اين دو هفته که در مورد انتخابات آلمان و مسائل سياسی پيرامون اون نوشتم، برخوردهايی ديدم که اول شوکه شدم، ولی بعد منو به فکر برد و تازه يادم اومد، اکثر ما حتی در برابر شنيدن يا خوندن واقعيتی (اتفاق افتاده و واقع شده) که برخلاف دانش يا خواسته ماست، مقاومت میکنيم، چه برسه به پذيرفتن اون.
اولين نکتهای که به چشم میاومد، در بحث شرکت نکردن اکثر دوستانی بود که هميشه نسبت به من و نوشتههام لطف دارند. اول فکر کردم شايد بخاطر شروع فصل پائيز گرفتار هستند، ولی بالاخره دوستی حرف دلش رو زد:
«فکر کنم این برای یک مقیم کشور آلمان جالبتر ميتونه باشه تا من...»
از اونجا که تازه با اين دوست آشنا شدم، فکر کردم بد نباشه توضيحی تو وبلاگش بدم:
«...بايد يه نکته رو اشاره کنم؛ مسلماً کسيکه مقيم يه کشوری هست و اتفاق بزرگی مثل انتخابات توش میافته، حتماً در جريانش هست و هرجا بره بحث و گفتگو در اين زمينه برپاست. پس احتياجی به توضيح مختصر من در مورد کل قضيه نداره.
من احساس میکنم مردم کشورم بدون اينکه بخواند يا بتونند از وضعيت سياسی کشورهای ديگه جهان و مخصوصاً اونها که در دموکراسی پيشرو هستند و اونو به وجود آوردند، اطلاعی کسب کنند، میخواند دنبالهرو اونها باشند!
وقتی ما در مورد يک مسئله شناخت و آگاهی نداشته باشيم، چطور میتونيم از اون استفاده کنيم؟ متأسفانه تعريفی که بين حتی روشنفکرهای ما برای دموکراسی هست، با اون چيزی که تو غرب وجود داره، کاملاً متفاوته و اين نشات گرفته از عدم مطالعه اونهاست...»
متأسفانه خود اين دوست هيچ اظهار نظر ديگهای نکرد ولی يکی از دوستانشون زير پيام من نوشتند:
SALAM , DAR JAVAB BAYAD BEGAM KE YEK KALAM KOTAH INKEH DIGARAN CHE MOSHGELI BA KHODESHON DARAN YA MOSHGELATI KE DARAN DAR EDAREH HOKOMAT YA DASHTAN DOMOKRASI YA TARZE FEKER ONHA MOSHGEL MA NIST . AZIZ DEL ABRDAR MA TO MASEL BESIAR EBTEDAEI GHIRIM , KHILI EBTEDAEI AMA JALEBEH INKEH AZ LAHAZ ZEHNI FEKER MIKONIM KE KE INJOR NIST , ROSHANFEKER MA MOSHGEL DAREH , JAMEH GHARB MOSHGEL DAREH , MAN GHAETEH MIGAM AGAHR ROSHNFEKER MOSHGEL DAREH YANI INKEH MANO SHOMA MOSHGEL DARIM VAGRANAH ON MOSHGEL MA NEMISHOD YA AGAHR JAMEH GHARB MOSHGEL DAREH DAREH DAR RABTEH BA DEMOCRASI VA ALAN SHOMA EHSAS MIKONI MOSHGEL SHOMA HAM HAST YANI INKEH SHOMA YA MAN MOSHGEL DARIM , RORAST BODAN BA KHOD NEMATI HAST KE HADEGHAL ADAM MIDONEH KOJA VAISADEH .
راستش يه کم خوندن اين متن برای من مشگل بود، ولی نفهميدم چرا اين بلاگر عزيز (که حدود دو سال و نيمی میشه،
وبلاگشون رو میشناسم) ترجيح داده بجای خوندن يادداشت من و اظهار نظر در مورد اون، در جای ديگری من رو به روراستی با خودم تشويق کنه! احتمالاً منظور ايشون اينه که اگر روشنفکر ما مشگل داره و دوموکراسی غرب مشگل داره، دليلش اينه که من با خودم رو راست نيستم!!!
با اينکه اين انتقاد (!؟) و نحوه بيان اون جالب بود، ولی میشد به عنوان يک نظر متفاوت با موضوع يادداشتم بهش نگاه کرد؛ ولی با انتشار
قسمت دوم به طور متوسط هر روز يک ايميل تهديدآميز يا همراه با فحشهای با مزه (!) به دستم رسيده. البته بعضی از اين عزيزان که هنوز نمیدونند آدرس آیپی چيه و به چه کار میآد، طبق روال گذشته تو وبلاگ، من رو مورد لطف خودشون قرار دادند.
البته فقط افراد ناشناس (!؟) نبودند که از اين يادداشت به خشم اومدند. مثلاً يکی از دوستان
اديب که از گرسنگی و مشغلههای زياد و احساس ناسيوناليستی فقط به شعر و ادبيات میپردازند،
نوشتند:
«افرین بر شما / انقدر بی کار و شکم سیر هستید که دارید راجب انتخابات ۲۰۰۵ آلمان می نویسید / حتما احساس شدید ناسیونالیستی هم نسبت به ایران دارید و موفق باشید !!!!!!»تا اينجا نمیدونستم ايراد نوشته من چيه که اينقدر حساس برانگيز شده، تا اينکه يکی از دوستان ايميلی نوشت و میشه گفت حرف دل بقيه رو زد. چون اين ايميل پينگيليش بود با حفظ ماهيت جملات و رعايت نکات دستوری به فارسی تبديلش کردم. اولش که تعارفات معمول و آخرش هم که دعای آخر برنامه بود حذف کردم. تا وقتيکه خود اين دوست نخواد اسمی هم ازش نمیبرم؛ چون اگر میخواست ديگران هم بدونند اين نظر اونه، به عنوان کامنت مینوشتش:
«... وقتی تو داری مسائل و مشکلات دموکراسی غرب رو مطرح میکنی؛ معنيش اينه که اگر رژيم جمهوری اسلامی دموکرات نيست، اشکالی نداره. تو داری به اين طريق از اين رژيم حمايت میکنی...»خيلی با خودم کلنجار رفتم که لااقل پاسخ اين دوست رو با ايميل بدم، ولی از حجم بالای مخالفتها متوجه شدم اين دغدغه خيلیهاست که زودتر جاسوسها رو شناسايی کنند!!! حتی يه ايميل گرفتم که بدون هيچ کم و کاستی اينگونه بود:
«عضو چه سازمانی هستی و سوابق خودت رو بفرست!»
يا اين يکی بعد از سلام و احوالپرسی و دعا برای رهبری با امضاء «بخش عمليات خارجی وزارت اطلاعات» (!!!؟؟؟) نوشته:
«هر چه زودتر با من تماس بگير تا در مورد يک عمليات خيلی مهم با هم همکاری کنيم.»باور کنيد از اين ايميلها و کامنتهای دو هفته اخير میشه يه کتاب طنز نوشت، ولی شايد اين دوستان فکر کنند: «ديدی طرف واقعاً اين کاره بود و خودش رو به کوچه علی چپ زد!»
بارها يادداشت خودم رو مرور کردم که ببينم چرا اين دوستان اين برداشتها رو از اين يادداشت میکنند. هر چی بيشتر خوندم بيشتر گيج شدم که اينها چه ربطی به يادداشت من داره. ولی گويا ملت ما استاد پيدا کردن ربط هر چيز به چيزهای نامربوط هستند! هيچجا در نوشتهام نامی از ايران و سيستم حکومت ايران برده نشده. تا جايی که سعی کردم فقط اطلاعرسانی بوده و از اظهارنظر شخصی پرهيز کردم. تقريباً تمام اونها چکيده اخبار و مطالبی بوده که در اين دو هفته تو هر روزنامه و شبکه تلويزيونی اروپايی وجود داشته.
شايد شما هم بتونيد همفکری کنيد تا بدونم اشکال کار از کجاست. تا اونجا که عقل ناقص خودم نتيجهگيری کرده یادم اومد برای رسيدن به اهدافمون بايد اخبار روز رو هم سانسور و تحريف کنيم! غير از اين باشه يعنی هدفت چيز ديگه است!
سالهاست داريم به مردم ايران میگيم شما دموکراسی لازم داريد و بدون اون نمیتونيد زندگی کنيد! ولی يکبار هم نيومديم بگيم اين دموکراسی چيه و چه شکليه. وقتی کسی رأی نمیده، میگيم دموکراسی يعنی رأی دادن و به همين دليل تو ايران دموکراسی نيست! وقتی مردم میرند رأی میدند، میگيم دموکراسی يعنی اينکه نامزدهای مخالف حکومت هم حق انتخاب شدن داشته باشند! و چون تو ايران اينطور نيست پس دموکراسی نيست. يا چون تو ايران سياستمدارها عاشق قدرت و پول هستند میگيم اين مخالف دموکراسیه.
ولی هيچکس نمیخواد ببينه آيا اين تعريفها تو کشورهايی که دموکراسی رو راه انداختند و تعريف کردند و دارند اجرا میکنند هم هست يا نه؟ اگر هم کسی واقعيت رو بگه، میشه مزدور! اگر قرار هست ما دنبالهرو غرب باشيم، بايد اول بدونيم که دنبال چی هستيم و درموردش اطلاعات کسب کنيم و اونها رو در اختيار ديگران قرار بديم. ولی اگر میخواهيم خودمون يک چيز جديد اختراع کنيم، خب چرا رودروايسی میکنيم؛ مثل حکومت فعلی ايران بگيد ما دموکراسی خودمون رو داريم و همينيه که هست. هرکی میخواد، بخواد، هر کی هم نمیخواد اينجا نمونه!!! ديگه واسه چی سر خودمون شيره بماليم که «آی مردم، من آزاد انديش هستم و به همه فکرها (که شبيهه خواسته دل من هستند) احترام میگذارم و برای دموکراسی حاضرم جونم (يا همون وقتم) رو فدا کنم.»
به قول اون دوستمون يه کم با خودمون رو راست باشيم. يه کم چشمامون رو به جهان اطراف باز کنيم، يه کم مطالعه کنيم، يه کم بدونيم، اونوقته که هيچ کس نمیتونه به ما زور بگه. تا وقتيکه هر کدوم از ما يه ديکتاتور کوچک هستيم، ديکتاتورهای بزرگ به خودشون اجازه میدند به ما زور بگند. تا وقتی ما تو تمام عمرمون دنبال پيدا کردن دشمن و نابودی اونها هستيم، خودبخود داريم زمينه ديکتاتوری رو فراهم میکنيم.