WEBLOG WEBLOG About Me Best Iranian Weblogs Last Updated Weblogs MAIN WEBLOG

صفحه اصلی

 

وبلاگ

 

وبلاگهای به روز شده

 

بهترين وبلاگهای ايرانی

ذخيره آدرس اينجا
آخرين نوشته ها      آرشيو      مقاله  « من افتخار می‌کنم... |  دردسرهای وبلاگ‌نويسی!!! »
خاطرات پنجشنبه، ۲۶ آبان، ۱۳۸۴
وقتی بزرگ می‌شويم

اگه مسير زندگی به صورت عادی طی بشه، تا بدنيا می‌آييم، گريه می‌کنيم، بعد شير می‌خوريم، کم‌کم تو جامون تکون می‌خوريم و بر می‌گرديم، يه کم بعدتر چهار دست و پا راه می‌ريم و هر چيزی رو که دلمون بخواد لمس می‌کنيم. تو اين موقع‌هاست که غير از شير چيزهای ديگه هم می‌خوريم. يواش‌يواش سعی می‌کنيم صدا از خودمون در کنيم (به ادبيات امروزی در وکنيم!) و يه مدت بعد مثل بلبل حرف می‌زنيم و خلاصه مدرسه می‌ريم و (مد شده) بعدش دانشگاه و اگر گل پسر باشيم سربازی می‌ريم (بعضی وقت‌ها هم معاف می‌شيم!) حالا اگر دغدغه مالی داشته باشيم يه کاری چيزی پيدا می‌کنيم (که تو مملکت گل و بلبل ما اين بخش يه کم جدی گرفته نمی‌شه!) اگه گفتين بعدش نوبت چيه؟ درسته به اقتضای جنسيتمون زن يا مرد می‌گيريم! البته من هيچ تضمينی نمی‌دم که همه چيز به همين منوال پيش بره؛ چون ممکنه ترتيب چندتا از اين رويدادها تغيير کنه، هرچند بعيده يکی قبل مدرسه بره دانشگاه!
همه اينها واسه اين بود که بگم تمام افراد عکس غيرشرعی زير، الان بزرگ شدند و تقريباً تمام مراحل بالا رو پشت سر گذاشتند. بغير از من که مراحل اوليه رو يادم نمی‌آد انجام داده باشم و تو دو سه تا آخری هم موندم!


از راست به چپ: خان دايی سعيد جون، حسين، روزبه، دايی سهيل، محسن

اول اينکه چيه می‌خنديد؟ کار از محکم کاری عيب نمی‌کنه. تازه مجهز بودن که عيب نيست و آدم بايد هميشه يه بازوبند شنا دستش باشه! دوم اينکه هيچ عکس ديگه‌ای نبود که ما پنج نفر توش باشيم، به همين خاطر به همين عکس بی‌ناموسی اکتفا کردم، به شرطی که ذره‌بين برنداريد تا زن و بچه مردم رو ديد بزنيد (قزوينی‌ها به ذره‌بين احتياجی ندارند!) بعدش اينکه يه زمانی دو تا دايی بودند (البته هنوز هم هستند) با سه تا خواهرزاده هم‌سن و سال خودشون که يه ميدون دردشت نازی‌آباد و حومه از دست اين اراذل آسايش نداشتند. البته روزبه بعد از چند سال از اين جمع جدا شد ولی کماکان اين باند خانوادگی به شرارت‌هاش ادامه می‌داد. معمولاً کوچکترين عضو اين گروه می‌موند دم در تا وقتی بقيه اعضاء می‌خواستند به جايی پناهنده بشند سريع در رو باز کنه که بيشتر وقت‌ها اين کار برعهده سهيل بود؛ چون اينقدر گرد و قلمبه بود که موقع فرار به دست دشمن می‌افتاد! طراح نقشه‌های موذيانه هم محسن بود و معمولاً ايده‌هاش حرف نداشت.

تولد خان دايی سعيد جون
از راست به چپ: دايی سهيل، بازم خان دايی سعيد جون، محسن، حسين (اگه گفتين تولد کيه؟)

دنيا و روزگار چرخيد و چرخيد تا اينکه دايی سهيل (کوچکترين عضو گروه) پارسال بعد از تموم شدن درسش ازدواج کرد و همين دور و بر خودمون (برلين) زندگی می‌کنند و الان هم داره اينجا رو می‌خونه (نيشتو ببند داداش) حسين هم که همسايه ديوار به ديوار خودمه و کم کم داره آقای دکتر (غير پزشک) می‌شه. اون هم الان داره اينجا رو می‌خونه (تو اجازه داری نيشت باز باشه!) محسن هم بعد از تموم شدن درسش و دو سال خدمت مقدس سربازی وقتش بود که از دست بره که اين اتفاق پنجشنبه هفته پيش رخ داد و رسماً و کتباً مزدوج شد. اون هم الان داره اينجا رو می‌خونه و نيشش تا بناگوشش بازه. محسن جان ببخشيد که دير شده و باز هم ببخشيد که اينجوری تبريک می‌گم (آخه جور ديگه رو احتمالاً بلد نيستم) خلاصه که مبارک باشه و براتون آرزوی بهترين‌ها دارم، هر چند شنيدم می‌خوای عروسيت رو ديروز عروسی من بندازی!

سيزده بدر يه سالی
از راست به چپ: مجدداً خان دايی سعيد جون، حسين، محسن

عجب روزگاری شده. آدم‌ها همچين بزرگ می‌شند که خودشون کودکی‌شون رو فراموش می‌کنند. خوشحالم که يه چندتا عکس از اون روزها دارم تا با مرور اون‌ها، خاطرات کودکي‌ام رو فراموش نکنم. راستی شما که کودکی‌تون رو فراموش نکرديد؟


نوشته شده توسط سعيد حاتمی در ساعت ۱۷:۳۳

بالای صفحه (UP)  
دوستان به اين نوشته لينک داده‌اند:


پيام‌هاى زير براى اين يادداشت نوشته شده:

نويسنده: اعظم

چهارشنبه، ۲ آذر، ۱۳۸۴ ساعت ۲۰:۳۶

من متن ویابه نوعی خاطرات شما راخواندم بسیارجالب بود امیدوارم درسنین کهنسالی نیزعکسهاوخاطرات پربار جوانی راثبت کنید


نويسنده: نسرين

چهارشنبه، ۲ آذر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۷:۴۶

با نوشته هاتون منو به خاطرات گذشته کشوندی بابا ای ول


نويسنده: علی

چهارشنبه، ۲ آذر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۲:۳۵

توی اين کوچه‌های مه گرفته ،

کسی دلواپس اندوهِ من نيست !

هنوزم تو چشام خورشيدِ اما ،

ديگه حسی واسه روشن شُدن نيست !

دوباره می‌رسم به خاطراتی ،

که با عطر خوش خونه رفيقن !

ترانه سر رسيده از سکوتم ،

ولی ميلی ندارم من به خوندن !

تموم کوچه‌ها تاريکن اين‌جا !

تموم آرزوها دستِ بادن !

من از اين آدمک‌ها نا‌اُميدم ،

که چشمای منُ به گريه دادن !

منُ آشتی بده با سرزمينی ،

که پايانِ تموم آرزوهاس !

ببر من رُ از اين شب‌های سنگی ،

دلم بی‌تاب کشفِ صبح فرداس !

منُ اين پرسه‌های بی‌بهونه !

منُ رويای لمس خاکِ خونه !

منُ آواز دلگير غريبی ،

توی پسکوچه‌ی غربت ، شبونه !


نويسنده: دنیا

چهارشنبه، ۲ آذر، ۱۳۸۴ ساعت ۰۱:۲۶

خان دايی عمو بجنب كه شما هم سر و سامون بگيری..


نويسنده: مهین

سه شنبه، ۱ آذر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۶:۳۲

سلام خان دایی
من همسر عزیز محسن هستم
ممنون که از طریق شبکه جهانی بهمون تبریک گفتی
لطفا عروسیتونو یه ماه قبل از ما بزارید چون می خوام اخرین ورجن عروس تو خانواده باشم!!!!!!!


نويسنده: محسن

سه شنبه، ۱ آذر، ۱۳۸۴ ساعت ۱۵:۵۵

ممنون خان دایی. من جسارت نمی کنم دیروز عروسی شما عروسی بگیرم می خوای پس فردای دیروزش بگیرم!


نويسنده: آفتاب پرست

سه شنبه، ۱ آذر، ۱۳۸۴ ساعت ۰۷:۴۱

ای بابا! این حرفا چیه میزنی مهندس؟!! افتخار کدومه؟!! نشستی تو ممالک کفر منتظر که ببینی کی معروف میشه بهش افتخار کنی!! مí کار و زندگی نداری تو؟!! مí دیí حتی جمعه ها هم امتحان نداری؟!! تازه هرچی هم که بگی من که یادم نمیره وقت و بی وقت که وبلاگم چیز میشد یقه ی یه بنده خدایی رو تو آلمان میگرفتم که بیا جون هر کی که دوس داری درستش کن!!! اíگه تو نبودی کی به ما بلاگ رولینگ یاد می داد؟! تازه تو یه چی مث کیف داشتی که توش کامپیوتر داشت (مرفه بی درد!) باهاش برام قالب درست کردی! ما که یادمون نمیره. ایشالا آبگوش خورون بعدی بیشتر بهم افتخار میکنی!!!


نويسنده: بابا عظیمی

سه شنبه، ۱ آذر، ۱۳۸۴ ساعت ۰۳:۵۱

کلمه ...برای دوستان وبلاگ نویس ...در کامنت قبلی را اصلاح میکنم مثل اینکه ب جا افتاده ببخشید....حتما از عکسهایی که دوستان از سایت شما برای من فرستادن در سایت ساحل ارامش استفاده خواهم کرد بخصوص که زیر عکسها نام زیبای شماهم همراه با ادرس سایتتان هست..دیروز یکی از دوستان عکسی برای من از سایت شما فرستاده که یه دختر خانمی تنها نشسته و چقدر شمع دورش روشن هست بصورت دوتا قلب ..حتما خودت میدونی چه عکسی را میگویم.....شاد باشی عزیز دلم


نويسنده: بابا عظیمی

سه شنبه، ۱ آذر، ۱۳۸۴ ساعت ۰۳:۴۵

سلام سعید جان قربون مهر و وفات اقا باور کن خستگی کاری من در رفت وقتی نام زیبایت و تبریک شما را بمناسبت جشن تولد خودم در سایت ساحل ارامش دیدم ..ممنون پسر عزیزم..خیلی اقایی..استادی بخدا من همیشه خواننده کامنت های زیبایت در وبلاگ شهلا خانم عزیز هستم...سعید جان چقدر از ادرس شما برای من کارت تبریک های زیبا فرستادن که جا داشت بیایم و از شما تشکر کنم به خاطر اینهمه زحمتهایی که میکشی ای دوستان وبلاگ نویس بخصوص در خارج از کشور .خداوند وجود نازنینت را از تمام بلایا محفوظ بدارد برایت سلامتی شادی و سربلندی روز افزون از ایزد مننان خواهانم...بابایی کوچک شما در نت.....بابا عظیمی


نويسنده: mah

دوشنبه، ۳۰ آبان، ۱۳۸۴ ساعت ۱۳:۵۶

نمیدونم چرا با خوندن نوشته هات ناراحت شدم ... بس که دل نازکم ... منم که حساس .... روزگار غریبیست نازنین ... کامروا باشیو جاوید


نويسنده: آرش

دوشنبه، ۳۰ آبان، ۱۳۸۴ ساعت ۰۱:۱۷

جالب بود.عکس اول ۵ نفر، بعدی ۴ نفر ، بعدی ۳ نفر... . دنیا همینه!خاطرات کودکی خاطرات جمعهای شادی آفرینه.الان آدم که نگاه می کنه می بینه چقدر تنهاست و چقدر از شادیها دور شده.ما هم برای خودمون یک گروه کوچک فامیلی داشتیم.با هم بودیم.و با هم شناخته می شدیم.الان پراکنده شدیم.هر کدوم به دنبال سرنوشتی.ای روزگار... .


نويسنده: 

یکشنبه، ۲۹ آبان، ۱۳۸۴ ساعت ۱۶:۵۱

چگونگی گرفتن ويزای آمريکا در آمريکای من


نويسنده: مریم(اشک ها و لبخندها)

شنبه، ۲۸ آبان، ۱۳۸۴ ساعت ۱۹:۲۲

دوست عزیز سلام
مطالب جالبی دارین
حتما به ما هم سر بزنین
Http://hafrang.blogfa.com
Http://marysheet.myblog.ir
منتظریم و خدانگهدار


نويسنده: مهرنوش

شنبه، ۲۸ آبان، ۱۳۸۴ ساعت ۰۳:۳۵

نمی شه راجع به نوجونیت بنویسی و اون عکس موتور سوارتو بذاری که یکم بخندیم !!!؟؟؟ خدایی از همون اول معلوم که اولین در خاور میانه میشی !


نويسنده: کریمی

شنبه، ۲۸ آبان، ۱۳۸۴ ساعت ۰۳:۳۵

سلام ...عالی بود....وای کوچیک بودی چقدر لاغر بودی..مثل اینکه آب وهوای آلمان بهت ساخته...خوش باشی


نويسنده: اهری

جمعه، ۲۷ آبان، ۱۳۸۴ ساعت ۲۰:۴۸

یاد بچه گی ها یم افتادم . میخوام بچه بشم . میشه ؟ راستی اونموقع تولدت هم بوده . یک راستی یه دیگه ! ما ذره بین نداریم تو خونه به علی


نويسنده: نيکی

جمعه، ۲۷ آبان، ۱۳۸۴ ساعت ۱۹:۰۱

خوشحالم که بزرگ شدی فقط حیف تو اون عکس بزرگ نبودی گویا آب و هوا بد جور خوب بوده


نويسنده: گرگ بيابون

جمعه، ۲۷ آبان، ۱۳۸۴ ساعت ۱۲:۳۳

سلام دوست خوب مي بخشيد از لينكهاتون ممنون
كمي بي دقتي كردم ولي شمام خيلاي زود از كوره دررفتي من قصدتوهين يا تهمت زدن نداشتم اگر دلخوري پيش امده لطفا ما رو ببخشيد


نويسنده: علي

جمعه، ۲۷ آبان، ۱۳۸۴ ساعت ۱۱:۲۱

کار قشنگی کردی، خان دایی! / معلوم میشه از همون بچگی ها ژیگول بودی ها!!!! / اینجا کنار ساحل نازی آباده؟


نويسنده: شاهزاده ی سرطانی

جمعه، ۲۷ آبان، ۱۳۸۴ ساعت ۰۷:۴۸

ببین سعید جون خدا رو شکر کن من نمیتونم عکسهای بچگیم رو بگذارم رو تو وبلاگم چون همش بی ناموسیه واقعیه. آخه همه ی هم بازیام دختر بودن!!! و گر نه وبلاگت از رونق می افتاد. خدا تو و این فک و فامیلها رو حفظ کناد! بیدا بیدا مبارک بیدا!!! ( چه ربطی داشت )


نويسنده: علی

جمعه، ۲۷ آبان، ۱۳۸۴ ساعت ۰۰:۵۶

خان دایی سعیدجون خودمونو عشقست که از همه فتوژنیکتره وسط این سِرتِقها!


نويسنده: آفتاب پرست

جمعه، ۲۷ آبان، ۱۳۸۴ ساعت ۰۰:۱۳

به به! میبینم باز زدی تو خط خانواده و فامیل. یاد قدیما کردی خان دایی! یادش به خیر! تو یه پست نوشته بودی و عمس بچه های خانواده تونو گذاشته بودی. من میخواستم واسه بازوکامون بیام خواستگاری اون که لبخندش مث آرم نایک بود!! اسمش چی بود؟ سیه را؟! یا اشتباه میکنم؟!!


نويسنده: نرگس

جمعه، ۲۷ آبان، ۱۳۸۴ ساعت ۰۰:۱۲

خیلی بچگیامو دوست ندارم ولی اصلا فراموشش نکردم.اتفاقا امشب یه عکس سیاه سفید از ۹سالگی زدم به دیوار همونکه تو ارکاتمه./این عکس آخری تو ولایتتتونه سعید خان؟!!!//ولی این بزرگ شدنا با هم خیلی دلچسبه/طی مراحل و خاطرات یکی داشتن نه؟


نويسنده: شهلا

پنجشنبه، ۲۶ آبان، ۱۳۸۴ ساعت ۲۰:۵۲

آخ نگو از خاطرات کوکی که من تنها با این خاطرات زنده ام.
و اما باید کمی به خوانندگانت پز بدم چ.نکه من حسین جون رو دیدم و باید بگم که خیلی آقاست و حقا که درست میگن بچه حلال زاده به دائیش میره...چشمک...
سعید جان برای تو دایی مهربان و دوست گل آرزوی تندرستی و پیروزی در تمام مراحل زندگیت دارم.


نويسنده: شهلا

پنجشنبه، ۲۶ آبان، ۱۳۸۴ ساعت ۲۰:۴۱

حالا دوم رو داشته باش تا دوباره خدمتت برسم...دی...


نويسنده: سمیرا

پنجشنبه، ۲۶ آبان، ۱۳۸۴ ساعت ۱۹:۵۳

خداییش اگه نگفته بودی هیچ حواسم به زن و بچه های مردم نبود اون دور و بر ها! اما وقتی خودت میگی دیگه نمیشه نگاه نکرد که! حالا من که محرمم! جواب هزار تا چشم نامحرم رو چی میخوای بدی پسر؟! میری جهنم ها. .. خوب اینطور که معلومه این دسته اراذل که گفتی همه دارند سر به راه میشوند... فکری بکن!/ عکسهای با نمکی هستند خان دایی!




Copyright © 2003-2005, Saeed Hatami. All rights reserved.
Designed by 1saeed.com.