من افتخار میکنم...
تو مملکتی که اغلب فقط به فکر پول درآوردن (از هر راهی) هستند و شب و روز خودشون رو با فکر پول و ماشين و موبايل و خونه و خارج (!) میگذرونند، جايی که خيلیها يه جوری دارند همديگر رو میچاپند و تو کلاهبرداری از هم مسابقه گذاشتند، سرزمينی که توليدات توش در حد صفره، عوضش ملت به دلال بودن خودشون مینازند و با افتخار پزش رو میدند، کشوری که اکثر دانشجوهاش فقط برای داشتن مدرک میرند دانشگاه، يکی از جنس همين مردم با تحصيلات عالی از آمريکا بجای زندگی تو شهر و تکيه زدن به صندلی رياست، پا میشه میره وسط بيابونهای فارس و سی سال قطرهقطره آب بارون رو زير زمين جمع میکنه تا روستايیها بجای رفتن به شهر و کوپن فروشی و نت ورک مارکتينگ (!) بتونند کشاورزی کنند تا اون ملتی که اول ذکر خيرشون بود، وقتی نفت ته کشيد، از گشنگی نميرند.
آره، من به همچين انسانهايی افتخار میکنم و میتونم با غرور بگم کشوری که من ازش میآم، فقط نفت و شتر (دور از جون) و هسته (برداشت بد نکنيد، منظورم صلح آميزشه!) نداره.
وقتی ديشب خبر جايزه يونسکو به دکتر آهنگ کوثر رو خوندم دلم خيلی شاد شد. خوشحالم حداقل يه جايی تو دنيا هست که میتونه قدر اين انسانها رو تو کشورم بدونه. بيشتر خوشحالی من بخاطر اينه که اينجوری دل همچين انسانهايی اميدوار و شاد میشه. خيلی سخته که کسی سالها زحمت بکشه ولی به کارش هيچ توجهی نشه. چه زياد دانشمندان و هنرمندانی بودند که وسط راه نااميد دست از کار کشيدند.
در ضمن دکتر آهنگ کوثر پدر نيک آهنگ کوثر هست که حتماً با کاريکاتورهاش آشنا هستيد.

***
حالا غير از اين اشخاص که استاد همه ما هستند، خيلیها هم از زير دست و بال ما (يعنی شخص شخيص بنده) به جايی رسيدند و معروف شدند. کلی بازيگر شهير سينما و تلويزيون، کلی بازيکن سرشناس ورزشی، کلی هنرمند معروف، کلی شهيد و کلی چيزهای ديگه به جامعه تحويل دادم (اسنادش هست) با اينکه خودم چيزی ندارم بهش افتخار کنم (البته به شما خواننده گرامی افتخار میکنم) به داشتن امضاء و عکس يادگاری از اين اشخاص افتخار میکنم.
تازه از اين رفقا که امروز فردا واسه خودشون کارهای میشند کم ندارم. يکيش همين
حسين نيازی، حالا شانس آورديم جايزه اول
مسابقه داستانهای ۸۸ کلمهای رو نبرده و هنوز آدم رو تحويل میگيره ولی يحتمل فردا پس فردا که دو تا جايزه برد ديگه هرچی برم بگم: «حسين، من همونم که با هم از از تجريش تا يوسفآباد پياده رفتيم و اگه من باهات نبوم، وسط راه از زور شاش میمردی.» (نگران نباشيد، کار ناموسی نکردم، فقط تشويقش کردم که پارک ملت بريم توالت تا چشمامون باز شه!) اونوقت يه نگاه عاقل اندر سفيه میکنه و خونسرد میگه: «به ياد نمیآورم! اگر امضاء میخواهيد لطفاً بايستيد انتهای صف تا نوبتتان شود!»
گفتم تجريش تا يوسفآباد و پياده، ياد اين
فريم سياه (مداد سياه سابق) افتادم. من بقدر کافی ازش جايزه و امضاء دارم، سفارش میکنم تا اين بابا (آخه اصلاً بهش نمیآد مامان باشه) به جايی نرسيده و عکسهاش دنيا رو نترکونده، بريد سريع ازش يه امضايی، کامنتی، چيزی بگيريد که فردا ديره. باور کنيد، اين آبجی سياه ما (همون
مداد سياه سابق و فريم سياه فعلی) اگه يه کم غذا بخوره تا جون بگيره، از اون هنرمندهايی درمیآد که داوينچی اينا بايد برند جلو بوق بزنند.
خواهر و برادر گرامی، اگر روزی با ما رفاقتی داشتيد و روزی معروف شديد مثل اين
آبجی مهر ما (همون شهلای خودمون) باشيد و
سعيد حاتمی (با لينک) رو فراموش نکنيد که بعد از شهير شدن حتماً بهتون افتخار میکنم. خداييش ديروز که
وبلاگ الهه مهر رو ديدم داشتم از خر کيف شدن بال درمیآوردم!!! مثلاً تولد وبلاگش بود، ولی اينقدر از من تعريف کرده که انگار اومدند خواستگاری من! ملت هم بجای اينکه به اون تبريک بگند به من تبريک گفتند. خلاصه که
شهلای ما با اينکه کلی معروف شده و هوارتا دوست پيدا کرده، هميشه منو شرمنده خودش میکنه.
همه اينها رو گفتم که بگم از داشتن دوستان خوبی مثل شما شادم و به تکتک همتون افتخار میکنم و خوشحالم که با وجود تمام بدیها و بیلطفیهام، اينهمه به من لطف داريد. مسلماً شما از اون خيلیهايی که اول يادداشت بهشون اشاره کردم نيستيد و من از اين بابت بيشتر احساس غرور میکنم که دوستانم از نخبگان و افراد ناياب کشورم هستند.