|
دوچرخهی بیچرخ من
از اونجا که بابای ما تو بچگی (هفتاد سال پيش) آرزوی دوچرخه داشت، فکر میکرد قاعدتاً ما هم همين آرزو رو داريم. گوشش هم بدهکار نبود که بابا! از زمان شما تا زمان ما دنيا تغيير کرده! الان رفيقام از موتور کمتر سوار نمیشند! تا ده دوازده سالگی به آرزوهای بابامون تن داديم، ولی بعدش ديگه اوضاع فرق میکرد؛ آخه پشت لبمون داشت سبز میشد. تازه هر روز تو خيابونها ماشينها بيشتر میشدند و جا واسه دوچرخه سواری نبود. از طرفی کی حال داشت تو سربالايیهای گيشا پا بزنه؟ گذشت تا اومديم خارجه. نشستيم حساب کرديم اگه بخوايم با اتوبوس و مترو اينور اونور بريم، با پول بليتشون میشه سر ماه يه دوچرخه خريد. تازه زودتر از اتوبوس هم میشد به مقصد رسيد. مقدار جر خوردن هم از تهران کمتره؛ چون ديگه از سر بالايی خبری نيست! از الطاف فک و فاميل زياد داشتن اينه که هميشه يه دوچرخه پيدا میشد تا يه مدت رفيق گرمابه و گلستانم باشه؛ آخه ديگه تا سر کوچه هم با دوچرخه میرفتم. خوشبختانه اينجا تو مترو و قطار و حتی بعضی از اتوبوسها جای دوچرخه داره و اگر جای دوری میخواهيم بريم دوچرخه رو هم با خودمون میبريم. عرضم به حضورتون که پارسال تصميم گرفتيم برای اولين بار يه دوچرخه مشتی و درست حسابی بخريم تا نصف عمر مفيدمون (!؟) بابت تعمير و پنچرگيری تلف نشه! خلاصه تو گرما و سرما (زير منفی بيست درجه) کلی با دوچرخه جديد حال کرديم (شايد هم اون با ما حال کرد!) تا اينکه يه روز صبح که با شادمانی میخواستم برم دانشگاه، چشمتون روز بد نبينه، با صحنه شوکبرانگيز پايين مواجه شدم. 
دزد نامرد، به جفت چرخها هم رحم نکرده بود. از يه طرف غصهمند بودم که حالا چی کار کنم!؟ از طرفی خوشحال (!!) که آخ جون به کلاسم نمیرسم و مدرسه تعطيله!! از اون روز (دو ماهی میشه) تا حالا نه وقتشو دارم، نه ديگه پولشو که برم دو تا چرخ جديد بخرم. لامصب بايد همقيمت خودش واسه چرخهاش پول بدم که عمراً! ديگه بايد واسه دو تا ايستگاه سوار اتوبوس بشم (اگه به موقع برسم!) در صورتیکه با دوچرخه پنج دقيقه راهه. چند هفته اول با دوچرخه مادر بچهها میرفتم که اونم بعد دو هفته پنچر شد! البته بين خودمون باشه، خيلی ضايع بود من با اين سيبيلهام (آرزو بر جوانان عيب نيست) سوار دوچرخه زنونه بشم! به همين خاطر (و البته گشادی مفرط) تا حالا پنچریاش رو نگرفتم و موندم دربدر! احساس چلاقی دارم! میگيد چی کار کنم؟
|