WEBLOG WEBLOG About Me Best Iranian Weblogs Last Updated Weblogs MAIN WEBLOG

صفحه اصلی

 

وبلاگ

 

وبلاگهای به روز شده

 

بهترين وبلاگهای ايرانی

ذخيره آدرس اينجا
آخرين نوشته ها      آرشيو      مقاله  « بابانوئل و دو تا هديه وبلاگی |  حسين ما و دانشجوی نمونه »
وبلاگم پنجشنبه، ۲۲ دی، ۱۳۸۴
من و هدف‌های وبلاگم

معمولاً وقتی يکی از آدم تعريف می‌کنه، آدم انرژی می‌گيره و با پشتکار به راهش ادامه می‌ده، ولی گويا من آدم نيستم؛ چون از وقتی آقای بلوچ تو سلسله يادداشت‌های «نگاهی به وبلاگ‌ها»، به من و وبلاگ حقيرم پرداختند، لال‌مونی گرفتم. می‌خوام تشکر کنم، زبونم قاصره، می‌خوام موضوعاتی که تو سرم می‌چرخيد رو بنويسم، همه‌اش پريده! خلاصه موندم چی کار کنم. برعکس هميشه که قبل از شروع نوشتن، تيتر رو انتخاب می‌کردم، هنوز نمی‌دونم می‌خوام راجع به چی بنويسم که براش عنوان پيدا کنم.
بلاگرهای زيادی هستند که بدون هيچ چشمداشتی برای هر چه بهتر شدن فضای وبلاگستان که بخش گسترده‌ای از نخبگان جامعه رو در بر گرفته، زحمت می‌کشند. ولی نقد و مطرح کردن وبلاگ‌هايی که بخاطر دوری از جنجال‌ها و جناح‌بندی‌های رايج کمتر مورد توجه قرار می‌گيرند، کار بسيار باارزشی هست که آقای بلوچ شروع کردند و اميدوارم هميشه ادامه داشته باشه و حمايت بشه. جالب اينجاست که «نگاهی به وبلاگ‌ها» فقط يادداشت‌های آخر وبلاگ رو بررسی نمی‌کنه، بلکه آقای بلوچ با زير و رو کردن آرشيو، ديدی گسترده‌تر به وبلاگ و افکار بلاگر پيدا می‌کنند و با قلم تواناشون به نقد اون‌ها می‌پردازند.
فکرش رو هم نمی‌کردم روزی نوبت به من برسه و خوشحالم نوشته‌هام در خور نقدند. نکته جالبی که تو يادداشت ايشون در مورد وبلاگم به نظرم رسيد، اشاره به اهداف اوليه‌ام برای نوشتن بود. وقتی وبلاگم رو درست کردم، خيلی هدف‌ها داشتم [البته هنوز هم دوست دارم داشته باشمشون] خيلی حرف‌ها داشتم [ايضاً] خيلی ايده‌ها و اميدها و هزار تا چيز ديگه داشتم. ولی به مرور زمان فهميدم اين شهر شيشه‌ای (به قول پسر عموی فريم سياه) با شهرها و محله‌های ديگه هيچ فرقی نداره و هر روز و هر ثانيه با سرعت بالايی داره تغيير می‌کنه. پس نمی‌شه تو اين شهر يه هدف و راه مشخص داشت و در نهايت موفق بود. شايد دليل اصلی دلزدگی خيلی‌ها از وبلاگ و بلاگستان همين باشه.
يکی از هدف‌هام، دوستی و ايجاد دوستی بوده. شايد امروزه اين واژه معنی اصلی خودش رو از دست داده باشه و با هر کی که سلام و عليک داريم، تو مجموعه دوستانمون قرار بگيره، ولی هنوز هم دوستی‌هايی پيدا می‌شه که يه رابطه متقابل همراه با احترام و صميميت و مهر باشه. خوشحالم که به اين هدفم رسيدم و با وجود کم لطفی‌های هميشگی‌ام دوستان زيادی دارم که بی‌نظيرند و آشنايی با هر کدومشون باعث افتخار.
با اينکه از روزهای اول وبلاگم مورد توجه قرار گرفت ولی هيچوقت تعداد ويزيتور و کامنت و لينک باعث غرورم نبوده، بلکه تعداد زياد کسانيکه از طريق وبلاگ من يا صفحات ديگرم، دوستانی پيدا کردند، رو دليل موفقيت خودم می‌دونم و خوشحالم هر روز بر اين تعداد افزوده می‌شه. فکر می‌کنم احترام به انسان‌ها (با هر عقيده و فکری) و دوری از حاشيه و جنجال باعث ايجاد همچين محيطی شده باشه. هرچند همين دوری از يارگيری‌ها و کشمکش‌های دسته‌ای و گروهی، وبلاگم رو از چشم بزرگان اين شهر شيشه‌ای دور نگه داشته. البته همين در سايه کسی نبودن باعث شده اغلب اين بزرگواران از من دلخور باشند و مستقيم يا غيرمستقيم اين ناراحتی رو بروز بدند. سانسور يا زير سؤال بردن معدود کارهايی که برای بلاگستان انجام دادم، نمونه بارز اين دلخوری‌ها از من حقيره. با اين وجود خوشحالم که اين کينه‌ها و فحاشی‌ها و فشارهای روانی دوستان ناشناس (!) و نقدهای غيرمنصفانه، بخاطر «ليست وبلاگ‌های به روز شده» يا «ضد فيلتر بلاگ‌رولينگ» يا مخالفت با جنگ و ديکتاتوری و اعدام و کلاه‌برداری و پايمال شدن حقوق کودکان و زنان و ... هستند.
يکی ديگه از اهداف ورودم به اين شهر شيشه‌ای، خودشناسی و منتشر کردن افکارم برای نقد ديگران بوده که کم و بيش بهشون دست يافتم. هميشه از مورد انتقاد منطقی قرار گرفتن بيشتر از تمجيد لذت بردم، البته خيلی‌ها فکر می‌کنند کسی که جواب انتقاد رو می‌ده، يا از خودش دفاع می‌کنه، طاقت انتقاد نداره و بايد در برابر انتقاد تواضع نشون داد و سکوت کرد يا بهتره بگيم بهش اهميت نداد. خلاصه که اگر کسی انتقادی از من يا نوشته‌هام کرده و جوابش رو دادم، مطمئن باشه من تقريباً هميشه شاد و خندون هستم و تقريباً پيش نيومده از کسی دلخوری داشته باشم و تازه خوشحال‌تر هم شدم که مورد توجه قرار گرفتم.
هنوز نمی‌دونم تيتر اين يادداشت رو چی بگذارم، فقط می‌دونم حس خوبيه که کسی آدم رو زير ذره‌بين قرار بده و کلی چيزهای خوب پيدا کنه. مطمئنم فردا پس فردا که رفتم خواستگاری و يادداشت آقای بلوچ رو نشون خونواده دختر بدم، حتماً منو به غلامی قبول می‌کنند! ممنونم آقای بلوچ.


نوشته شده توسط سعيد حاتمی در ساعت ۰۳:۳۰

بالای صفحه (UP)  
دوستان به اين نوشته لينک داده‌اند:


پيام‌هاى زير براى اين يادداشت نوشته شده:

نويسنده: فاطمه عرب

پنجشنبه، ۶ بهمن، ۱۳۸۴ ساعت ۱۰:۳۰

من نظر خاصی ندارم


نويسنده: محسن

یکشنبه، ۲۵ دی، ۱۳۸۴ ساعت ۱۶:۲۰

سلام به تو دوستي که اين سايت يا اين برنامه اي رو راه اندازي کردي از نظر
اين بنده اي حقير سايتت بسيار عالي است و اگه که دوستي خواستي من در خدمتم از شما يک خواهشي داشتم که اينه اگه لطف کني که برام متنها وعکسهاتو برام به هيمل من بفرستي منمنون دارت ميشم البته اکه که دوست داشته باشي
من هم جبران ميکنم با تشکر :( mohi jon) اسم مستعار من خوب فعلن خداحافظ
ولي بعدها مزاحم ميشم يادت نره by


نويسنده: مهشید

یکشنبه، ۲۵ دی، ۱۳۸۴ ساعت ۱۲:۲۱

منکه حوصله ام نمی گیره حرفات بخونم یکمی خلاصه
بنویس


نويسنده: نسیم

یکشنبه، ۲۵ دی، ۱۳۸۴ ساعت ۱۰:۴۹

ببین سعیدجان وبلاگ اقای بلوچ و پرده شیشه ای واسه من باز نمیشه و میگه دسترسی به این سایت امکان پذیر نمیباشد چطوری فیلتر شکن کنم


نويسنده: ایندیرا

شنبه، ۲۴ دی، ۱۳۸۴ ساعت ۱۶:۱۲

:)


نويسنده: زهرا

شنبه، ۲۴ دی، ۱۳۸۴ ساعت ۱۱:۵۸

سلام - خوشحالم كه خوشحاليد


نويسنده: مریم

شنبه، ۲۴ دی، ۱۳۸۴ ساعت ۰۵:۵۰

سلام ..احوال شما ؟خوبی؟...عرضم به حضورت که آپم ...حتما بيا چون منتظرتم...منم خیلی خوشحال می شم یکی کارها رو زیر ذره بین بگذاره ولی کسی نیست همه سطحی نگاه می کنند ومی گن خوبه


نويسنده: محمد

جمعه، ۲۳ دی، ۱۳۸۴ ساعت ۲۳:۰۷

دوستان من سلام
عید غدیر بزرگترین و با شکوهترین عیدها، بر شما مبارک باد .


نويسنده: یرقان

جمعه، ۲۳ دی، ۱۳۸۴ ساعت ۱۱:۲۸

ای البالو..ای وبلاگ ای کسی که ازت تعریف کرده امد.ای دوماد تعریفی بلاگستان.ای از معدود وبلاگنویسان دارای اهداف...ولی از شوخی گذشته من هم با بلوچ موافقم.ادم دوست داشتنی هستی حتی بیشتر از وبلاگت


نويسنده: احمدسیف

جمعه، ۲۳ دی، ۱۳۸۴ ساعت ۰۶:۳۱

جناب خاتمی: سلام این قادرجان بلوچ را دست کم نگیری آ. اوبیخودی از کسی یا وبلاگی تعریف نمی کنه. منهم دروغ چرا از سنت تعجب کردم. ببینم وقتی به دنیا اومدی یک لپتاپ که دستت نبود! ولی جسارت منو ببخش. حتما شنیده ای که سلام روستائی بی طمع نیست. یک سئوال دارم. می خواهم بخش لینک دونی وبلاگم را دو قسمت کنم که یک قسمت فقط به نوشته های خودم در سایت ها لینک بدم و یکی دیگه همینی که هست و به دوستان لینک دادم. لطف کن دست من پیرمرد رو بگیر.
ممنونم
ایرج


نويسنده: دنیا

پنجشنبه، ۲۲ دی، ۱۳۸۴ ساعت ۲۳:۰۸

کمک کنی مشقام تمام شه حتما ازت تشکر می کنم!


نويسنده: سمیرا

پنجشنبه، ۲۲ دی، ۱۳۸۴ ساعت ۲۲:۲۱

سلام! یه چیز بامزه اینکه برای من وبلاگ اقای بلوچ فیلتره! قبلا ها وبلاگشون رو دیده و خونده بودم! \پس درک میکنم که حالا میتونی کلی خوش به حال باشی!!! / البته که نمیدونم چه جوری ازت تعریف کردن... ولی اینو میدونم که تعریف کردنی هستی! مخصوصا به خاطر همه کمک هایی که به همه وبلاگ نویسانی که کمک میخوان میکنی....../ خلاصه که دست هر دوتون درد نکنه! تو که تعریفی هستی و اقای بلوچ که تعریفت رو کردن!!!!/ ولی خداییش همه از تو یه جورایی تعریف میکنن ها! اون تعریف اقای اوحدی رو که یادت نرفته! خداییش اونو که خوندم کلی خوشحال شدم که چشمم به جمالت روشن شده!!!! اگه نه فکر میکردم چه لعبتی رو از دست دادم!!!!!!! p:


نويسنده: علیرضا

پنجشنبه، ۲۲ دی، ۱۳۸۴ ساعت ۲۰:۱۰

18 سالتونه؟! فکر می‌کردم 10 سالی مسنتر باشید و هم سن و سال باشیم. 10 سال بعد چی می‌شید.


نويسنده: zita

پنجشنبه، ۲۲ دی، ۱۳۸۴ ساعت ۱۹:۴۰

سلام.میدونی از چه حسنی در آقای بلوچ خیلی خوشم میاد؟که سن همه را کم میکند٫در مورد من یک ۲۰ سالی لطف داشتند٫حالا در مورد تو چند سال تخفیف دادند؟به کسی نمیگم٫بشرطی که تو هم در مورد من به کسی چیزی نگی.


نويسنده: سوسن جعفري

پنجشنبه، ۲۲ دی، ۱۳۸۴ ساعت ۱۶:۵۶

به به! چه شده است که امروز بعد از این همه مدت که سر زده ام به این دنیای شیشه ای همه دارند برای هم هندوانه می قاچند؟؟؟!!! خوبی آقای سعید حاتمی؟ ... بزرگ شده ای ها ... دلم می خواست الان حامد شراره بهار الان این مطلب رو می خوند! چه حالی می داد!!!


نويسنده: حامین

پنجشنبه، ۲۲ دی، ۱۳۸۴ ساعت ۱۶:۵۳

تبریک میگم که به فیض رسیدی! خوبی سعید؟؟؟؟


نويسنده: شهلا

پنجشنبه، ۲۲ دی، ۱۳۸۴ ساعت ۱۶:۱۱

درود بر تو سعید جان
حالا اگه من از تو تعریف کنم شاید برای همون برخی دوستان جای سوالی پیش بیاره، ولی این رو همینجا میگم که تو از الف بلاگری به من آموختی تا به اینجا رسیدم.
البته این رو خوب میدونم که این کار تنها در موردم من صدق نمیکنه و تو همیشه انسانیت را در تمام مراحل به حد بالایش رسوندی.
در مورد آقای بلوچ و محبتشون نیز باید از ایشون سپاسگذار باشیم که در نوشته ها یشان از گلی مانند تو سخن گفتند.
راستی این کتاب (شهر شيشه‌ای ) یادته که مهرنوش داد و تو برای من از ایران آوردی؟
فدای تو بدرود.


نويسنده: نرگس

پنجشنبه، ۲۲ دی، ۱۳۸۴ ساعت ۱۲:۲۹

تو همیشه عرق ریختیو و زحمت کشیدیو و ماروو غرق در عرقت کردی!عرق شرم روی پیشونیمه الان ای سعید وارسته ی سیراب و شیردون خوار!


نويسنده: آفتاب پرست

پنجشنبه، ۲۲ دی، ۱۳۸۴ ساعت ۱۲:۲۶

خوب حالا زیادی دیگه لوس نشو!پاشو منبر برو فیض ببریم!


نويسنده: عبدالقادر بلوچ

پنجشنبه، ۲۲ دی، ۱۳۸۴ ساعت ۱۲:۲۰

قابل شما رو نداشت. من فقط بیان حقیقت کردم. از لطف شما و پیشا پیش از نظرات مثبت طرفداران وبلاگت تشکر می کنم.




Copyright © 2003-2005, Saeed Hatami. All rights reserved.
Designed by 1saeed.com.