|
ابی در برلين
هر کدوم از خوانندههای لسآنجلسی (و جديداً وطنی) سالی يکبار هم که شده، قدم رنجه میکنند و تشريف میآورند وسط اروپا (برلين درست وسط اروپاست). ايرانيان جلای وطن کرده هم فرصت رو غنيمت میشمارند و ضمن خريد بيليتهای خداتومانی، يک شب رو هم به ياد بچگیها و جوونیهاشون، حال میکنند. من هم از وقتی بچه ناف اروپا شدم، هر وقت دَخلم بيشتر از خَرجم میشد، خدمت يکی از اين هنرمندان میرسيدم تا ضمن خالی کردن عقدههای گذشته، وقتی به وطن مسافرت میکنم و دوستان میپرسند: «خب، خارجه چه میکنی؟» با پز براشون از کنسرت« اصغر» و «هوشنگ» و «اوسحشمت» تعريف کنم تا اونها هم برند واسه بچه محلهاشون پز بدند که يه رفيق دارند که تو خارجه رفته زيارت «اصغر» و «هوشنگ» و ...
يکی دو سالی میشه که دَخلی ندارم که بخواد بيشتر از خرجم بشه. واسه همين قيد برنامههای خارج از برنامه رو زدم، ولی چهار هفته پيش که آقای ابی برلين برنامه داشتند، به عنوان هديه تولد، من و روزبه (پسر خواهرم) به کنسرت ايشون دعوت شديم. البته سه سال پيش هم با روزبه خدمت آقای ابی رسيده بودم، ولی اون موقعها پولدار بودم و رديف جلو کنار علی دايی نشسته بودم و کلی سر به سر ابی و علی دايی گذاشتم. ابی هم خودش رو موظف میدونست جواب تکتک تيکههام رو بده، ولی اينبار عين شاگرد تنبلها ته سالن نشسته بوديم و هر تيکه که میانداختم، جوابش فقط غرغر و هيسهيس اطرافيان بود! چند باری هم که برای عکس گرفتن رفتم جلو همه يه نفس راحت کشيدند!!! 
من که از دنيای ستارههای هنری بیخبرم، ولی اگه نمیدونستيد، بدونيد که ابی باز معتاد شده! آخه دفعه قبل کلی چاق شده بود، و در جواب يکی از تيکههای من گفت، از وقتی ترک کرده، چاق شده، ولی دوباره لاغر شده، پس نتيجه میگيريم که معتاد شده! (هم از لحاظ منطقی و هم رياضی و هم پزشکی قابل اثباته!!!) نکته ديگهيی هم که به چشم میاومد، بالا رفتن قيمت بليتش و پايين اومدن زمان برنامهاش بود. معنی و مفهوم آن اينست که علاوه بر معتاد شدن، پير هم شده! تازه بجای اون چايی معروفش که هميشه به سلامتی مینوشيد، يه شيشه آب گذاشته بود و هر پنج دقيقه يکبار يک ليوان مینوشيد. 
معمولاً بعد از هر کنسرت، هر کی آدم رو میبينه، میپرسه «طرف چی خوند؟» من هم جوابی ندارم جز اينکه بگم «خب ترانههاش رو خوند ديگه»!!! جدا از اينکه من هنوز نفهميدم فرق داريوش و گوگوش و ابی و اصغر و هوشنگ و تقی و ... چيه (مگه همشون خواننده نيستند؟) هر کدوم از اينها تو کنسرتهاشون فقط يک سری خاص از ترانههاشون رو تکرار میکنند، حالا يکی رو يه بار اول میخونند، يه بار آخر. اينبار ابی سومين آهنگش رو اختصاص داد به «خليج هميشه تا ابدالدهر پارس» (فارس سابق) تا مشت محکمی بزنه بر دهان اعراب سوسمارخور، مخصوصاً دبیایها و هر کی دبی میره!!!  قربون همتون برم که اينقدر با صفاييد... چقدر باحاله اين آهنگ... آماشلااااا، يه بار ديگه!
برای من حاشيه کنسرت جالبتر از خودشه. مثلاً اين فاميل ما (که اينجا رو هم میخونه) فقط دو بار رفت بالای سن و ابی رو ماچ کرد! و ما هم هی پز داديم، اينی که دو بار لباش ابیيی شده، فاميل ماست! آخه يه قلندری وايساده بود کنار سن تا هر کی بياد بره بالا پرتش کنه اونور، ولی اين فاميل ما همينجوری سرش رو می انداخت پايين و میرفت بالا که هيچ کاری از اون قلندره برنمیاومد! 
وقتی ابی داشت ترانه «شب تولد عشق» رو اجرا میکرد، اين آقا پسری که تو عکس میبينيد، اومد بره بالای سن تا حرکات موزون انجام بده، که اون آقا موداره اومد و پرتش کرد پايين، ولی ابی که تا حالا کسی اينقدر بهش حال نداده بود، در طی يک حرکت جوانمردانه، ازش خواست بياد رو سن تا مجلس رو گرمتر کنه! 
خداييش کلی انرژی گذاشت و هر چی هنر داشت پاشيد رو مشتاقان! البته ماشالا اينقدر انرژی داشت که حواسش به زيپ شلوارش نبود. 
آخرش هم که ابی بغلش کرد، همچين باهاش پسر خاله شده بود که عين رفيقهای گرمابه و گلستان میزد پشت ابی. (تو عکس با فلش قرمز معلوم شده) 
ماريو از دوستای خارجکيم که برای اولين بار تو محفل وطنی ما شرکت کرده بود، کلی حال کرده بود. چون عکسهايی رو که اون انداخته بود، بهتر از عکسهای من شده، ازش گرفتم تا اينجا بگذارم.
از نکاتی که خيلی به چشم می اومد، سر و وضع شرکتکنندگان بود، که انگار اومدند جايزه اسکارشون رو بگيرند! بعدش اين که از قديم گفتند «مفت باشه، کوفت باشه»، گويا فقط واسه خودمون صدق میکنه. آخه بعد از کنسرت يه جا ديگه يه ديسکو بود که ورودش برای اونايی که کنسرت بودند، مجانی بود. طرف با شيش تا بچه قد و نيم قد ساعت دوازده نصفه شب اومده بود ديسکو تا يه موقع چيزی رو از دست نده! فقط هم نشسته بود يه گوشه و با بچههاش سر و کله میزد. البته من هم که حالم زياد خوب نبود همون گوشه نشسته بودم و فضولی مردم رو میکردم!
اگه خيلی ابی رو دوست داريد، يک سری عکس و فيلم از کنسرتش رو هم اينجا میتونيد ببينيد.
|