و سهراب و حسن کچل کردی؟
چند هفته است که حسابی درس و مشق و امتحان ولم نمیکنه. حالا تو اين گير و دار همزمان دو تا پروژه بهم دادند که يکيش از اوناست که عمراً بشه به اين راحتی انجامش داد. برای پروژه دومی که آسونتره و فقط برنامهنويسيه، تا اولی رو به يه جايی نرسونم، دستم به کار نمیره. از اونور هم همه رئيسهام رفتند مرخصی و اين هفته بايد خودم تنهايی تو شرکت يه راه حلی پيدا کنم. البته باز جای شکرش باقيه که اينجوری دو ماه کرايه خونهام در میآد و دو ماه ديرتر صاحبخونه اثاثم رو میريزه بيرون. بيخيال همه اينها هم بشم عين اون موقعها که پيک نوروز درنيومده بود و بايد بعد از سيزده بدر يه گونی مشق با خودمون میبرديم مدرسه تا خانوم معلم خط بزنه، واسه بعد از تعطيلات مشق دارم! خلاصه دو هفته تعطيلات کريسمس و سال نو پر...
اين وبلاگ چيز خوبيه [نه بابا!!!؟؟؟] بهترين حسنش اينه که میشه يه موج بين مردم ايجاد کرد؛ يعنی بعضی وقتها حتی بهتر از راديو و تلويزيون میتونه فرهنگسازی کنه، البته به شرطی که بين دوستان وبلاگنويس فارغ از وابستگیهای سياسی و اجتماعی، اتحاد وجود داشته باشه.
بيشتر از يک ماه هست که خبرگزاری دانشجويان ايران (ايسنا) هر روز گزارشها و مصاحبههايی در مورد پديده کارتنخوابی و تبعات اجتماعی اون، منتشر میکنه. دردآورترينش آماری هست که هر روز از مرگ و مير کارتنخوابها تو تهران، میده. خوشبختانه چند هفتهيی میشه که دولت هم به اين مسئله اهميت داده و حداقل عنوان کرده که طرح ساماندهی کارتنخوابها تو وزارت رفاه در دست بررسی هست. حالا نمیدونم اين مدت دوستان وبلاگنويس اخبار داخل ايران رو دنبال نمیکردند يا اينکه هنوز تو وبلاگهای پرخواننده بهش اشارهيی نشده بود، که هيچکس به اين مسئله توجهی نمیکرد، ولی اين طلسم با دعوت دوست خوبم علی (نويسنده وبلاگ هزار حرف نگفته) شکسته شد و تو وبلاگهای بزرگ هم بازتاب داشت و اميدوارم با کمک شما اين موج گستردهتر بشه تا ديد صرفاً بزهکار بودن کارتنخوابها، تو جامعه ما عوض بشه.
درسته که اغلب اونها معتاد هستند و تنها راه برای ادامه حياتشون، دزدی و اعمال خلاف قانون و عرف جامعه هست، ولی تکتک اونها انسان هستند و قربانی خانواده و جامعهيی که اونها رو طرد کردهاند.
تا زمانی که ايران بودم، با تعداد زيادی از کسانيکه خانوادهشون رو ترک کرده بودند و شبها در پارکها میخوابيدند، آشنا و حتی دوست صميمی بودم. به غير از تعداد کمی که از شهرستانها به تهران اومده بودند، اکثر اونها از خانوادههای متمول و حتی تحصيل کرده بودند؛ يعنی کسانی مثل خواهر و برادر يا فرزندان ما.
من و شما هم در برابر اونها مسئوليم. نه اينکه از فردا به هر کارتنخوابی رسيديم، پولی هديه کنيم يا سعی کنيم اعتيادش رو ترک کنه؛ چون اين کار وظيفه ما نيست. وظيفه ما میتونه اين باشه که نزديکانمون و مشکلاتشون رو درک کنيم.
اين حرکت و حرکتهای قبلی وبلاگنويسان، چند تا نکته مثبت و منفی رو نمايان میکنه. نکته مثبتش، همراهی و هم عقيدگی در اين مسئله با همون کسانی هست که به عنوان گروه فشار میشناسيم و اونهايی که عاطفهها رو اعدام و حاجيهها رو سنگسار میکنند. نکته منفيش عدم اطلاع وبلاگنويسان از اخبار داخل ايران هست، اينجور که مشخصه اکثر دوستان بيشتر به اخبار غير موثق (منظورم شايعه اصلاً نيست!!!) تمايل دارند تا خبرهايی که خبرگزاریهای رسمی به تمام دنيا مخابره میکنند. اينکه حتی ندونيم سخنگوی دولت (منتخب بيست ميليونی) جمهوری اسلامی ايران، تو کنفرانس خبری هفتگی خودش چی میگه، يا اشکال از حکومته يا از ما. ولی بد نيست که يه کم به مسائل روز آگاه باشيم.
چند روز ديگه يک سال از زلزله بم میگذره. جواد دوست خوبم، گزارشی از سرنوشت کمکهای مردمی به بم نوشته، ولی کسانی هستند که هنوز تمام نيرو و توانشون رو گذاشتند برای کمک به هموطنانمون.
آی آدمها
که بر ساحل نشسته
شاد و خندانيد
يک نفر در آب دارد میسپارد جان
...
من چهره ام گرفته
من قايقم نشسته به خشکی
مقصود من زحرفم معلوم بر شماست:
يک دست بیصداست
من، دست من کمک ز دست شما میکند طلب،
فرياد من شکسته اگر در گلو، و گر
فرياد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما
فرياد میزنم.
فرياد میزنم!
«نيما يوشيج»
|