WEBLOG WEBLOG About Me Best Iranian Weblogs Last Updated Weblogs MAIN WEBLOG

صفحه اصلی

 

وبلاگ

 

وبلاگهای به روز شده

 

بهترين وبلاگهای ايرانی

ذخيره آدرس اينجا
آخرين نوشته ها      آرشيو      مقاله  « خبرگزاری‌های ايران |  جنگ يعنی مرگ »
خودم سه شنبه، ۲۹ دی، ۱۳۸۳
عشق

تا حالا هيچکس نتونسته اين کلمه رو کامل و عام تعريف کنه. بهترين تعريفی که من می‌تونم ازش داشته باشم، يه احساس درونيه که هرکی واسه خودش يه جور باهاش ارتباط برقرار می‌کنه. حالا اين حس می‌تونه نسبت به خيلی چيزها پيش بياد. از عشق به يه پيرمرد ريشوی مهربون سفيدپوش گرفته تا دختر همسايه و ماشين فِراری و هر چيز جامد و مايع و گاز يا غيرچيز معنوی و فلسفی و ...
ولی تو بيشتر اين حس‌ها (که عشق تعريفش کردند) يه چند تا وجه مشترک هست؛ مثل مخالفت بزرگترها و مخصوصاً پدر مادرها با عاشق شدن بچه‌هاشون و نگرانی هميشگی اون‌ها از عاقبت عاشقی! احساس ترس و دودلی و ضعف در برابر معشوق ولی در نهايت اميدی که تو وجود آدم هست، تلاشی که برای رسيدن به معشوق می‌شه، توبه کردن‌ها و پشيمونی‌ها، لذتی که وقتی به معشوق می‌رسه و ...
يادم نيست دقيقاً کی عاشقش شدم، ولی می‌دونم که از اطرافيانم اين حس رو آموختم. هر وقت خواستم برم پيشش يه حس غريب دارم. معمولاً همه نگرانند و نصيحت می‌کنند. وقتی قدم تو راه می‌گذارم اول احساس شادی و اميد دارم، ولی يه وقت‌هايی خسته می‌شم. اونوقته که دودلی می‌آد سراغم که آخرش چی می‌شه. يه جاهايی می‌رسم که وقتی پشت سرم رو نگاه می‌کنم، ترس تمام وجودم رو می‌گيره، ولی اميد رسیدن بهم نیرو می‌ده و قدم‌هام رو محکم‌تر برمی‌دارم، ولی هنوز نمی‌دونم بهش می‌رسم يا نه. وقتی می‌بينمش آروم می‌شم و برای رسيدن بهش قدرت بيشتری می‌گيرم، ديگه مطمئنم اگه اتفاق غيرقابل پيش‌بينی نيفته، بهش می‌رسم. ديگه رو اوجم، آرومم و شاد. دلم نمی‌خواد ازش جدا بشم ... هرچند جدايی گريز ناپذيره.

از وقتی يادمه برنامه اين بود که جمعه‌ها صبح می‌رفتيم مغازه بابام. طرف ظهر که می‌شد عموها و پسرعموها و هر کی اونجا بود، راه می‌افتاديم به طرف بيرون شهر؛ معمولاً جاده چالوس. خلاصه يه کوهی تپه‌ای گير می‌آورديم و می‌رفتيم بالا. وقتی می‌اومديم پايين نوبت شنا بود؛ بهترين جا هم سد کرج. بعد از کلی آبتنی و بازی گوشی، نوبت ناهار می‌شد. بابام هميشه اصرار داشت قبل از شنا غذا نخوريم. چلوکبابی «حاجی بابا» تو جاده قديم کرج ديگه شده بود پاتوق ما. بعد از اون هم يه رودخونه‌يی چيزی گير می‌آورديم و يه هندونه می‌گذاشتيم تو آب تا حسابی خنک بشه. چرت زدن زير سايه يه درخت هم کيف می‌داد، ولی هندونه از همه بيشتر مزه داشت. يه يخدون قرمز هميشه تو صندوق عقب ماشين بابام بود که معمولاً پر از گيلاس و زردآلو و ميوه‌های تابستونی بود.
با خنک شدن هوا ديگه سد کرج تعطيل می‌شد و کوه‌های شمال تهران جای اون رو می‌گرفت. از امامزاده داوود گرفته تا دارآباد، هر هفته يه جا ... از اون موقع‌ها کرمش افتاد به جونم. با اينکه اجازه نداشتيم تنها بريم کوه، ولی يه جوری جمعه‌ها يا وسط هفته تو کوه‌ها ولو بوديم. نوجوون که شدم، اين حس و حال رو گم کردم. صبح‌های جمعه به زور بابام و غرغرهاش، مجبور بودم باهاش همراه بشم. آخه کی حال داشت صبح ساعت چهار بره کوه؟ ولی وقتی قدم تو سربالايی می‌گذاشتم، نيروی خاصی می‌گرفتم. اون موقع‌ها تازه کلکچال رو برای عموم آزاد کرده بودند و شده بود پاتق بابام. يه لقمه نون پنير و چند تا خرما برمی‌داشت و می‌رفت. اگه ما هم باهاش می‌رفتيم، از قله برگشتنی تو پناهگاه کلکچال که تازه راه افتاده بود، يه عدسی يا لوبيا بهمون می‌داد. ساعت ده صبح هم خونه بوديم. از خواص صبح زود رفتن به کلکچال، علاوه بر خلوتيش، زيارت مقامات لشکری و کشوری، از جمله «مقام عظمای ولايت مطلقه فقيه» بود، که وقتی ما بالا می‌رفتيم، ايشون در حال بازگشت بودند.

فکر کنم ده يازده سالم بود و درکه
فکر کنم ده يازده سالم بود - درکه
كوههای آلپ - فرانسه، ۱۳۸۲
كوه‌های آلپ-فرانسه، ۱۳۸۲
كوههای آلپ - آلمان، ۱۳۸۱
كوه‌های آلپ-آلمان، ۱۳۸۱

بزرگتر که شدم، ديگه قله توچال هم راضیم نمی‌کرد. رفقا و خانواده ناباب باعث شدند که پام به قله‌های بالای چهار هزار متر برسه. صعود سبلان و دماوند (جبهه شمالی) جزو شيرينترين خاطرات زندگيم محسوب می‌شه، حتی شيرين‌تر از حس اولين ايرانی رو بلندترين قله اروپا بودن؛ اونجاها بود که فهميدم عاشقش شدم. عاشق طبيعت، از اون والاتر عاشق کوه و عاشق اون بالا بودن.

بر فراز بلندترين قله اروپا - مونبلان
بر فراز بلندترين قله اروپا (مونبلان) ۱۳۸۲

بالا رفتن از کوه، مثل زندگی می‌مونه، پر از خستگی و لذت، اشتباه و درس، خطر و تجربه، گم شدن و پيدا کردن، ...
ديدم آدم‌هايی رو که وسط راه موندند، کسانی که حتی نمی‌خوان تو سربالايی باشند، کسانی که اولش تند می‌رند و آخرش خسته، کسانی که تو پيچ و خم‌های راه گرفتار می‌شند، ولی سرشون رو بلند نمی‌کنند تا قله رو ببينند، ... همه اين‌ها رو هم تو کوه ديدم هم تو زندگی.

هميشه اين شعر رو زمزمه کرده‌ام:
رهرو آن است که آهسته و پيوسته رود
رهرو آن نيست که گه تند و گهی خسته رود


نوشته شده توسط سعيد حاتمی در ساعت ۰۳:۰۵

بالای صفحه (UP)  
دوستان به اين نوشته لينک داده‌اند:
ٌٌاسمان عشق (http://www.aseman3.persianblog.com): عشق نيروی الهی است که بر جسم دميده می شودتا انسان بتواند به واسطه ان قادر به ادامه زندگی باشد به خصوص عشق انسان به انسان که حس زيبا وجاودانه ...
تغتنغ (تلتغ): تاغتغ


پيام‌هاى زير براى اين يادداشت نوشته شده:

نويسنده: رضا

پنجشنبه، ۴ اسفند، ۱۳۸۴ ساعت ۲۱:۴۶

میخوام درباره سکس برام بگی


نويسنده: مم

سه شنبه، ۱۵ آذر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۵:۵۴

های
بای


نويسنده: آرش

شنبه، ۹ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۰۳:۳۵

درباره ی سکس اين مقاله را در لینک وب سايت شخصی خودم بخوانيد: ۱۰ فرمان به مردان بی زن
---
http://www.arashabdi.com/tekst/10%20farman%20ben%20mardane%20bi%20zan.htm


نويسنده: امير

سه شنبه، ۵ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۰۹:۴۷

من از سکس ميخام صحبت کونی


نويسنده: فرامرز

سه شنبه، ۲۸ تیر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۱:۴۸

salam az axhaye jalebetoone didan karadam vaghean ziba bood man avalin bare ke az weblag shoma didan mikonam


نويسنده: فرامرز

سه شنبه، ۲۸ تیر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۱:۴۵

سلام به شما اقا سعيد عکس های شما واقعا زيبا بود من اولين باره از اين صفحه ديدن ميکنم


نويسنده: تنانه

شنبه، ۳۱ اردیبهشت، ۱۳۸۴ ساعت ۱۲:۰۳

نويسنده: زينت

پنجشنبه، ۱۱ فروردین، ۱۳۸۴ ساعت ۱۶:۴۹

اقا سعيد ايميلی از شما به من رسيده که وقتی می خواهم وارد وبلاگم بشم نمی زاره لطفا بر طرف کنيد


نويسنده: زينت

پنجشنبه، ۱۱ فروردین، ۱۳۸۴ ساعت ۱۵:۴۰

منو ببخش اسمتو اشتباهی تایپ کردم سعيد جان


نويسنده: زينت

پنجشنبه، ۱۱ فروردین، ۱۳۸۴ ساعت ۱۵:۳۸

ببخشيد منو اسمتونو اشتباه تایپ کردم سعيد جان


نويسنده: زينت

پنجشنبه، ۱۱ فروردین، ۱۳۸۴ ساعت ۱۵:۳۱

مثل اينکه اسمتو اشتباه تایپ کردم منو ببخش من نويسنده وشاعری نو پا هستم سری به وبلاگم بزن


نويسنده: زينت

پنجشنبه، ۱۱ فروردین، ۱۳۸۴ ساعت ۱۵:۲۲

سلام ارش جان عشق يعنی نيروی الهی که خداوند در جسم انسان می دمه حالا اين عشق درجات مختلفی داره خداوند انسان رو با نيرويی به نام عشق در مقابل رنجهای دنيا سر پا نگه ميداره چرا می گی نميشه عشقو تعبير درست کرد فقط درجاتش و نوعش با هم فرق ميکنه انقدرم پيچيده نيست به خصوص عشق انسان به انسان يک حس جاودانه وزيبا


نويسنده: آرش

سه شنبه، ۱۱ اسفند، ۱۳۸۳ ساعت ۰۱:۵۷

عشق

در

نخستين

نگاه وجود دارد.

عشق در نخستين نگاه شناخت است.

آدم و حوا ابتدا بصورت يك جسم آفريده

و سپس به يك مرد و يک زن منشعب شدند.

جستجوی يار بشرح اين انديشه، رسيدن به آن

نيمة از دست رفته است.


نويسنده: آرش

چهارشنبه، ۱۴ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۰۲:۰۴

دموکراسی، دیکتاتوریِ بورژوازی است.نقل قول از: فیلسوف

Alfred North Whitehead 1861-1947

عاقبت دموکراسی فاشيسم است. نقل قول از خودم...


نويسنده: محمد (حرف هایی از دل زمان)

دوشنبه، ۱۲ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۱۲:۰۴

سلام:) اقا ما از وقتی زن گرفتيم کوه رفتنمون تعطيل شد ... البته بعضيا بهش ميگن تنبلی ... راستی هميشه برات ارزوی سلامتی و شادی دارم


نويسنده: مارال

دوشنبه، ۱۲ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۰۲:۱۲

بازم سلام . من عاشق كوهم . يه تپه اينجا داريم كه من هر هفته ازش بلا ميرم . اما خيلي بهتون حسوديم شد . اميدوارم هميشه تو زندگي هم بلندترين قله ها رو فتح كنيد . " زندگي كوهيست ... قله ي اين كوه را تسخير نتوان كرد ..." اما به نظر من ميشه اگه بخواي


نويسنده: sheyda

یکشنبه، ۱۱ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۰۳:۰۸

wayyyyyyyyyyyyy!!! ali bood saeed.
saeed manam hamin baghalam. manam bat miam berim koh. ba khoondan in matnet tamae khateratam az koh zendeh shod. merci dar yek kalam ali bood


نويسنده: سوسن

شنبه، ۱۰ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۱۸:۰۹

سعيد يادته پارسال من يه مطلب گذاشته بودم درباره ی عشق؟؟؟ کلک جمله های اول متنت عين مطالب اول متن من بود!!! ... راستی سعيد باور کن موی کوتاه بيشتر بهت مياد ... کوتاه کردی يا نه؟؟؟ ... قربان بهترين دوست خودم داش سعيد!!!


نويسنده: سوسن

شنبه، ۱۰ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۱۸:۰۷

بالا رفتن از کوه، مثل زندگی می‌مونه، پر از خستگی و لذت، اشتباه و درس، خطر و تجربه، گم شدن و پيدا کردن، ...
ديدم آدم‌هايی رو که وسط راه موندند، کسانی که حتی نمی‌خوان تو سربالايی باشند، کسانی که اولش تند می‌رند و آخرش خسته، کسانی که تو پيچ و خم‌های راه گرفتار می‌شند، ولی سرشون رو بلند نمی‌کنند تا قله رو ببينند، ... همه اين‌ها رو هم تو کوه ديدم هم تو زندگی/ عالی بود!!!


نويسنده: سوسن

شنبه، ۱۰ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۱۸:۰۶

دوم اونايی که نفهميدن خودشون مشکل دارن نه داش سعيد گل خودم!!! راستی سعيد داداش رضای منم عشق کوهه! تازه با دوچرخه هم می ره کوه! ... آی مامان بيچاره رو پير می کرد با شب تو کوه خوابيدن هاش!!! ... سوم اينکه ... کامنتت هيچ کس به اندازه ي تبريک تو و مهرک خوشحالم نکرد ... ممنون سعيد ... ممنون! ...


نويسنده: سوسن

شنبه، ۱۰ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۱۸:۰۳

سلام! اول اين رو از من داشته باش تا بعد!!!(http://2.srv.fotopages.com/2/4063525.jpg)


نويسنده: ¤

شنبه، ۱۰ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۱۶:۰۱

سلام سعيد جان......من بايد خيلی وقت پيش ميامدم و عرض ادب ميکردم که يادم ميرفت... ميخاستم از ساختن بهترين وبلاگهای ايران و ليست وبلاگهای به روز شده که فکر ميکنم شما درستش کردين تشکر کنم بار ها هم وبلاگتونو خوندم و واقعا نويسنده خوبی هستين ...راستی من به شما لينک داده بودم... خيلی خوشحال ميشم به ما هم سر بزنيد ...اميدوارم هر جا باشی چه سر کوه چه پايينه کوه (-: هميشه موفق باشيد ...


نويسنده: پرنيان

شنبه، ۱۰ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۱۱:۱۵

حس قشنگی است که تنها کسانی درکش می‌کنند که يکبار حسش کرده باشند. و کسانی در حسرتش می مانند که خداوند به هر دليلی قدرت و توانايی را از آنها بگيرد. ۶ ماه است که خانه نشين شده ام بی حس اين لذت!


نويسنده: مهرناز

شنبه، ۱۰ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۰۶:۰۰

سلام... من هميشه فکر می کردم عشق آدمها را به اوج می رسونه و باعث رشدشون ميشه . خيلی جالبه که شما عاشق خود اوج و قله شدی. اميدوارم هميشه در راهش باشی.


نويسنده: آرش

شنبه، ۱۰ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۰۰:۵۸

درود عزيزان. به وب سايت ما هم يک سری بزنيد...


نويسنده: رها

شنبه، ۱۰ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۰۰:۱۴

اين پسره يحيی کارش مغلطه کردن و دعوا درست کردم ميون وبلاگهاست! همه می شناسنش!!


نويسنده: ايرانی

جمعه، ۹ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۲۳:۱۱

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها. کارتون قابل ستايشه


نويسنده: خاله خورشید

جمعه، ۹ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۲۰:۵۱

چه عشق خوب و پاکی... منم همین احساس رو دارم وقتی میری اون بالا انگاری از هرچه تو این دنیاست رها میشی . بهم حس پرواز دست میده.انگاری تو ابرها هستم.


نويسنده: مهربان برادر

جمعه، ۹ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۱۲:۴۱

درود
يژعيد بر شما مبارک


نويسنده: مليحه

جمعه، ۹ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۰۳:۴۳


این هفته درروز سه شنبه به دلیل یکساله شدن پوچیسم یک آپ دیت فوق العاده
خواهیم داشت ... از شما که در این مدت درکنارما بوده اید دعوت می کنیم
که در این روز هم ما راتنها نگذارید ...وبا حضور خود ما را شادمان کنید
...دروووووووووود...


نويسنده: مليحه

جمعه، ۹ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۰۳:۳۹

سلام ..« عشق آتش بود وخانه خرابی دارد..»از می گفتن بود......


نويسنده: chekame

جمعه، ۹ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۰۲:۲۶

«برگ سبزیست تحفه ی درویش چه کند بینوا همین دارد!»

متشکر!


نويسنده: يحيی

پنجشنبه، ۸ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۱۷:۴۸

هموطن امريکاييها در راهند. برای نجات ميهنت بشتاب.


نويسنده: آقا ساسان

پنجشنبه، ۸ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۰۳:۵۰

... و عشق صدای فاصله‌هاست؛ صدای فاصله‌هايی که غرق ابهامند... سلام سعيد جان... بهترين تصويری که از عشق ديده بودم و ابهامی که در توضيحش بود... شاد باشی و هميشه نويسان.


نويسنده: زينت کدخدايان

پنجشنبه، ۸ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۰۰:۳۸

سلام اقا سعيد اتفاقی به شما رسيدم من اثتثنايی ترين زن ايرانی می باشم مگی نه يک سری به وبلاگ من بزنيد من نويسنده وشاعرم نمی دانم شما داخل ايران هستی يا خارج به هر حال بالای کوه خوش بگذره ممنون می شم منو تو لينگتون بگذاريد


نويسنده: مهربان برادر

چهارشنبه، ۷ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۱۸:۰۹

درود آقا سعيد من اصلا مطالب شما را مطالعه نکردم
/ در باره مطلب شهلا خانم من کامنت شما رو همشو خوندم / دشمن خستس /.منظور من شما نبوديد من با کسی روی چت صحبت می کردم بخاطر حرفهای اونا؛ اون مطلبی رو که شما به خودتون گرفتيد رو نوشتم از اين به بعد قول می دم به شا سر بزنم . حق نگهدارت. راستی پيشا پيش عيد غدير را به شما و خوانواده محترم تبريک ميگم.


نويسنده: آفتاب پرست

چهارشنبه، ۷ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۱۳:۵۶

پاشو پاشو بار و بنديلتو يواش يواش جمع کن بيا که ديگه دلمون تنگ شده برات!! تازه ايندفه هم قول ميديم ببريمت کوه!! يادته؟...از اونا که تو جاده امام زاده داوود زياده؟!...خداييش ايندفه فقط اومدم يه سر بزنم برم! بر پدر دروغگو هم صلوات!


نويسنده: امیررضا

سه شنبه، ۶ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۲۳:۴۶

بد نيست!


نويسنده: رز

سه شنبه، ۶ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۱۷:۰۲

اون بالا منم همش ياد اين ميافتم : نفس بکش نفس بکش اين جا نفس غنيمته


نويسنده: پونه

سه شنبه، ۶ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۰۷:۲۱

هر روز بيشتر از پيش خوشحال ميشم که دوستمی !


نويسنده: امين

دوشنبه، ۵ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۰۸:۳۷

* سعید جان !!!!


نويسنده: امين

دوشنبه، ۵ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۰۸:۳۴

فکر کنم ربطش اين باشه که آدم ممکنه تو کوه عاشق بشه !!!! مگه نه سعيد جا ؟! :-" ;)


نويسنده: امين

دوشنبه، ۵ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۰۸:۳۰

اين داستان: "سعيد حاتمی عاشق مي شود"

...و بدین سان شعری به ذهن شاعر خطور کرد که :

«آهای خوشگل عاشق، آهای عمر دقايق .....»...


نويسنده: دکتر سجاد

دوشنبه، ۵ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۰۳:۴۹

سلام از مطالبتون استفاده کردم .لطفا به راهتان ادامه دهید


نويسنده: نهال

یکشنبه، ۴ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۱۹:۳۵

بيشتر از يک ساله که وبلاگتو ميخونم و کاملا ميبينم آهسته و پيوسته داری يکی پس از ديگری قله های موفقيت را پشت سر ميگزاری.هيچ بلاگری نميشناسم که مثل تو فقط با هنر صداقتش اينهمه مخاطب داشته باشه.همين نشون ميده چيزيکه هميشگی و ماندگاره خوبيه.اينکه بدون حاشيه و کامنت نوشتن الکی يا همون خاله بازی همه با رغبت برات کامنت ميگزارند نشون ميده چقدر موفق هستی.برات تو تمام مراحل زندگیت آرزوی موفقيت دارم


نويسنده: ثريا

یکشنبه، ۴ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۱۱:۰۲

راستی تبریک میگم که به زیارت مقام عظمی نایل شدی ! فکر میکنی الان از کدوم قله بالا میره ؟


نويسنده: ثريا

یکشنبه، ۴ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۱۱:۰۱

منم هنوز مثل آزاده نفهميدم قضيه عشق و کوه ربطش چيه ! به من هم بگو که دفعه بعد که کامنت ميذارم منم بگم حالا فهميدم قضيه شو !


نويسنده: مهتاب

شنبه، ۳ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۱۰:۵۴

موفق باشيد با فتح کردن قله های بلند زندگی .........


نويسنده: خاطره

شنبه، ۳ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۰۸:۳۰

حداقل آدم میتونه اطمینان داشته باشه طبیعت هیچ وقت تنهاش نمیگذاره!! (راستی ایندفعه دیگه چرا خبرنامه برام نیومد؟!!!)


نويسنده: آفتاب پرست

جمعه، ۲ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۲۳:۰۰

خوب، حالا فهميدم مهندس!


نويسنده: عمه نازی

جمعه، ۲ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۰۳:۵۷

سلام سلام سلام سعيد عزيز و مهربون و دوست داشتنی ديگه مارو فراموش کردی يه سال گذشت از اولين روز که از طريق تک تاز اومدم بلاگت و از طريق تو منم صاحب وبلاگ شدم مث هميشه نوشته هات مث خودت گرم و دوست داشتنيه و پراز عشق بلاگم يه ساله شد بازم بيا پيشم دلم برات تنگيد بای ی ی


نويسنده: مينو

پنجشنبه، ۱ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۲۲:۰۵

سلام.
قشنگ مينويسين . ساده و روان .
از وبلاگ افسانه اينجا رو پيدا کردم.
شاد و سر بلند باشين .


نويسنده: م ی ث م

پنجشنبه، ۱ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۲۱:۱۱

سلام. بابا اين کاره . بابا اون کاره . بابا کوهنورد ...


نويسنده: سيما

پنجشنبه، ۱ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۱۶:۱۳

ظاهرا فردا عيده! عيد شما مبارک.....:) // به حول و قوه ی الهی تبريک گفتن که ديگه تهمت نيست؟؟!!!/// اگرم تهمت باشه اشکالی نداره! چون من الان يه کم زيادی خوشحالم و به شدت جوگير شدم و بين زمين و هوا پرواز ميکنم و شايدم يه سری به کوه های نداشته ی اينجا زدم! و از اينا....!! وسه همينم گفتم بيام به يه سری از بچه ها تبريک عيد بگم بلکه تخليه ی روحی روانی بشم بتونم سر جام بشينم!!!!! خلاصه عيدت مبارکککککککک....ايشالا هميشه شاد باشی ( شاد باشم!!؛)//


نويسنده: یلدا دخمر گل

پنجشنبه، ۱ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۱۳:۱۵

حواستون باشه از اون بالا می افتين پائين. بعد از مدتها اومدم ديدم از عشق گفتين.. ع ش ق


نويسنده: هادی

پنجشنبه، ۱ بهمن، ۱۳۸۳ ساعت ۰۱:۴۹

سلام اقا وبلاگ خوبی داری ميخواستم ببينم ميشه لينکت کنم شما هم منو لينک کنيد اگه ميشه بهم از ايميل خبر بديد به وبلاگ منم سری بزنيد تازه ساخته


نويسنده: اسماعيل

چهارشنبه، ۳۰ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۲۲:۰۲

سلام سعيد جان من تازه با وب شما اشنا شدم و از اين اشنايی بسيار خوشحالم اخ بسوزه پدر اين عاشق که همهمون رو يه جوری ........


نويسنده: افسانه

چهارشنبه، ۳۰ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۱۹:۰۶

سلام .من يه عذر خواهی به شما و بقيه دوستان وبلاگی بدهکارم و دليلش دير سر زدن به شما .اميدوارم که هميشه سالم و سرحال باشين و بتونين با عشقتون زندگی کنين ؛) .مطالب قبليتون رو خوندم و با خاطره کنسرت ابی کلی خنديدم قشنگ نوشته بودين


نويسنده: آفتاب پرست

چهارشنبه، ۳۰ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۱۸:۰۹

والا من نفهميدم ربط اون عشق به اين قضيه دراماتيک و کوه و اينا چيه!؟!...عجبا!


نويسنده: سبکبال

چهارشنبه، ۳۰ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۱۴:۰۷

سلام.... بارک الله به تو کوه نورد.... هیلاری هم مثل تو بود... دمو و دستگات که فیلتر شده....


نويسنده: mashoo

چهارشنبه، ۳۰ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۰۹:۵۱

salam
mamnoon o motshaker baraye hame chiz


نويسنده: سميرا

چهارشنبه، ۳۰ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۰۱:۰۰

اخ که دلم چقدر کوه خواست...خدا برای هم نگهتون داره! شما و کوه رو عرض میکنم!


نويسنده: حنا

سه شنبه، ۲۹ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۲۱:۱۸

سلام عمو سعيد جان . به ما که سر نميزنی. منکه خيلی تعريف شما را شنيده ام .شما يک دانشجوی مهربان ايرانی در آلمان هستيد . بابام ميگه که خيلی به اين آقا زحمت ميدم . منم لينک شما را تو وبلاگم گذاشتم .البته با کمک بابام . دوس دارم اگه روزی روزگاری اومدين سبلان .اهر يادتون نره . با نان و پنيره عشايري ناب در خدمتيم .من آرزو ميکنم بيشتر از اين موفق باشيد .


نويسنده: آرمین گیله مرد

سه شنبه، ۲۹ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۲۱:۱۵

سلام ... عاشق کوه و جنگل و دریا ...غیر از گیلان چند جای دیگر هم هست که هرسه در کنار هم باشند ..ببینیم چه میشود ...


نويسنده: آرمین گیله مرد

سه شنبه، ۲۹ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۲۱:۱۳

سلام ....چه حال میداد کوه و جنگل و دریا ...


نويسنده: اهری

سه شنبه، ۲۹ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۲۱:۰۳

سلام . آقا جونم .اومدی سبلان ؟ اهرو يادت رفته بيايی.
اونموقعها فک کنم من بچه بودم . آخه شما خيلی بزرگين !!! شوخی کردم . من بچه دامنه سبلانم بيا اينجا منکه يه مقدار ناراحتی قلبی دارم . من وا ميستم پای کوه توبرو بالا برگرد . کباب بره آماده است . نوش جان . عشق يعنی اين.


نويسنده: من

سه شنبه، ۲۹ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۲۰:۲۰

عشق دروغی که خودمان ميگوييم و خودمان باورمان ميشود


نويسنده: مهرنوش

سه شنبه، ۲۹ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۲۰:۱۹

من فکر ميکنم نميتونه کلی باشه .بستگی به شرايط و شخصيت داره و شايد دلايل ديگه که نميدونم . اما خوب فکر کنم انتخاب خوبيه واسه تو يعنی بهت مياد .يعنی من نميدونم چی دارم مينويسم که يعنی مغزم بر از گچ شده خلاصه که آرزو ميکنم همون آهسته و پيوسته راهی درک دارم ميشم يعنی از کوهی که تو ميری بالا من هميشه در حال سقوطم که يعنی زندگی يه آدمی که تو قايق نشسته و زندگيش در حال نوسانه شرايط اينجوری ايجاب ميکنه .خوب گفتم ؟؟


نويسنده: سيما

سه شنبه، ۲۹ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۲۰:۰۹

مرسی از مطلب خوب و پرباری که نوشتی!! خوشحالم که با اين وبلاگ آشنا شدم!! ( الان اين ديگه تهمت نيست که؟؟!؛) کس ديگه هم توی نظرها اينو ننوشته که با اون موافق باشم!) البته اگه تهمت نباشه به نظر من عشق به هر چيزی هميشه آدمو پيشرفت ميده و به جلو ميبره. باعث بوجود اومدن انگیزه و رقابت میشه. به خاطر همینم آدم سعی میکنه بهتر بشه٬ توی همه چیز.... لااقل در مورد من که همينطور بوده. ( گفتم که اينا رو در مورد خودم گفتم خدای نکرده تهمت به شما نباشه!!!!؛)


نويسنده: طاهره

سه شنبه، ۲۹ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۱۹:۵۴

سلام/ عکس ده یازده سالگی شما در درکه/ معصومیت از سر رو روش می باره. بله عشق باعث صعود و رفتن بر قله های آلپ و ....... میشه. ایشالله همیشه همینگونه مصمم و پابرجا باشید آقای حاتمی عزیز.


نويسنده: آقا خره (قر)

سه شنبه، ۲۹ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۱۹:۳۶

سلام . آقا سعيد عاشق ! بنده به هزار زحمت ياد گرفتم وبلاگ بزنم که يکنفر هم تو اين وانفسای خنده ِ یه تنه بزنه به لشگر غم ..... اما اين ليست وبلاگهای به روز شده لعنتی شما اسم منو ثبت نميکنه ! نکنه اين ليست فقط مال آدمهاست ! ای نژاد پرستها ! ای نئو نازيها ! ای فاشيستها ! کوفتت بشه اون قله کوه موم بالانی که رفتی ! يا اسم منو زود ميذاری تو وبلاگهای به روز شده والا ميام يه برنامه عمليات استشهادی راه میندازم ! اونم با بمب جنسی ِ از نوعی که تو وبلاگ يرقان گذاشتن به حراج !‌ تو وبلاگت منفجر میکنم بيچاره بشی ! دخترا بریزن سرت خدمات بعد از فروش بخوان !خلاصه خود دانی با بد خری طرف شدی ! مصمم . اورجينال . اير بگ دار .. قربانت آقا خره (قربانش بروم الهی)


نويسنده: مهرناز

سه شنبه، ۲۹ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۱۹:۰۳

سلام... بار اول که صفحه را باز کردم عکس دوره نوجوانی بود... ولی سيستم قاطی کرد مجبور شدم دوباره رفرش کنم... اشتباه از من بوده؟


نويسنده: عاطفه

سه شنبه، ۲۹ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۱۷:۰۱

من فکر ميکنم آدمايی که تو نيمه راه ميمونن برای اينه که از اول واقعا نميدونستن که ميخوان به کجا برسن بلکه همينطوری راه افتادن تا ببينن حالا به کجا ميرسن يا اون هدف واقعا براشون خيلی اهميت نداشته که بخوان انگيزه هاشون رو برای رسيدن بهش تقويت کنن.
با ديدن اين عکسات چقدر حس تلاشم تقويت شد! اميدوارم هميشه بر قله های زندگی باشی.


نويسنده: خدابيامرز

سه شنبه، ۲۹ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۱۶:۱۰

سلام عليکم

آقا خيال کردم عاشق کدوم شير پاک خورده ای شدی! نگو همين مونبلان خودمون بوده!

آقا خوش بگذره! اونم پيوسته


نويسنده: ابی

سه شنبه، ۲۹ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۱۵:۰۵

مرديکه الاغ اين چه کس شعرهايیه که برا ابی نوشتی ؟ فک کردی يبار رفتی کوه ميتونی راجبه آدمای مهم از خودت نظر در کنی ؟


نويسنده: بیلی و من

سه شنبه، ۲۹ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۱۲:۴۸

سلام، باز از کوه نوشتی وما...


نويسنده: ماهی دودی

سه شنبه، ۲۹ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۱۲:۴۳

برادر حاتمی دست ما رو هم بنما!


نويسنده: ن.ت.خ

سه شنبه، ۲۹ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۱۲:۰۲

هميشه در اوج و بر فراز قله‌هاي موفقيت باشي سعيد عزيز! البته ما سعادت رفتن به آلپ رو نداشتیم. پس از طرف ما نائب‌الزیاره باشید! يه چيز خيلي جالب و عجيب اينه كه من وقتي كوه مي‌رم و به نفس نفس مي‌افتم دقيقاً همين شعر رهرو رو به ذهنم مياد و اونو تو ذهنم تكرار مي‌كنم! عجب تفاهمي!


نويسنده: علی

سه شنبه، ۲۹ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۰۹:۰۲

آهسته و پیوسته!


نويسنده: نسيم

سه شنبه، ۲۹ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۰۸:۰۳

سلام سعيد جان کمی بهت حسوديم شد وقتی ترا بر فراز کوه و در دل طبيعت ديدم آخه من عاشق سکوت آرامش کوه و طبيعتم حالا با ام اس يادشون ميکنم


نويسنده: شهلا

سه شنبه، ۲۹ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۰۴:۵۱

گل گفتی سعید جون٬ آخه خودت هم گلی و بی نظیر ........امشب جات رو خیلی خالی کردم٬ آخه چند تا از دوستان هم بلاگری (غربتی)و اونایی که همیشه برام پیام میگزارند خونم مهمون بودند و من همش میگفتم کاش سعید هم اینجا بود و اونوقت دیگه جورمون جور بود......به هر روی با آرزوی تندرستیت و پیروزی بر قلهء موفقیت در زندگی..........


نويسنده: شهلا

سه شنبه، ۲۹ دی، ۱۳۸۳ ساعت ۰۴:۳۵

اول به دست آوردن مقام اول در این محیط مقدس و پر انرژی...........




Copyright © 2003-2005, Saeed Hatami. All rights reserved.
Designed by 1saeed.com.