|
روشنفکران و ما (۲-روشنفکر کيست؟)
روشنفکر ترجمه واژه «Intellectual» به معنی خردمند و عقلگراست؛ يعنی کسيکه میتواند افکار خود را با دلايل عقلانی بيان و از آن دفاع کند. تا حدود صد سال پيش در ايران مدرسهای وجود نداشت و کودکان برای يادگيری خواندن به مکتب میرفتند و خواندن قرآن میآموختند. از مردم عادی کمتر کسی میتوانست بنويسد؛ چون دسترسی به دفتر و قلم برای تمرين و يادگيری بسيار محدود و پرخرج بود. در نتيجه سواد در آن زمان به توانايی خواندن قرآن محدود بود؛ زيرا نه مطبوعاتی وجود داشت نه کتابی غير از قرآن و ديوان اشعار (بسيار محدود). اگر کسی میخواست بيشتر بياموزد، تنها مکان حوزههای علميه بود که در آن دروس دينی آموخته میشد؛ بنابراين باسوادان جامعه روحانيون يا همان ملاها بودند که وظيفه آموزگاری در مکتب را برعهده داشتند. از طرفی به عنوان موعظهگر و عالم، نقش مشاور مردم را در تمام زمينهها ايفا میکردند.
اولين مدرسه به سبک امروزی در زمان ناصرالدينشاه و به همت اميرکبير با نام دارالفنون ايجاد شد. در همان زمان عدهای از اشرافزادگان و ثروتمندان، پسران خود را برای فراگيری علم به اروپا (اکثراً فرانسه) فرستادند. عدهای از فارغ التحصيلان مدرسه دارالفنون هم برای تحصيلات دانشگاهی عازم اروپا شدند. همين باعث شد علم و سواد از چهارچوب دينی که جنبه روحی و احساسی دارد، خارج شود و دانش آموختگانی که با دنيای جديد (اروپای بعد از رنسانس و انقلاب صنعتی) آشنا شده بودند، تفکرات و ايدههای جديدی را بياموزند. اينان در بازگشت به ايران، بدليل اينکه حامل افکار و نظريات روشنفکران اروپايی بودند، اينتلکتوئل (لفظ فرانسوی آن) يا منورالفکر ناميده شدند. همين نکته باعث شد هر فرنگ رفته و درس خواندهای خود را روشنفکر بداند. تاريخ معاصر بيانگر اين است که مردم اروپا با وجود پشت سر گذاشتن تحولات و فراز و نشيبهای چند قرن اخير، به سختی با افکار و ايدههای روشنفکران اروپايی کنار میآمدند، چه برسد به مردم ايران که قرنها زندگی يکنواخت و سنتی داشتند. در ضمن روحانيونی که موقعيت خود را به عنوان تنها اشخاص نافذ مردم در خطر میديدند، بزرگترين مخالف روشنفکران بودند. به عنوان مثال پدرم تعريف میکند که روحانی روستايشان خواندن از روی کتاب چاپ شده را حرام اعلام کرده بود. همين تبليغات و تضاد افکار روشنفکران با زندگی سنتی مردم ايران که با دين گره خورده بود، باعث شد مردم روشنفکری را ضد دين بودن بدانند و از رويارويی و گفتگو با آنها فراری شوند. از طرفی کسانی که خود را روشنفکر میدانستند به دليل فاصله سطح علمی و آگاهی با مردم، خود را جدا از آنها میپنداشتند. در نتيجه ديواری کشيده شد بين مردم و روشنفکران. البته به مرور زمان و افزايش تعداد افراد تحصيل کرده و گسترش روابط جهانی، تفکرات روشنفکری فراگيرتر شد، ولی کماکان فاصله آنها با جامعه از بين نرفته.
در اروپا داستان روشنفکری کاملاً متفاوت بود. اول اينکه روشنفکر خود توليد کننده فکر و ايده بود، نه مصرف کننده و حامل آن. دوم، اين توليد فکر از مطالعه و تحقيق روی مردم و خواستهها و نيازهای آنها شکل میگرفت. بطور مثال فرويد ساعتها در روز به گفتگو با مردم میپرداخت و در نهايت با اتکا به تحقيقات خود نظريهای ارايه میکرد تا مردم عادی هم آنرا بفهمند.
به نظر من مشخصههای زير نمیتوانند نشانه روشنفکری باشه: -تحصيلات دانشگاهی؛ عقل لازمه علم است ولی عکس آن هميشه صادق نيست. -آشنايی با فرهنگ غرب؛ فرهنگ غرب برای غرب است، در ضمن تمام آن از روی تفکر نيست. -ضد دين بودن؛ يک ديندار هم میتواند خردگرا باشد و يک ضد دين هم میتواند احساساتی. -هنرمند بودن؛ کار نقاش و نويسنده و شاعر و نوازنده و... با احساس رابطه مستقيم دارد نه با خرد. -خوش صحبتی و حرفهای زيبا زدن؛ تضمينی نيست حرف و عمل و تفکر کسی يکی باشد.
به نظر شما يک روشنفکر بايد چه مشخصاتی داشته باشد؟
در همين زمينه بخوانيد: ۱-مقدمه
|