WEBLOG WEBLOG About Me Best Iranian Weblogs Last Updated Weblogs MAIN WEBLOG

صفحه اصلی

 

وبلاگ

 

وبلاگهای به روز شده

 

بهترين وبلاگهای ايرانی

ذخيره آدرس اينجا
آخرين نوشته ها      آرشيو      مقاله  « گناهان نابخشودنی‌ام (۱) |  روزی مثل هر روز »
خاطرات پنجشنبه، ۱۷ شهریور، ۱۳۸۴
گناهان نابخشودنی‌ام (۲)

دفعه قبل گفتم که نوجوونيم با کلی هيجان و بازداشت و فرار از دست پليس همراه بود. اين حس هنوز هم که هنوزه تو وجودم مونده. قبل از قضيه يازده سپتامبر، هرچند اکثر مواد فروش‌ها و دزدها، عرب و ترک و ايرانی هستند، می‌شد گفت پليس آلمان حساسيت زيادی به کله سياه‌ها نداشت. ولی با اينحال هر وقت جايی پليس می‌ديدم احساس می‌کردم بايد فرار کنم! البته اين حس الان ديگه نيست، مثلاً چند روز پيش وقتی داشتم از سر کار می‌اومدم خونه، تو قطار يه پليسی روبروی من نشست. من بهش لبخند زدم و اون هم لبخند زد!!!

داشتم از رابطه نامشروعم (!؟) و دستگير شدنمون می‌گفتم:
سوم دبيرستان تو راه مدرسه چند روز بعد از اينکه مزاحم يه دوشيزه شدم (ازش ساعت پرسيدم) باهاش رابطه نامشروع برقرار کردم و بهش سلام دادم! از اونجا که اون هم مثل من فساد اخلاقی داشت جواب سلاممو داد! فرداش با کلی نقشه سوء قبلی، دوباره بهش سلام دادم و ازش خواستم با هم در مورد خودمون (!) حرف بزنيم! و اون هم تن به خواسته غيرشرعی‌ام داد و با هم مشغول گفتگو شديم. تازه تازه داشتم از خودم تعريف می‌کردم که ديدم در محاصره هستيم. چون ناموس‌پرست هستم؛ غيرتم اجازه نداد جلوی ناموس مردم فرار کنم و گفتم تا آخرش پاش هستم! ولی هر کاری کردم افسر مافوقشون کوتاه نيومد که نيومد؛ چون جرم واقعاً مشهود بود!
اول رفتيم کلانتری ونک، اونجا گفتند ما بازداشتگاه برای بانوان نداريم و پرونده‌مون رو فرستادند آگاهی شمال (خيابون ترکمنستان). شانس من افسر نگهبان اونجا عموی حميد صفايی بود. پرونده رو نگاه کرد، گفت شما متهم به «نداشتن رابطه نسبی و سببی» هستید و اين جرم حساب نمی‌شه! واسه همين ما رو برگردوند کلانتری ونک تا آزادمون کنند! اونجا گفتند خب اين جرم حساب نيست، «انجام عمل منافی عفت» که جرمه!!! پرونده رو عوض کردند و دوباره مارو فرستادند آگاهی شمال! بدبختی اينجا بود که هر بار بايد با آژانس می‌رفتيم و کرايه رو هم من می‌دادم؛ يعنی آخر سيستم پليس موفق! وقتی رسيديم، خبری از عموی حميد صفايی نبود و ما رو يه راست بردند انداختند بازداشتگاه وسط دزدها و...
ديگه يه قرون هم پول برام نمونده بود که رشوه بدم تا اجازه بدند زنگ بزنم خونه و يکی سند بياره. تنها کار تجارت بود! رفتم با رئيس دزدا طرح دوستی ريختم (به سبک اخبار حوادث ايران) و ازش سه نخ سيگار گرفتم! اون سه نخ رو هم به يکی ديگه نخی پنجاه تومان فروختم و صد و پنجاه تومان رو دادم سرباز بازداشتگاه تا اجازه داد زنگ بزنم خونه! [اون موقع سيگار وينيستون نخی هشت تومان بود] آخرش بعد از کلی دوندگی و از درس و مدرسه افتادن و دادگاه و تهديد بابای ناموس مردم، فقط به پنجاه ضربه شلاق ناقابل محکوم شديم. چقدر خوشحال بودم که حکم ازدواج ندادند؛ چون اون موقع هر دو جنس مخالفی رو که باهم می‌گرفتند، نصف بدن جنس مذکر رو مهر جنس مؤنث می‌کردند تا سال‌های سال زندگی خوبی کنار هم داشته باشند! خداييش تو سن شونزده سالگی پنجاه تا شلاق خيلی بهتر از مهريه شدن نصف تنم بود.

بعد از اين ماجرا فهميدم بهتره جرمم رو از مزاحمت بانوان بيشتر نکنم و فقط ساعت بپرسم! البته کم‌کم ياد گرفتم چطور رابطه نامشروع داشته باشم که آقا پليسه نفهمه! ولی شانس من دیگه داشت دوم خرداد می‌شد و تجربيات گرانبهای من بی‌ارزش!
بين نوزده تا بيست سالگی به نسبت کمتر بازداشت شدم، البته کماکان از نظر پليس‌ها مظنون بودم، ولی معمولاً تو خيابون مشکل حل و فصل می‌شد! بيشترين مرتبه‌ای که دادگاه رفتم به جرم «مزاحمت بانوان و دوشيزگان» (کد پنجاه و پنج) بود و تقريباً دليل تمام اون‌ها تو راه خونه‌مون بودن، بوده. اتهام بعدی‌ام مظنون به سرقت بود که بخاطر سوار موتور شدن، بود. بارها هم بخاطر نشستن تو پارک محلمون به جرم مظنون به اعتياد بازداشت شدم؛ چون مرکز مبارزه با مواد مخدر شمال تهران يه مدت پشت اون پارک بود و ما هم حاضر و آماده اونجا بوديم!

شايد بشه گفت پليس اين حق رو داره که به کسی مظنون بشه ولی مشکل اصلی اينجا بود که من و امثال من سنی نداشتيم که بخواهيم جرمی انجام بديم. حتی اگر رفتار و عمل ما از لحاظ قانونی جرم بود، طبق قوانين اکثر کشورها، مسئوليت اون جرم با خود ما نبود. حالا اگر در ايران سن مسئوليت کيفری برای پسرها چهارده سال قمری و دخترها نه سال قمری هست، آيا باز هم بايد اون‌ها رو دقيقاً مثل افراد بالغ مجازات کنند؟ يا بايد بهشون آموزش بدند که اين کارها جرمه؟
اين مشکل فقط مسئله حکومت و قانون نيست. تو خود خانواده‌ها وقتی يه کودک يا نوجوان اشتباهی می‌کنه، ما يا پدر و مادرش چه برخوردی باهاش داريم؟ آيا تا به حال به اين موضوع فکر کرديد؟


نوشته شده توسط سعيد حاتمی در ساعت ۱۷:۳۲

بالای صفحه (UP)  
دوستان به اين نوشته لينک داده‌اند:
مجيد زُهَری (گناهان نابخشودنی‌ام (۲)/ یک سعید): اعترافات جالبی است.


پيام‌هاى زير براى اين يادداشت نوشته شده:

نويسنده: 

شنبه، ۱۷ دی، ۱۳۸۴ ساعت ۰۰:۲۳

ریدی


نويسنده: مصطفی

دوشنبه، ۲۳ آبان، ۱۳۸۴ ساعت ۱۴:۴۸

میخواستم بگم لطفا وقت مردم را با این حرفها نگیرید


نويسنده: ثریا

شنبه، ۲۳ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۰:۳۰

عجب !!!! پس اينطور بوده !!! من الان متفکرانه انگشت حيرت به دندان ميگزم که تو از اين سر تهران با شمالش چيکار داشتی؟؟


نويسنده: کورش

چهارشنبه، ۱۳ مهر، ۱۳۸۴ ساعت ۲۱:۱۷

جالب بود


نويسنده: آقا خره

سه شنبه، ۲۲ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۰۲:۱۰

ای جونم / می بینم یه خلاف کار آبرو دار بینمون بالاخره پیدا شد // باعث آبروی مایی سعید .


نويسنده: مهرنوش

یکشنبه، ۲۰ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۲۳:۵۷

واقعأ که تو درست نمیشی ! این همه صغری کبری چیدی و ازشون ساعت پرسیدی که اخرش نتیجه اخلاقی بگیری ؟؟


نويسنده: علیرضا

یکشنبه، ۲۰ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۱۹:۲۸

ما را باش که چه وبلاگر گناهکاری به وبلاگمان لینک داده!


نويسنده: غزل-ستاره-مهشيد-پريچهر

یکشنبه، ۲۰ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۱۸:۲۷

واااااااااااااااااااااااااااااااای باباچه کردی دمت گرم
باااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا حالی


نويسنده: مهاجر

شنبه، ۱۹ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۱۵:۰۴

من اردوستانی که وارد گلدکوئیست نشده وفقط نام شانرا بلده وفقط ۳تا ۳تا را شنیده ودریافت۰ ۲۵دولار را به انها این طور توصیه می کنم که اگر گلد کوئیست کلاه برداره چرا ویزن شما ازقانون ان پیروی کرده وازان تقلید کرده ؟ اول تحقیق کنید وبدانید که نت ورک چیه وبعد حرف مفت بزنید .واساس اان چیه ؟


نويسنده: داروگ ۸۲

شنبه، ۱۹ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۱۳:۲۸

آقا سعید گل من لینک شما رو در وبلاگم گذاشتم ولی شما در مورد وبلاگم کم لطفی کردی !


نويسنده: فیروزه

شنبه، ۱۹ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۰۶:۳۹

جونم برات بگه که بله.
مورد اخری هم که ماشالله به اتفاق سه تن از دیگر وبلاگ نویسان انجام شد که شرح ما وقع داده شد.
(برای اطلاعات بیشتر میتوانید به وبلاگ خودم دنیا وسمیرا مراجعه کنید!)
ولی چه کنیم سعید جان...
از ماست که بر ماست!


نويسنده: DAM

جمعه، ۱۸ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۲۳:۰۱

سلام .من از اینکه از این فضا برای کاره خودم استفاده میکنم از همه انهایی که ناراحت میشن معذرت می خوام.می خواستم بگم که من به خاطر نحوه کار و محل کارم خیلی از محیط شهری و ادم های خوش فکری به دور موندم .به همین خاطر از تمامه افرادی که فکر می کنن که من می تونم در نوشتن مطلب به اونا در فضای وبلاگشون همراهی کنم درخواست دارم به من اطلاع بدن.!!al_sa779@yahoo.com من وسط جنگلهاي شمال هستم ولي شمالي نيستم!!!!


نويسنده: Saeid

جمعه، ۱۸ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۲۰:۲۱

سلام سعید جان. یادم آمد سوای وبلاگ نازلی اینجا مطلب تکمیلی نشوته نشده. البته گفتم شاید کامنت را برداری. بهرحال کامنت آخری که برای نازلی نوشتم را اینجا هم مینویسم. اما اگر خواستی هر دو را برداری بد نیست. شاید هم با توجه به آنجا، این هم بماند بد نباشد!:
خب سعید عزیز، مسئله روشن شد! قسمت اول پاسخم به میل شما رو درج میکنم:
"سلام سعید عزیز. من هم جدا متاسفم. این افراد خودشان مینویسند و خودشان بجای دیگران پاسخ میدهند به خیالشان حرف را بزنند و بعد هم به گردن ناشناس بیفتد.... ببخش نازنین....!"

ضمنا میبینی که!! با اینکه در میلی که برای نازلی فرستادی تاکید کردی که کامنت جعلی منسوب به شما را بردارد کماکان کامنت پابرچا و فقط لینکش بسته شده. چقدر زود دستشان را رو میکنند.
برهرحال صرفا از این بابت که در ابتدا اسم تو را دیدم جواب دادم اگر نه که گل کلام را مجید گفته و هم اینکه اتهام بحدی سخیف است که ارزش ندارد کلامی خرجش شود. که البته الان مشخص شد نویسنده کی بوده. سعید جان شاد باشی.
//////////////////////////////////
این هم کامنت مجید برای اینکه پرونده کامل باشد!! عجب.....
الان آقای سعید حاتمی به من ایمیل زدند و خبر دادند که شخصی با اسم ایشان آن کامنت توهین‌آمیز را گذاشته است. به هر حال این هرزنویسی و دزدی هویت هم معضلی شده است این روزها.
من هم راستش تعجب کردم که این شخص آیا همان سعید حاتمی است یا جعلی ست. خب خوشوقتانه مسئله روشن شد.//
آقا قربانت.


نويسنده: زهرا

جمعه، ۱۸ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۱۷:۲۴

ای بابا:) تو چقدر گناه کردی سعید جان. بدون هیچ بررسی میفرستیمت جهنم:)

جدای از شوخی خیلی بامزه نوشتی بودی کلی خندیدم:)


نويسنده: Saeid

جمعه، ۱۸ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۱۷:۰۳

سلام. از شما انتظار نداشم آقای سعید خان حاتمی! دوست عزیز. نکند شما هم مثل سخن عزیز، مثل کاریکاتور کوثر، با بت سازی موافقی؟ روز تولد شما روز بدنیا آمدنت بود یا روزی که توانستی با اجتماع ارتباط برقرار کنی؟ در ضمن میتوانی از تهمتی که زدی دفاع کنی؟! یا اصلا کامنت وبلاگ سبیل طلا کار شمانیست؟ یا شاید از سینه چاکان جناب درخشانی و یا عدوهای مجید زهری هستی؟ زحمات حسین بردیده منت. روز مورد نظرشان هم برسد اول از همه من تشکر میکنم از ایشان اما شما چرامسایل را مخلوط میکنید؟
تاریخ و مبدا یک دین یا یک پدیده را روز پیدایش قرار میدهند یا روز گسترش آن! اگر این باشد اول، مبدا همه ادیان باید یک چند سالی با پیدایش اولیه فاصله بگیرند!همینطور هر آنچیز که اول پدید آمده بعد گسترش یافته! بهرحال بزودی در وبلاگ خودم بیشتر خواهم نوشت! جا خوردم! از شما انتظارش نبود. دفاع باری اما افترا؟! هر کس در یک مورد مثل مجید زهری فکر کرد گروه فشارش شده.دوست عزیز، بنده خدا، من در اینترنت فقط پول و وقتم را به زباله میریزم و از زندگی عقب افتاده ام. فشار بدهم به کسی یا تحت تفکر کسی عمل کنم؟؟!! زهی خیال باطل. بیکارم مگر. این کارها کار کسانی است که در زندگی واقعی عقب تشریف دارند و اینجا خلا ها را سعی میکنند پر کنند. من در عالم بیرون از وب ده ها پرسنل را ماهانه ساپورت میکنم. از باند بازی های کثیف اینترنتی هم حال تهوع میگیرم. این است که فقط تحمل یاوه ندارم. و بی پرده حرف میزنم که به مزاج خیلی ها ناسازگار است. در مورد لحن من هم مطلب ایشان را بخوان... من با هرکس به زبان خودش سخن میگویم! البته اینجا مراعاتت را میکنم و دوستانه صحبت میکنم اگر نه چیزی که گفتی پاسخی شایسته تر دارد که فعلا...... / کوته فکریست و بی انصافی اگر جمع آوری آن همه نوشته و یادداشت، دو هفته فشرده کاری و ایجاد یک مجموعه گرانبها برای وبلاگستان پارسی، دلیل چنین افتراهایی باشد. شاید هم در جریان نیستی! اگر از فشار و فشاری در این آبادی خواستی با خبر شوی یک ندا بده راهنمایی کنم بهتر بشناسی اطرافت را. قربانت. دوستانه تمامش کردم اما بدان من از این افترا ها نمیگذرم.


نويسنده: خورشید شب

جمعه، ۱۸ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۱۴:۲۸

بابا بچه مثبت


نويسنده: محمد

جمعه، ۱۸ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۱۴:۰۰

سلام.
برخورد خانواده ها که معلومه.
یک کتک جانانه!!!
تاجر بدی نبودیا.دخانیات خرید و فروش میکردی؟؟؟؟؟؟
خوش باشی.


نويسنده: بتول

جمعه، ۱۸ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۰۷:۲۶

من هزار سال پیش از تو یه چیزی خواسته بودم


نويسنده: سمیرا

جمعه، ۱۸ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۰۲:۰۹

سلام! بابا تو خیلی خلاف سنگینی.. خداییش اگه میدونستم اصلا بهت سلام نمیکردم...!!!نامرد سیگار ۸ تومنی رو فروختی ۵۰ تومن؟!!!!! برای دختره چه مجازاتی تعیین کردن؟؟! هر چی بوده حتما بهتر از ازدواج با تو بوده نه؟/ امروز داشتم میرفتم خونه.. یه دفعه دیدم یه ماشین راهنمایی رانندگی از روبروم میاد و یک ماشین نیروی انتظامی هم یه کمی جلو تر از من حرکت میکرد.... طبق معمول با دیدن ماشین هاشون ترسیدم و بعد چک کردم که کمربندم بسته باشه و خلافی تو رانندگی نداشته باشم.. بغل دستم هم که خواهر کوچیکم بود....بعد از اینکه اون ترس لحظه ای رد شد..یاد نوشته تو افتادم.. و ترس از پلیس!~خنده ام گرفته بود....// یه چیزی بگم؟! اون جمله اخرو کاش نمینوشتی... به هر حال تو این سوالو ایجاد کردی. شاید لازم نبود اینقدر مستقیم هم بهش اشاره کنی./ این کامنت علی رو میخونم و نمیتونم جلوی خنده ام رو بگیرم! دارم تصورت میکنم با اون تواصیف!!!!


نويسنده: علي

جمعه، ۱۸ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۰۱:۳۴

توی این همه وبلاگ این یکی از "آه و عشق و تصادف" خالی بود که الحمدلله اینم راه افتاد / شهلا خانم را باش که تاسف میخوره که اینا از 5 سالگی "سکسوالیته" دارند، ما نداریم / نداریم و پسر شونزده ساله یک شب در میون بخاطر لهو و لعب میره کلانتری / اگه داشتیم حتما در پنج سالگی همانجا سر کلاس از معلم "سکسوالیته" ساعت می پرسید!!!!!!!! و راجع به "خودمون" باهاش صحبت می کرد!!! / کلاس ندیده، سیگاری هشت تومنی را پنجاه تومن قالب می کنه / اگر دوره دیده بود لابد گنجشگ را رنگ می کرد، بجای قناری می انداخت به ملت همیشه در صحنه!! / این ملت تو شیکم مادرشون کلاس دیده اند، شهلا خانوم / تازه اون خانم هم از اسپانیا اومده، / اولش که متاسفه که این آقا نتونسته از تجربه های ناموس بازیش استفاده کنه / بعد هم چیز یادش میده که برو افغانستان که هنوز دوم خردادشون نیومده / مگر همون خدا آخر و عاقبت اون جزیره را با این شهروندانش بخیر کنه، به علی.


نويسنده: آرمین گیله مرد

جمعه، ۱۸ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۰۱:۰۱

سلام ... همچین گفتی بازداشت و فرار خیال کردم چی کردی، یک لحظه فراموش کردم ایران چطور بود با اینکه جور دیگرش را من ندیدم ....


نويسنده: سوسن

پنجشنبه، ۱۷ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۲۲:۱۵

سعید حالت خوبه؟؟؟


نويسنده: حامین

پنجشنبه، ۱۷ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۲۱:۳۳

ای خائن!! رابطه نا مشروع؟؟؟ اونم تو خیابون؟؟؟! اونم تو ایران؟؟؟!


نويسنده: zita

پنجشنبه، ۱۷ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۲۰:۳۸

سلام.من همه جا شهلا جون را تعقیب میکنم.دلم سوخت که نتونستید از تجربیات خودتان استفاده کنید.حالا برای اینکه این تجربیات بهدر نره یک کلاس آن لاین برای افغانی ها بذارید که هنوز دوم خرداد آنها نرسیده.در ضمن#یادم افتاد که یکبار هم که شده این اسلام پذیرفت که ما خانمها خیلی زودتر ار آقایان به بلوغ فکری میرسیم.ولی نصفه و نیمه هستیم!حالا اگر درسته بودیم چی میشد!؟


نويسنده: شهلا

پنجشنبه، ۱۷ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۲۰:۳۶

مورد آموزش که تو به آن اشاره کردی مطلب اساسی و کمبود حقیقی در کشور ما است.
همونجور که میدونی در اینجا از کلاس پنجم به بچه ها «سکسوالیته» و چگونگی آشنایی با آن رو یاد میدن ولی در میهن اسلامی ما چی رو یاد میدن؟!
که پسر ها لولو و آتش و دختر ها پنبه و زود قابل آتش گرفتن«اشتعال» هستند.


نويسنده: شهلا

پنجشنبه، ۱۷ شهریور، ۱۳۸۴ ساعت ۲۰:۲۱

جونمی جون اول شدم............




Copyright © 2003-2005, Saeed Hatami. All rights reserved.
Designed by 1saeed.com.