|
گناهان نابخشودنیام (۲)
دفعه قبل گفتم که نوجوونيم با کلی هيجان و بازداشت و فرار از دست پليس همراه بود. اين حس هنوز هم که هنوزه تو وجودم مونده. قبل از قضيه يازده سپتامبر، هرچند اکثر مواد فروشها و دزدها، عرب و ترک و ايرانی هستند، میشد گفت پليس آلمان حساسيت زيادی به کله سياهها نداشت. ولی با اينحال هر وقت جايی پليس میديدم احساس میکردم بايد فرار کنم! البته اين حس الان ديگه نيست، مثلاً چند روز پيش وقتی داشتم از سر کار میاومدم خونه، تو قطار يه پليسی روبروی من نشست. من بهش لبخند زدم و اون هم لبخند زد!!!
داشتم از رابطه نامشروعم (!؟) و دستگير شدنمون میگفتم:
سوم دبيرستان تو راه مدرسه چند روز بعد از اينکه مزاحم يه دوشيزه شدم (ازش ساعت پرسيدم) باهاش رابطه نامشروع برقرار کردم و بهش سلام دادم! از اونجا که اون هم مثل من فساد اخلاقی داشت جواب سلاممو داد! فرداش با کلی نقشه سوء قبلی، دوباره بهش سلام دادم و ازش خواستم با هم در مورد خودمون (!) حرف بزنيم! و اون هم تن به خواسته غيرشرعیام داد و با هم مشغول گفتگو شديم. تازه تازه داشتم از خودم تعريف میکردم که ديدم در محاصره هستيم. چون ناموسپرست هستم؛ غيرتم اجازه نداد جلوی ناموس مردم فرار کنم و گفتم تا آخرش پاش هستم! ولی هر کاری کردم افسر مافوقشون کوتاه نيومد که نيومد؛ چون جرم واقعاً مشهود بود!
اول رفتيم کلانتری ونک، اونجا گفتند ما بازداشتگاه برای بانوان نداريم و پروندهمون رو فرستادند آگاهی شمال (خيابون ترکمنستان). شانس من افسر نگهبان اونجا عموی حميد صفايی بود. پرونده رو نگاه کرد، گفت شما متهم به «نداشتن رابطه نسبی و سببی» هستید و اين جرم حساب نمیشه! واسه همين ما رو برگردوند کلانتری ونک تا آزادمون کنند! اونجا گفتند خب اين جرم حساب نيست، «انجام عمل منافی عفت» که جرمه!!! پرونده رو عوض کردند و دوباره مارو فرستادند آگاهی شمال! بدبختی اينجا بود که هر بار بايد با آژانس میرفتيم و کرايه رو هم من میدادم؛ يعنی آخر سيستم پليس موفق! وقتی رسيديم، خبری از عموی حميد صفايی نبود و ما رو يه راست بردند انداختند بازداشتگاه وسط دزدها و...
ديگه يه قرون هم پول برام نمونده بود که رشوه بدم تا اجازه بدند زنگ بزنم خونه و يکی سند بياره. تنها کار تجارت بود! رفتم با رئيس دزدا طرح دوستی ريختم (به سبک اخبار حوادث ايران) و ازش سه نخ سيگار گرفتم! اون سه نخ رو هم به يکی ديگه نخی پنجاه تومان فروختم و صد و پنجاه تومان رو دادم سرباز بازداشتگاه تا اجازه داد زنگ بزنم خونه! [اون موقع سيگار وينيستون نخی هشت تومان بود] آخرش بعد از کلی دوندگی و از درس و مدرسه افتادن و دادگاه و تهديد بابای ناموس مردم، فقط به پنجاه ضربه شلاق ناقابل محکوم شديم. چقدر خوشحال بودم که حکم ازدواج ندادند؛ چون اون موقع هر دو جنس مخالفی رو که باهم میگرفتند، نصف بدن جنس مذکر رو مهر جنس مؤنث میکردند تا سالهای سال زندگی خوبی کنار هم داشته باشند! خداييش تو سن شونزده سالگی پنجاه تا شلاق خيلی بهتر از مهريه شدن نصف تنم بود.
بعد از اين ماجرا فهميدم بهتره جرمم رو از مزاحمت بانوان بيشتر نکنم و فقط ساعت بپرسم! البته کمکم ياد گرفتم چطور رابطه نامشروع داشته باشم که آقا پليسه نفهمه! ولی شانس من دیگه داشت دوم خرداد میشد و تجربيات گرانبهای من بیارزش!
بين نوزده تا بيست سالگی به نسبت کمتر بازداشت شدم، البته کماکان از نظر پليسها مظنون بودم، ولی معمولاً تو خيابون مشکل حل و فصل میشد! بيشترين مرتبهای که دادگاه رفتم به جرم «مزاحمت بانوان و دوشيزگان» (کد پنجاه و پنج) بود و تقريباً دليل تمام اونها تو راه خونهمون بودن، بوده. اتهام بعدیام مظنون به سرقت بود که بخاطر سوار موتور شدن، بود. بارها هم بخاطر نشستن تو پارک محلمون به جرم مظنون به اعتياد بازداشت شدم؛ چون مرکز مبارزه با مواد مخدر شمال تهران يه مدت پشت اون پارک بود و ما هم حاضر و آماده اونجا بوديم!
شايد بشه گفت پليس اين حق رو داره که به کسی مظنون بشه ولی مشکل اصلی اينجا بود که من و امثال من سنی نداشتيم که بخواهيم جرمی انجام بديم. حتی اگر رفتار و عمل ما از لحاظ قانونی جرم بود، طبق قوانين اکثر کشورها، مسئوليت اون جرم با خود ما نبود. حالا اگر در ايران سن مسئوليت کيفری برای پسرها چهارده سال قمری و دخترها نه سال قمری هست، آيا باز هم بايد اونها رو دقيقاً مثل افراد بالغ مجازات کنند؟ يا بايد بهشون آموزش بدند که اين کارها جرمه؟
اين مشکل فقط مسئله حکومت و قانون نيست. تو خود خانوادهها وقتی يه کودک يا نوجوان اشتباهی میکنه، ما يا پدر و مادرش چه برخوردی باهاش داريم؟ آيا تا به حال به اين موضوع فکر کرديد؟
|