|
چهارشنبهسوری بیبخار
پريشب که رسيدم، تازه فهميدم دو روز بعدش چهارشنبهسوريه. خداوکيلی اصلاً آمادگی روحيش رو نداشتم. تو دو روز که نمیشد کيارش شيرازی و احمد آقايی رو پيدا کرد. به هر کی هم میگفتيم چهارشنبهسوری کجا بريم، میگفت امسال اصلاً حرفشو نزن، همسايه پسرخاله عمهام اينا گفته نوه دايیاش اينا میگه امسال بگير بگيره (!!!) و مأمورها حکم تير دارند و امسال قراره همه جا بترکه و از اين حرفا. خلاصه به هرکی گفتيم بيا بريم بيرون گفت تو هم اگه جونتو دوست داری نرو! آخرش هم مجبوری با کاوه نوری قرار گذاشتم!
صبح فهميدم همه مدرسهها تعطيل هستند؛ چون نمیتونستند امنيت جانی بچهها رو تأمين کنند! عصری هم که رفته بودم جمهوری، همه پاساژها رو تعطيل کرده بودند! هر دو دقيقه هم يه آمبولانس يا ماشين پليس (البته از نوع بنز) با آژير بلند و سرعت زياد اينور و اونور میرفت. البته تا اونجا که من میدونم اگر جايی اتفاقی افتاده باشه ماشينهای امدادرسانی همه بايد به اون جهت برند، ولی امروز آمبولانس میرفت شرق، آتشنشانی میرفت غرب، يه ماشين پليس هم شمال و اون يکی جنوب!
خيابونها هم همه خلوت. با کاوه و امير کوشکی رفتيم کوشک ولی فقط دو سه تا فنجول داشتند ترقهبازی میکردند. با تيم خبری رويتر راهی گيشا شديم که حتماً اونجا سوژه وجود داره. گويا واقعاً قلق مردم اومده دستشون؛ چون گيشايی که با وجود هزار تا مأموربازی و حمله برادران مخلص بسيجی، اونقدر شلوغ میشد که تو پياده رو اصلاً جای رد شدن نبود، تک و توک اهالی محترم غیر گيشا ايستاده بودند و حرکتهای خارج استاندارد نشون میدادند! هرچی چشممون گشت يه آشنا و بچه محل پيدا کنيم، دريغ از يک نفر. ديگه خسته شده بودم. میخواستم برگردم خونه، ولی خب نذر دارم هر سال تو اين شب عزيز، يه باتوم بخورم و نمیشد بدون ادای نذر صحنه رو ترک کنم. دو ساعت دنبال يه مأمور زحمتکش انتظامی گشتم که اين نذر ما رو برآورده کنه، ولی دريغ از يک نفر.
خلاصه جاتون خالی برای اولينبار يه چهارشنبهسوری کسالتآور و فطيری رو بدون هيچگونه باتوم، بدون فرار، بدون زخم سنگهای نارنجک، بدون سوختن لباس و مو و از همه مهمتر بدون کيارش رو گذروندم. البته هنوز که ساعت دوازده شب نشده صدای نارنجک و ترقه میآد، ولی چهارشنبهسوری به اين بیبخاری نديده بودم.
|