|
سعيد تايليور
بچههای محل عادت داشتند به همديگه يه لقبی بدند. از طرفی اسم سعيد هم زياد بود؛ «سعيد ترانه»، «سعيد حامد» و «سعيد دودر» از دوستان صميمیام بودند و يه جوری بايد از لحاظ اسمی با هم فرق میکرديم. اولين و معروفترين لقبم وسپا بود؛ چون از چهارده سالگی موتور وسپا داشتم و همه منو با يه وسپای سفيد میشناختند. بعدها به تناسب زمان و اتفاقاتی که میافتاد، القاب مثبت و منفی زيادی گرفتم ولی «سعيد تايليور» منو به ياد يکی از بدترين خاطرات زندگیام میاندازه. فکر میکنم چون با بحث قبلی در مورد جرايم جنايی و مجازات اون مرتبط هست، مرور اين خاطره وحشتناک خالی از لطف نباشه.
در ابتدا توضيح بدم تايليور يک ميله آهنی سنگينه که به عنوان اهرم جک ماشينهای سنگين (از مينیبوس گرفته تا هجده چرخ) به کار میره.
نوزده سالم بود که در صحت و سلامت جسمی و عقلی با تايليور سه ضربه به سر شخصی وارد کردم. داستان اين درگيری هر چه بود در کل قضيه که احتمال مرگ اون شخص پيش اومد، تأثيری نداره. فقط مطمئنم در حالت دفاع نبودم و دچار جنون آنی هم نشده بودم، پس میشه گفت اين عمل کاملاً عمدی بوده. بلافاصله بعد از اين جريان توسط مردم دستيگر شدم. اون شب وحشتناکترين لحظاتی که يک انسان میتونه بگذرونه بر من گذشت. تا حالا خيلی اتفاقات برام افتاده که وحشتناک بوده و میتونم بين احساسات وحشتناک تفاوت قائل بش. مطمئنم اون شب احساس ترس نداشتم؛ يعنی اصلاً به اين فکر نمیکردم که اگر اون شخص بميره ممکنه روزی قصاص بشم، بلکه از مرگ انسانی به دست خودم احساس عذاب میکردم و اين برام وحشتناکترين بود، حتی از زمانيکه با مرگ دست و پنجه نرم میکردم (داستان اون مفصلتره). حالا چی شد که شدم سعيد تايليور: راننده گشت پليسی که بازداشتم کرد از بچه محلها بود و منو میشناخت. از طرفی «ممد سوتي» که از دوستان صميمیام بود تو پاسگاه ازگل (محل بازداشتم) سربازیشو میگذروند. خيلی زود تو محل پيچيد که سعيد وسپا با تايليور کسی رو کشته. اوايل شده بودم «سعيد قاتل»! با اينکه برای بيشتر رفقا اين لقب باعث افتخار بود و به عنوان احترام اونو بکار میبردند، ولی برای من جز عذاب چيزی نداشت و بايد از تکتکشون میخواستم اين لقب رو برای من استفاده نکنند. با اينحال «سعيد تايليور» تا مدتی ورد زبونشون بود. حالا چرا جوونهای اون سن و سال به کسيکه جرم سنگينی مرتکب شده اينقدر احترام میگذارند، بحث گستردهتری رو میطلبه. از شانس من يا بخاطر دعاهای پدر و مادرم اون شخص زنده موند، ولی بازداشت و بازجويی و محاکمه من دو هفته ادامه داشت. با اينکه آخرش با پرداخت ديه و تمام خسارتهای مالی پرونده مختومه شد، ولی حتی مرور خاطرات اون لحظات، مو رو به بدنم سيخ میکنه و هميشه نسبت به اون شخص احساس يک بدهکار رو دارم. اين اتفاق سالها فکر منو به خودش مشغول کرده که چرا دست به اين عمل زدم و اگر اون شخص میمرد و من قصاص میشدم چه تأثيری میتونست برای من، اون، خانوادههامون و جامعه داشته باشه. الان هم که اين خاطره رو بازگو کردم قصدم بيان نتايج افکارم در اين زمينه است. از اونجا که خانواده کاملاً آرومی دارم و تنها عضو مشکلدار خانواده من بودم (و احتمالاً خواهم بود) تربيت خانوادگی تأثيری در وقوع اين حادثه نمیتونه داشته باشه، پس فقط میمونه عامل اجتماعی. کودکی همراه با حوادث انقلاب و بعد از اون جنگ باعث شده هيچوقت از مرگ و خون و جنازه نترسم. با چنين زمينه فکری غيرمنطقی است که از آسيب ديدن شخصی اينهمه عذاب بکشم. پس عامل اجتماعی هم نمیتونه تنها دليل برای عمل من باشه؛ هرچند که مسبب اين خشونت جامعه بود. در لحظه وقوع حادثه میدونستم که با يک ضربه تايليور به سر، امکان مرگ يا حتی فلج شدن هست و میدونستم مجازات قتل، مرگه. تصميمی هم برای فرار نداشتم. پس چرا دست به اين کار زدم؟ چرا بايد با دست خودم باعث مرگ خودم بشم؟ تنها پاسخی که بهش رسيدم اين بود که خودم اشتباه کردم. هرچند اين اشتباه خيلی بزرگ بوده، ولی عوامل ديگه (مثل تربيت خانوادگی و اجتماعی و يا وجود مجازات قصاص) تأثيری در وقوع اون نداشته. يقيناً اگر هم اين عوامل در عمل من دخيل بوده باشه، در رأی دادگاه هيچ تأثيری نداشت. تا اونجا که میدونم تو هيچ قانونی ذکر نشده که اگر شخص بالغی (معمولاً بالای هجده سال) خانواده خوبی نداره يا در اجتماع و محيط مناسبی بزرگ نشده از جرمی مبری است. حالا فکرشو کنيد اون شخص میمرد (با توجه به اينکه احتمال زنده مودنش بسيار ضعيف بود و بيشتر شبيه معجزه بود) و من بهعنوان يک قاتل محاکمه میشدم. مسلماً خانواده اون شخص که پول گوسفند نذری و هزينه رفت و آمد به دادگاه و خسارت چند روز معطلیشون رو هم به عنوان ديه از ما گرفتند، از قصاص من هم نمیگذشتند. سؤال اينجاست که اعدام من چه تأثيری جز خنک شدن دل خانواده اون شخص و ايجاد نفرت و آسيب روحی خانواده و دوستانم داشت؟ الان که من زنده هستم، عمل من و وجود من که تغييری نکرده، پس چرا بجای قاتل سريالی شدن از کوچکترين درگيری و خشونتی هم فرار میکنم؟ مگه غير از اينه که اعدام و زندان برای جلوگيری از تکرار جرمه؟ چرا اين مجازات روی من دقيقاً نتيجه معکوس داد؟ با تجربياتی که خودم و يا از افراد مختلف دارم، به جرأت میتونم بگم مجازاتهای سنگين فقط و فقط باعث تکرار جرم میشه و هيچ اثر مثبت اجتماعی و فردی نداره. اگر روز اول بازداشت بجای آويزون کردن و گرفتن اقرار برای به گردن گرفتن سه قتل مشابه و سرقت، يه روانشناس با من صحبت میکرد، نه تنها تضمينی برای اصلاح من بود بلکه میتونست از صدمات روحی بعد از اون دو هفته بازداشت و شکنجه کم کنه. فکر هم نمیکنم حقوق يک روانپزشک يا روانشناس چندان بيشتر از دو بازجوی گردنکلفت باشه. شايد جالب باشه بدونيد، آويزون کردن اولين شکنجه برای گرفتن اقرار تو آگاهيه (يا اون موقعها بود) به اينصورت که دستها رو به دو طرف يک ميله آهنی (مثل بارفيکس) با دستبند میبستند و در حالت آويزون شروع به بازجويی میکردند و اگر انکار يا مقاومتی میشد به شکم و نقاطی که اثر ضربه نمیمونه مشت و لگد میزدند. مسلماً اگر بار اول با اين شکنجه مواجه بشيد، بدون کم و کاست تمام اتهامات رو میپذيريد، درغير اينصورت روشهای ديگهی سختتری تو آگاهی مرسوم بود (يا هنوز هم هست) که حرفهایترين و پوست کلفتترين جانيان و تبهکاران رو به اعتراف وادار کرده. خوشبختانه من فقط مزه همون آويزون کردن رو چشيدم و عنوان پروندهام تا آخر اقدام به قتل و سرقت شد. دو هفته بازداشت تو يه سلول ده متری باعث شد با انواع و اقسام مجرمها (از کلاهبردار و دزد و قاچاقفروش گرفته تا مزاحم نواميس مردم) همصحبت و در بعضی موارد رفيق بشم. حالا فکرش رو بکنيد پدرم پول ديه رو نداشت و من بايد حداقل ده سال تو زندان شب و روزم رو با مجرمهای ديگه میگذروندم. آيا فکر میکنيد بعد از ده سال میشد به راحتی وارد اجتماع سالم شد؟ شايد بگيد من استثناء هستم، ولی باور کنيد بيشتر از تعداد انگشتان دستم افرادی رو از نزديک میشناسم که بخاطر اولين اشتباه، مجازات سنگين شدند و بعد از آزادی و پايان مجازات همه بدون استثناء زندگی تبهکارانه رو در پيش گرفتند و هر روز جرايم سنگينتری مرتکب شدند. سرنوشت اکثر اونها زندانهای طولانی و حتی اعدام بوده و هست.
خيلی از دوستان عنوان کردند که مخالف اعدام اشخاصی که بر اثر حادثه يا اتفاق جرمی مرتکب میشند، هستند ولی در بعضی موارد مثل قاتلين سريالی چارهای جز اعدام نيست. سؤال اينجاست که چرا شخصی قاتل سريالی میشه؟ اگر به خدا اعتقاد داشته باشيم، ذات همه انسانها در ابتدا پاکه، اگر هم اعتقادی نداشته باشيم کلمه جانی بالفطره معنی نداره. پس وقتی شخصی دست به تکرار جرم میزنه يا بيماره يا تحت آموزشهای غلط به اين باور رسيده که کارش جرم نيست. اگر شخصی بيماره بايد درمان بشه. حالا شايد يکی بگه چه دليلی داره دولت از پول ماليات برای اين شخص هزينه کنه که طرف يا خوب بشه يا نشه؟ انگار بگيم چون يه بيماری خطرناک و غيرقابل درمان (مثل ايدز يا جديداً آنفولانزای مرغی) واگيردار هست و میتونه جان انسانهای ديگه رو به خطر بندازه، دولتها بجای سعی در پيدا کردن راه جلوگيری و درمان، تمام مبتلايان رو بکشند. اگر اهل حساب و کتاب باشيم کشتن اين افراد خيلی منطقیتر از کشتن يک قاتل سريالی است؛ چون يه قاتل فوق فوقش میتونه صد نفر يا دويست نفر رو با دستان خودش بکشه، ولی بيماری ايدز روزانه بيشتر از ده هزار نفر قربانی میگيره. در مقابل بيماران، کسانی هستند که براشون جان انسانها اهميتی نداره و برای رسيدن به مقاصد خودشون دست به جنايت میزنند. کمتر پيش میآد اينگونه جانيان از افراد عادی جامعه باشند. بهترين مثال اون رهبران فکری و سياسی جنگطلب هستند. نظامیها، پليسها، تروريستها، جلادان و قاتلين حرفهای هم در اين دسته از افراد قرار میگيرند که معمولاً برای قتل محاکمه و حتی بازخواست هم نمیشند؛ چون برای کشتن انسانهای ديگه هزاران دليل و توجيه فلسفی و منطقی و علمی دارند. همونطور که صدام خودش رو جنايتکار نمیدونه و به اعمال خودش افتخار میکنه، جورج بوش و بقيه رهبرانی که باعث مرگ هزارن انسان شدند هم خودشونو ناجی مردم میدونند و به کارشون افتخار میکنند و فعلاً کسی تمايلی به محاکمه اونها نداره. همين مسئله نشون میده از ديد مردم حتی جنايتکار و سزاوار مرگ بودن هم نسبی است و بستگی به فضای خبری داره. مثالی که هميشه طرفداران اعدام قاتلين سريالی میزنند، خفاش شب يا بيجه است. ولی هيچکدوم حتی يکبار هم از خودشون نپرسيدند اگر اونها واقعاً تمام اون قتلها رو انجام دادند، چرا حتی بعد از اعدام همچنان جنايتهای مشابه ادامه داره؟ البته شايد ضعف ژورناليستی هم در ناآگاهی مردم دخيل باشه؛ چون رسانهها تا وقتی قاتلی برای قتلی پيدا نشده به خبر اون قتل توجه نمیکنند. کافيه صفحه حوادث روزنامهها رو نگاهی بندازيد. روزی نيست که يه گوشه، خبر دو خطی پيدا کردن يه جنازه يا يک قتل مشکوک و بدون متهم نباشه ولی نه ما به اونها توجهی میکنيم نه روزنامهنگارها و زود هم فراموش میشند تا اينکه شخصی پيدا میشه و ده بيست تا از اين قتلها رو به گردن میگيره، اونوقته که دوباره اعدام و پاک کردن اين لکه ننگ از جامعه تيتر اول میشه و اکثر مردم هم از اون حمايت میکنند.
نمیدونم چقدر میتونيد اين تجربه شخصی و مشاهدات من رو بپذيريد که اعدام و مجازاتهای سنگين نه تنها اثری در جرمزدايی نداره، بلکه زمينهساز جامعه ناامن و پر از تبهکار میشه.
|