WEBLOG WEBLOG About Me Best Iranian Weblogs Last Updated Weblogs MAIN WEBLOG

صفحه اصلی

 

وبلاگ

 

وبلاگهای به روز شده

 

بهترين وبلاگهای ايرانی

ذخيره آدرس اينجا
آخرين نوشته ها      آرشيو      مقاله  « کله سياه / کوله پشتی / الله / اتوبوس |  گناهان نابخشودنی‌ام (۲) »
خاطرات سه شنبه، ۱۵ شهریور، ۱۳۸۴
گناهان نابخشودنی‌ام (۱)

بدبختی از اونجا شروع شد که تو گيشا دو تا کوچه پايين‌تر از خونه ما يه مجتمع آموزشی هست که بغير از يه دبستان پسرونه (محمدباقر صدر) دو تا دبيرستان و دو تا راهنمايی و يه دبستان دخترونه داشت. هر جا می‌خواستم برم بايد از اطراف اين مدرسه‌ها رد می‌شدم. البته می‌شد دور قمری زد، ولی خيابون‌های گيشا اونقدر شيب داره که بايد کلی کوهنوردی می‌کردم، تازه منم که هميشه مدرسه‌ام دير می‌شد بايد کوتاه‌ترين مسير رو انتخاب می‌کردم.
اول و دوم راهنمايی بدون مشکل سپری شد. معمولاً پسرها چهارده پونزده سالگی تازه پشت لبشون سبز می‌شه، ولی تو اون سن من بايد هفت تيغ می‌کردم! (اين از اون مصيبت‌هايی هست که هنوز گريبانگيرمه!) خلاصه کمتر کسی باور می‌کرد فقط سیزده سال دارم. ولی خوشبختانه کارت مدرسه همراهم بود و هر بار کميته جلومو می‌گرفت، نقش ناجی رو بازی می‌کرد. اون موقع‌ها گيشا تو منطقه کميته خيابون زنجان بود. اولين باری که متوجه شدم کارت دانش آموزی اثری نداره سر امتحان‌های ثلث سوم بود! البته بيشتر بخاطر اينکه با دوستم داشتيم می‌رفتيم مدرسه گناهمون سنگين‌تر بود. خلاصه چشمتون روز بد نبينه، خيابون پونزدهم رو از اول تا آخر کلاغ پر رفتيم، هر جا هم مکث می‌کرديم، پوتين بود که می‌اومد طرف کمرمون!

داستان اول دبيرستان خيلی مفصله، فقط اينو بگم که از چهل و سه تا شاگرد اون کلاس، سی و هفت نفرشون دو ساله بودند (يعنی سال قبل مردود شده بودند) هيچ دبيری هم حاضر نبود سر کلاس ما حاضر بشه، جوری که سه تا از دبيرها ناظم‌مون بودند! با همچين کلاسی تو خود مدرسه هميشه متهم بوديم، تو خيابون که ديگه حرفشو نمی‌شه زد! اونوقت بود که فهميدم اينکه پليس‌ها آدم‌های مهربونی هستند و هر وقت گم می‌شيم بايد بريم پيش آقا پليسه، فقط تو کارتون‌هاست! بايد از پليس فرار کرد؛ چون اگه تو خيابون ببينندت، يا جات تو صندوق عقب ماشين پليسه يا از پشت بهت دستبند می‌زنند! به همين خاطر انواع فرار رو ياد گرفتم؛ يعنی هر وقت پاترول کميته يا پيکان کلانتری رو می‌ديدم با تمام سرعت تا سر يه کوچه می‌دويدم و تا می‌پيچيدم تو کوچه يا بايد زير يه ماشين قايم می‌شدم يا اينکه از ديوار خونه کسی بالا می‌رفتم و می‌پريدم تو حياط!

تو اون سال‌ها بود که کميته و کلانتری با هم قاطی شدند و نيروی انتظامی شکل گرفت. گيشا هم افتاد تو منطقه پاسگاه دريان‌نو (کلانتری هجده). جناب سروان عامريان (رئيس تجسس منطقه) هم بيشترين لطف رو به نوجوانان و جوانان اون منطقه داشتند و بجای دستگيری دزدها، بيست و چهار ساعته از ناموس مردم مراقبت می‌کردند و هر کی از کوچه‌های اطراف مدارس دخترونه رد می‌شد، برای ایشون از دزد هم بدتر بود! جالب اينجاست که اگر از چند کوچه اونورتر رد می‌شديم، گناهمون سنگين‌تر بود؛ چون حتماً ريگی تو کفشمون بود!
تا اينجای کار همه چيز با تعهد يا حضور ولی يا چند ساعت بازداشت حل می‌شد ولی يه اتهام جديد به جرم‌هام اضافه شده بود، اون هم مظنون به سرقت! تنها دليلش هم داشتن موتور بود!!!

هر سال تابستون‌ها تو مغازه بابام که فرش فروشی داشت کار می‌کردم. جابجا کردن فرش‌ها هم احتياج به موتور داشت. تقريباً همه فرش فروش‌ها وسپا دارند که موتور پر قدرتيه. منم يه وسپا سفيد (رخشی بود واسه خودش) خريدم تا هم رفت و آمدم راحت‌تر بشه هم جابجائی فرش‌ها. اينجا بود که پام به کلانتری‌های ديگه هم باز شد، از کلانتری نازی‌آباد گرفته تا بازار و انقلاب و فلسطين و بقيه جاها! جالب اينجا بود که کمتر وقتی می‌شد ازم گواهينامه بخواهند، که اگه می‌خواستند می‌شد گفت تنها جرم واقعی‌ام همين رانندگی بدون گواهينامه بود. هر چند پنج بار هم به اين جرم بعد از يک شب بازداشت و دادگاهی شدن و خوابيدن موتور تو پارکينگ کلانتری، جريمه شدم.

هر چی سنم بيشتر می‌شد بيشتر ياد می‌گرفتم چطور بايد فرار کنم، يا چطور بعد از دستگيری با دروغ و کلک و فيلم بازی کردن دل مأمور برام بسوزه و آزادم کنه، يا در نهايت چطور رشوه بدم. مثلاً يه گروهبانی بود که هميشه شنبه‌ها يه کوچه پايين‌تر از خونه‌مون می‌ايستاد تا پول هفتگيم رو باهاش تقسيم کنم! منم کلی «ننه من غريبه‌ام بازی» درمی‌آوردم که هفته‌ای فقط ديويست تومان می‌گيرم و صد تومانش هم مال تو! البته اين فقط باعث می‌شد مأمورهای کلانتری اجازه بدند از خونه تا مدرسه برم، وگرنه حساب ماموران تجسس آگاهی و يگان ويژه و مبارزه با مواد مخدر و منکرات و حتی اينترپول (!) جدا بود.

مهمترين چيزی که ياد گرفتم اين بود که لااقل يه جرمی انجام بدم! من که دارم به جرم مزاحمت بانوان و دوشيزگان بازداشت می‌شم، پس بزار بعضی وقت‌ها واقعاً مزاحمشون بشم و ازشون ساعت بپرسم!!! خلاصه اين مزاحمت‌ها کار دستم داد و با يکی (بعداً چند تا) از اون‌ها رابطه نامشروع برقرار کردم و بهشون سلام دادم! اين رابطه نامشروع بجايی رسيد که از يکی از اون‌ها خواستم که با هم حرف بزنيم (اون موقع هنوز گفتمان مد نشده بود!). از اونجا که هوش و حواسم رفته بود، يادم نبود که تو مملکت اسلامی هستيم. اين حرف زدن همانا و دستگير شدن همانا.
ادامه دارد...


نوشته شده توسط سعيد حاتمی در ساعت ۱۵:۲۷

بالای صفحه (UP)  
دوستان به اين نوشته لينک داده‌اند:


پيام‌هاى زير براى اين يادداشت نوشته شده:

نويسنده: بتول

جمعه، ۱۸ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۰۷:۲۴

سلام ...وا ی توچقدر خلافی


نويسنده: ToTo

پنجشنبه، ۱۷ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۱۴:۴۷

واي ! چه زندگي اي داشتين شماها ! صد رحمت به ما !


نويسنده: امید

پنجشنبه، ۱۷ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۱۱:۱۱

این وبلاگ واقعا عالی....
ولی اگه عاشقید حتما به وبلگ من بیایید وگرنه عمر تان بر فناست....


نويسنده: عاطفه

پنجشنبه، ۱۷ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۰۱:۰۵

خوب بقیه اش. کم کم داری رو می کنیا.


نويسنده: خانوم گل

چهارشنبه، ۱۶ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۲۲:۵۳

بابا.......... شهامتت را عشق است..............


نويسنده: محمد

چهارشنبه، ۱۶ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۱۲:۲۱

سلام آقا سعید....خوبی؟...اینا همش خاطرات شیرینی شده برات؟؟؟؟؟...گاهی شیرین میشه ولی حس تنفر رو هم در آدم ایجاد میکنه....منم از پلیس خوشم نمیاد و حتی گاهی وحشت میکنم ازشون....راهنمایی و رانندگی هم فرقی نداره.همشون بی شخصیت هستن....خوش باشی.


نويسنده: marjan

چهارشنبه، ۱۶ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۱۱:۴۰

http://ipod.gustonetwork.com/index.php?mid=1886

هر کس ثبت نام کنه و ۱۰ تا زیر مجموعه بیاره یه mp3 player جایزه میگیره
در ضمن مفتی هم هست



نويسنده: ترانه

چهارشنبه، ۱۶ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۱۰:۱۶

عالي هست احسنت


نويسنده: نسیم

چهارشنبه، ۱۶ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۰۸:۲۳

سعید اون موقع ها پسرا و دخترا بچه مثبت بودن


نويسنده: zita

چهارشنبه، ۱۶ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۰۴:۴۱

دو باره سلام. ببین رشتی بازی در آوردم و دو بار کلیک کردم. ولی بدلیل اینکه اولین بار است که خطا میکنم، بخشیده میشوم؟


نويسنده: zita

چهارشنبه، ۱۶ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۰۴:۳۶

سلام.شما را به اسم میشناختم.ولی اولین بار است که به بلاگ شما می آیم.آن هم با سفارش شهلا جون.(سن که میره بالا، آدم تشریفاتی میشه، بدون دعوت جایی نمیره)
اما اینکه بی دلیل بازداشت شدم یا نه؟آره و تازه مرا از کرمانشاه(محل نه جرم)، ممنوع الخروج کرده بودند!
۲-من کله سیاهم را بور کرده ام و مشکلم حل شد.
۳-در مورد شهرک های یهودی نشین، با جمله آخرت(سیاست پیچیده تر ار...)موافقم و لی در یک کامنت بقیه نظرم نمیگنجد
۴-اگر کوه میخوای، یه سر بیا اسپانیا.
۵-علامت # بجای کما است.چون پیداش نمیکنم.امیدوارم کامنت من باعث سر درد شما نشده باشد.


نويسنده: مهرنوش

چهارشنبه، ۱۶ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۰۲:۳۶

دارم تجسم میکنم با اون شیکمت چطوری زیر ماشین جا میشدی که قایم شی !!


نويسنده: حامین

سه شنبه، ۱۵ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۲۱:۵۷

میدونی این جناب سروان ارتقاء پیدا کرد و شد جناب سرهنگ عامریان و شد رییس پاسگاه خیابون مهستان شهرک غرب !!!


نويسنده: ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سه شنبه، ۱۵ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۲۱:۲۹

من تازه از باز داشگاه اومدم با دختر منو گرفتن انقدر به من زدن خون می اوردم با لا لعنت به ملکتی که ما زندگی می کنیم


نويسنده: امین

سه شنبه، ۱۵ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۲۱:۲۳

کی میگه اون دوره گذشت


نويسنده: بیلی و من

سه شنبه، ۱۵ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۱۹:۵۷

سلام، میدونی کجای این مطلب خنده ام گرفت این همیشه دیر رفتن به مدرسه، این دقیقه نود تو ما را کشته.


نويسنده: شهلا

سه شنبه، ۱۵ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۱۹:۰۷

حالا که ۱۷ سالته
تو بزرگتر بشی چی میشی سعید جان.
(چشمک)


نويسنده: marjan

سه شنبه، ۱۵ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۱۷:۳۹

سلام
چنانچه به دنبال راهی برای کسب در آمد هستید حتما بخونید
www.daramademoft.com


نويسنده: سمیرا

سه شنبه، ۱۵ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۱۷:۲۲

ببین.. میگم خوب شد تو تو ایران نموندی ها... کار میدادی دست خودت.. یعنی یکی دو سال دیگه وقتش بود که رسما اعدامت کنن!


نويسنده: نرگس

سه شنبه، ۱۵ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۱۶:۲۰

اینکه گفتی از پلیسها باید ترسیدو خیلی خوب اومدی.من و دوستم کهیک شب خونمون تنها بودیم نصفه شب دیدیم در خونه بازه جریت نداشتیم زنگ بزنیم به پلیس!میگفتیم اینا بدترن!آقا... اون دوره گذشت الان پسرا میرن دم در مدرسه دخترا و دست تو دست همدیگه میرن خونه!




Copyright © 2003-2005, Saeed Hatami. All rights reserved.
Designed by 1saeed.com.