|
آغاز سال دو هزار و شش
میشه گفت سال جديد برای آلمانها و اونها که تو آلمان زندگی میکنند يه جور ديگه است. پيشبينی میشه رشد اقتصادی آلمان که سالهاست بيشتر از يک درصد نشده، امسال دو درصد بشه؛ فقط واسه اينکه جامجهانی فوتبال امسال (سال ديگه شمسی) تو آلمان برگزار میشه. به همين دليل برای جشن آغاز سال نو برنامههای زيادی در نظر گرفته شده بود، مخصوصاً تو برلين و باز مخصوصاً کنار دروازه معروف شهر (Brandenburger Tor). ما هم گفتيم حالا که قراره اين همه برنامه خوب خوب باشه، همرنگ جماعت بشيم و برای اولين بار سال نو رو تو کوچه خيابون تحويل کنيم. 
اين چند سال معمولاً کنار خانواده يا دوستان تو خونه جشن میگرفتيم. پارسال هم که تو يه ديسکو کار کردم و نشد از جام تکون بخورم، ولی اينبار برنامه گذاشتيم با جمع دوستان اکثراً ايرانی بريم دم دروازه برلين. گفتيم حالا که داريم میريم برلين، صله ارحام هم کنيم و شام رو کنار خانواده باشيم. چون اين چند روز برف نسبتاً زيادی اومده بود، سخت بود فاصله خونه تا ايستگاه قطار رو با دوچرخه بريم، اتوبوس هم روزهای تعطيل ديربهدير میآد و نمیشد با اتوبوس رفت. پياده رفتن همانا و طبق معمول با چند ثانيه تاخير، قطار رو از دست دادن همانا. از شانس کچل من، قطار بعدی که نيم ساعت ديگه بود نيم ساعت تاخير داشت. بعد از يک ساعت انتظار وقتی قطار اومد، جای سوزن انداختن نبود، انگار همه آلمان تصميم داشتند برند برلين. هر کدوم هم علاوهبر انواع و اقسام نوشيدنیهای غير شرعی يک کيسه پر از ترقه و فشفشه همراه داشتند. قطار هم هر پنج دقيقه يکبار يک ربع میايستاد تا همينطور ساعت از شش (زمان مقرر برای شام خوردن) بگذره. خلاصه با ياد اتوبوسهای امامحسين-انقلاب (!) به برلين رسيديم و میشد برای معطل موندن يک ساعته ديگران بهونه موجه آورد.  ساعت ده که اومديم بيرون خبر رسيد ايستگاههای مترو اطراف دروازه بسته شده و فاصله زيادی رو بايد پياده بريم. باز هم به ياد راهپيمايیهای پرشکوه بيست و دوم بهمن کلی پياده رفتيم. پليس اکثر خيابونها رو بسته بود و راه رو طولانیتر کرده بود. زمان سال تحويل نزديک میشد، ولی هنوز ما نرسيده بوديم. ثانيههای پايانی سال دو هزار و پنج بود که رسيديم نزديک دروازه ولی پليس بخاطر جمعيت زياد اونجا اجازه نداد جلوتر بريم. منم به رسم مملکت دستمال يزدی به دست سعی کردم با «سرکار جون بچهات» و «ما دانشجو هستيم» و از اين حرفا يه راهی به جمعيت پيدا کنم که تو اين گير و دار سال تحويل شد و ترق و توروق و فشفشه هوا کردن و شامپاين باز کردن و ماچ و بوسه محرم و نامحرم. بعد از تموم شدن آتيشبازی پليس اجازه داد بريم اون جلو ملوها که کنسرت خارجکی هم داشت؛ ولی چه کنسرتی، چه چيزی، از قزوين هم بدتر بود. ديديم اينطور نمیشه؛ سالها باعزت زندگی کرديم، حالا سال نويی همه داره به باد میره. تو اون جمعيت نصف دوستان رو گم کرديم و من صحنه بکری رو از دست دادم! گويا يه بابايی که خيلی بهش فشار اومده بود و نجسی هم مفرط نوشیده بود گلاب به روتون، روی ملت شاشيده بود و تنی چند از دوستان ما هم بینصيب نمونده بودند! 
ساعت دو سه صبح بود که تصميم گرفتيم بالاخره بريم سر خونه زندگی، ولی آقای سهراب (خدا از آقايی کمش نکنه) که گويا تو اون هوا بوخوری شده بود، پيشنهاد داد بريم خونهشون و شام (به تعبيری صبحانه) مهمون اون باشيم. خلاصه بنده خدا کلی به خرج افتاد و هشت انسان گرسنه رو نان (برگر کينگ) داد. نمیدونم چی شد که تصميم گرفتيم به ياد گذشتهها (جوونیهامون!) تا سپيده دم نخوابيم، ولی مجبور بوديم به ماريو (دوست خارجکیمون) توضيح بديم که ما ايرانیها اينطور نيستيم و مثل بقيه انسانها وقتی خسته هستيم و شب شده میخوابيم. ولی میديد ما کاملاً حرفهای عمل میکنيم و با وجود از خوابمردن، کماکان بيداريم و چرت و پرت (به خيال خودمون جک) میگيم و به زور میخنديم. ساعت هفت هشت که هوا داشت کمکم روشن میشد، باز هم به ياد گذشته، با سه چهار تا پتو و بالش، محرم و نامحرم يه گوشه اتاق به رديف خوابيديم. البته سهراب اجازه نداد مثل جوونیهامون از کتابهاش بعنوان بالش استفاده کنيم! هر چند نشد بيشتر از دو سه ساعت بخوابيم؛ چون برعکس گذشتهها (!) چند دقيقه يکبار تکنولوژی جديد (موبايل) يکی زنگ میزد. تازه اساماسهايی که شب قبلش فرستاده شده بود، احتمالاً بخاطر ترافيک بالای شبکه، صبحش دستمون میرسيد و تازه فهميديم کلی ديگه هم با ما قرار داشتند! اين بود انشاء من در مورد سال نو را چگونه آغاز کرديد. در پايان باز هم از آقای سهراب بابت مهماننوازی گرمشون (همون برگر کينگ) تقدير و تشکر میکنم. ببخشيد ديگه ناخونم بلند و تهوع آوره. خداييش پسر به اين باادبی و بامعرفتی نديدم. همينطور از خانوم زويا بابت شلوار راحتیهای متعدد (مخصوصاً آبيه) متشکرم.
|