|
نظم و برنامه من و اينا
در مقايسه با اکثر هم سن و سالها و دوستانم، زندگیام تو ايران نظم داشت و همه چيز سرجای خودش و با برنامه بود. ولی وقتی اومدم اينجا ديدم خيلی بيشتر از اونچه که فکر میکردم بینظم و بیبرنامه و شلخته هستم. خيلی (بيشتر از چند سال) طول کشيد تا يه کم به آهنگ زندگی تو يه کشور صنعتی عادت کنم. هنوز هم مشکلات زياده، از جمله ديررسيدنهام. البته برای اينکه تاخيرم از چهار پنج ساعت به چهار پنج دقيقه (و اخيراً ثانيه) برسه عذابهای اليم بسياری کشيدم.
مثلاً اون موقعها که با امير مقيم و بقيه بچههای دانشگاه تو ايستگاه اتوبوس انقلاب-دپو برای شيش صبح قرار میگذاشتيم، میدونستند که من زودتر از هفت نمیآم. البته تاکيد میکردم که اگر تا ده نيومدم يه کم ديگه وايسيد بعد بريد!
نمیدونم اين چه کرمی بود که هميشه بايد تاخير میداشتم، حتی اگر همون بغل میبودم. يه بار که اتفاقی (شايد هم اشتباهی) قبل از استاد محترم وارد کلاس شده بودم، وقتی خواست بياد تو و چشمش به من افتاد فکر کرد اشتباه اومده و برگشت رفت؛ چون انتظار نداشت من قبل اون سر کلاس باشم.
اين دير اومدنها اينقدر برام جاافتاده بود که مثلاً وقتی با کامران جمی ساعت چهار بعدازظهر قرار گذاشتم و شيش رسيدم، نيم ساعت هم منتظرش شدم (!) تازه کلی از دستش شاکی بودم که چرا منو کاشته! در صورتيکه بنده خدا تا پنج منتظرم بود! بعد از اون هروقت همديگر رو میبينيم يا تلفنی حرف میزنيم، ياد اون روز میافتيم که من چقدر بهش فحش دادم (احتمالاً فردا که میخوای بيای برلين باز يادی از اون روز میکنيم.)
تو اين مملکت که هيچ يهودی توش سوزونده نشده (!) ديررسيدن بدتر از بوقزدنه و بوقزدن بدتر از فحش خوار مادر! با اينحال اوايل با پررويی تمام دير میرسيدم. بعضی وقتا هم که علت رو جويا میشدند، يادم میرفت مترو ترافيک نداره و هر پنج دقيقه هم میآد! البته پنچری دوچرخه هم خوب بهونهای بود، ولی هيچی به پای ترافيک و گير نيومدن تاکسی نمیرسه! اينقدر با اعتماد به نفس تاخير میکردم که يکی از استادها کلاس رو بخاطر من يک ربع عقب انداخت (يعنی کم آورد) ولی گويا نذر کرده بودم که باز دير برسم!
با همه اين توصيفات، کلی انرژی گذاشتم که الان وقتی دير میرسم نادم و پشيمون و شرمنده میشم. تازه اين فقط يه چشمه از بینظمیهای منه.
هرچی فکر کردم چطور میشه من آريايی که داريوش و کوروش و اينا از سرزمين من هستند و ناسا رو انگشت ما پارسها میچرخه و حل کردن رازهای فيزيکی برای هموطنهام مثل آب خوردنه، اينهمه بینظم باشم، اونوقت اينها که اصلاً معلوم نيست آريايی هستند يا نه، اينقدر با نظم! تا اينکه يادم اومد مدرسه که میرفتيم، يه دفتر يادداشت داشتيم که خانوم معلم مشقهای فردا رو که میگفت، تو اون مینوشتيم؛ يعنی فقط تکليف فردا رو میدونستيم چيه، ولی اين از خدا بیخبرها از اون مهدکودک به بچهها ياد میدند يه تقويم تو جيبشون بگذارند و برنامه دو ماه قبل و بعدشون رو توش بنويسند. البته تفاوت فقط تو همين يه دفترچه نيست، ولی فکر میکنم همين رو هم ياد بگيرم خيلی مفيده.
خلاصه هرکی فکر کرده من شخص بانظم و مرتب (با ناخنهای کوتاه و موی شونه کرده و دست و صورت شسته و اصلاح کرده) هستم، کاملاً غرق در اشتباهه. هرچند کار و درس و زندگی تو يه کشور صنعتی خودبخود به گذر زمان ريتم میده، ولی خيلی طول میکشه تا با اين ريتم کنار بيام. البته مشکل اصلی زمانی پيش میآد که آدمی مثل من که از نظم و برنامه چيزی ياد نگرفته برای اوقات فراغتش هم برنامهريزی میکنه و به هزار نفر قول میده و نهصد و نود و نه تا مسؤوليت به گردن میگيره، غافل از اينکه همين دو سه ساعت در روز و يک روز آخر هفته، زمان استراحت و تجديد قواست. اينجاست که نه تنها کارهام دچار بینظمی میشند، بلکه هيچ کاری تمام و کمال انجام نمیشه و میمونه يه سعيد حاتمی خسته با هزار تا کار عقب افتاده که بايد تو زمان استراحتش انجام بده.
|