WEBLOG WEBLOG About Me Best Iranian Weblogs Last Updated Weblogs MAIN WEBLOG

صفحه اصلی

 

وبلاگ

 

وبلاگهای به روز شده

 

بهترين وبلاگهای ايرانی

ذخيره آدرس اينجا
آخرين نوشته ها      آرشيو      مقاله  « از چی بگم؟ از هسته؟ از کار؟ از سفر؟ |  مافيای قدرت بلاگ نيوز!؟ »
روزمره دوشنبه، ۱۳ شهریور، ۱۳۸۵
خونه نو، بخور پلو!

شيش هفت ماهی بود که داشتند کل ساختمونمون رو بازسازی می‌کردند. لامصب اين آلمانی‌ها عين مورچه کار می‌کنند. يواش ولی حساب شده! اگه ايران بود تو دو ماه سر و ته کار رو هم می‌آوردند، ولی بعد از شيش ماه تازه بازسازی اتاق‌ها تموم شده بود و رسيده بودند به راهروها. تمام اين مدت تو خاک و گچ زندگی می‌کرديم.
مادر بچه‌ها از پارسال پاشو کرده بود تو يه کفش که اين اتاق بيست متری برای ما کوچيکه. حمام و توالت و آشپزخونه مشترک هم از بهونه‌های ديگه‌اش بود. ولی من اونجا رو خيلی دوست دارم؛ وسط جنگل و چسبيده به بزرگترين و زيباترين مجموعه کاخ و پارک دنيا. تازه تا محل کار خودش با دوچرخه فقط ده دقيقه راهه. از اين حرفا گذشته، ننه بابای من با هفت-هشت تا بچه قد و نيم قد يه عمر تو دو تا اتاق زندگی کردند، حالا اتاق به اين بزرگی واسه ما دو نفر کوچيکه؟
از اونجا که معمولاً تو اين موارد حرف حرف خانوماست، دلايل ما کشک حساب شد و به روی چشم پذيرفتيم. فقط مشکل اينجا بود که تو شهر ما بخاطر توريستی بودنش، کرايه خونه خدا تومنه! می‌موند خوابگاه دانشگاه که ليست انتظار آپارتمان‌هاش، عمر نوح می‌خواست. خلاصه بعد از يک سال و نيم انتظار بالاخره يه آپارتمان دو خوابه خالی می‌شد. البته باز شانس ما، يکی از اتاق‌ها دو ماه پيش خالی شده بود و اگر همون موقع قرارداد نمی‌بستيم کل آپارتمان رو از دست می‌داديم. خلاصه دو ماه نصف کرايه رو داديم ولی چون هنوز کامل خالی نشده بود، جای قبلی مونديم.
حسين، خواهرزاده ارشد که همسايه ديوار به ديوار ما بود، با يکی از دوستانش تو برلين يه آپارتمان گرفته بود و اونم می‌خواست اسباب کشی کنه. قرار گذاشتيم با هم يه کاميونت کرايه کنيم تا کار دو بار نشه. به قول محسن (خواهرزاده نايب ارشد) که هربار با کامنتش يه افشاگری می‌کنه، يحتمل تو خونه قبلی يه خرابکاری کرديم که داريم با هم فلنگ رو می‌بنديم!
حالا هرچی ما جمع می‌کرديم باز وسايل بود که از گوشه و کنار درمی‌اومد! چهار سال پيش که من می‌رفتم اون خونه، با دو تا چمدون بودم، ولی حالا پونزده تا کارتن بزرگ پر کرده بوديم، بازم وسايل مونده بود! جالب اينجاست تو خونه جديد که شصت متريه، برای چيدن اونها جا کم آورديم! راستی تا يادم نرفته بگم، بدنه دوچرخه‌مو که تو انبار دوچرخه‌ها قفل و زنجير کرده بودم، دزد برد! گويا طرف از اوناست که يه دکمه پيدا می‌کنه (البته می‌دزده) بعد واسش کت می‌دوزه (بازم می‌دزده)!
اين خونه جديد ما يه عيب داره هزار تا مزيت. از اونجا که طبقه دوم هستيم و جلوش درخته، ديگه از آسمون خبری نيست. راستش به تماشای آسمون عادت کرده بودم، حالا بايد شاخ و برگ درخت‌ها رو تماشا کنم! تازه فصل مهاجرت پرنده‌ها هم داره شروع می‌شه و ديگه نمی‌تونم روشون مطالعات انجام بدم!!!
با اينکه آدرس خونه ما هنوز پوتسدام هست، فقط بيست متر با برلين فاصله داریم! از طرفی تا دانشگاه من فقط سه دقيقه پياده راهه. البته مادر بچه‌ها هرجا می‌شينه، پا می‌شه، می‌گه دو دقيقه است، که قوياً تکذيب می‌شه! راه خودش دورتر شده ولی وقتی از خود خونه راضيه، کافيه!
ايستگاه اتوبوس که همين دم در خونه است و تا ايستگاه قطار هم پنج دقيقه راهه. اينجا نه تنها جنگل داره، بلکه يه درياچه قشنگ و بزرگ هم داره. با قطار تا وسط شهر برلين فقط بيست دقيقه فاصله داره که کلی محل کارم نزديکتر شده.
خلاصه کما فی السابق، با جای بيشتر و راحت‌تر در خدمت دوستان هستيم.


نوشته شده توسط سعيد حاتمی در ساعت ۱۵:۱۱

بالای صفحه (UP)  
دوستان به اين نوشته لينک داده‌اند:


پيام‌هاى زير براى اين يادداشت نوشته شده:

نويسنده: ساقی

دوشنبه، ۱ آبان، ۱۳۸۵ ساعت ۲۳:۳۷

لطفا چند عکس جدید از مهدی سلوکی برایم بفرستید.


نويسنده: ساقی

یکشنبه، ۹ مهر، ۱۳۸۵ ساعت ۱۶:۳۰

لطفا چند عکس زيبا از مهدی سلوکی برايم بفرستيد.


نويسنده: مریم

دوشنبه، ۲۷ شهریور، ۱۳۸۵ ساعت ۲۳:۱۲

برای من لطفا چند تا عکس مهدی سلوکی بفرستيد


نويسنده: هدی

جمعه، ۲۴ شهریور، ۱۳۸۵ ساعت ۱۲:۳۶

چند تا عکس از مهدی سلوکی در وبلاگ خودتان بفرستید


نويسنده: آرزو

دوشنبه، ۲۰ شهریور، ۱۳۸۵ ساعت ۰۱:۵۶

برام عکس از پوپک گلدره و مهدی سلوکی بفرستید البته لطفا عکس ها از آرشیو نرگس نباشند


نويسنده: سمیه

یکشنبه، ۱۹ شهریور، ۱۳۸۵ ساعت ۱۱:۳۹

برای من عکسهای با حال بفرست


نويسنده: تاریخ شفاهی اسبق - قرار وبلاگی فعلی

یکشنبه، ۱۹ شهریور، ۱۳۸۵ ساعت ۰۱:۲۳

سلام. با عکسای جام جهانیت خیلی حال کردم اما اون موقع نظر نذاشتم. خوشحالم که جاتون خوبه. یه مدت به وبلاگا سر نمی زدم بچه ها گفتن که انگاری قبل از عید ازدواج کردی. مبارک باشه. موفق باشید


نويسنده: مهرداد

شنبه، ۱۸ شهریور، ۱۳۸۵ ساعت ۲۲:۱۶

سلام دوست گلم.
یه بلاگ کوچولو دارم . خوشحال میشم بیای و با نظراتت کمکم کنی. بلاگ خودتم نازه من عاشق اینجور بلاگها هستم. امیدوارم این شروع یک دوستیه خوب باشه منتظرتم . تنهام نزاریا ... بابای


نويسنده: محسن

پنجشنبه، ۱۶ شهریور، ۱۳۸۵ ساعت ۱۵:۴۹

سلام خان دایی:
خونه نو مبارک. انشاالله روزهای خوشی رو همراه خانواده در اونجا داشته باشی. راستی اطراف خونه جدید از اون خرابه هایی که توش آدم آهنی پیدا بشه یا سرگرمی های دیگه مثل کتاب کودکان ندارید!!! راستی آدم آهنیه رو آخر چیکارش کردی؟


نويسنده: mehrnoosh

چهارشنبه، ۱۵ شهریور، ۱۳۸۵ ساعت ۰۲:۴۰

تولدت مبارک حاجی با یه عالمه آرزوهای خوب در خانه جدید .


نويسنده: آفتاب پرست

چهارشنبه، ۱۵ شهریور، ۱۳۸۵ ساعت ۰۲:۱۱

آقا ما اون جا تبریکات گفتیم. این جا دیگه نمیگیم!!


نويسنده: آشناي ديرينه

سه شنبه، ۱۴ شهریور، ۱۳۸۵ ساعت ۲۱:۴۱

سلام
و خسته نباشيد
به نظرم بعد عروسي خيلي خسته شدي
همون مجرد ميموندي بهتر بود
استاد هنوز هم كه هنوزه لينك ما رو تو اين گروه نگذاشتي كه؟.................!!!!!!


نويسنده: صورتک ِ خیالی

سه شنبه، ۱۴ شهریور، ۱۳۸۵ ساعت ۱۹:۲۷

مبارکه:)


نويسنده: دنیا

دوشنبه، ۱۳ شهریور، ۱۳۸۵ ساعت ۲۱:۴۳

مبارک باشه!


نويسنده: بیلی و من

دوشنبه، ۱۳ شهریور، ۱۳۸۵ ساعت ۱۸:۲۱

بنابراین دیگر هیچ بهانه‌ای پذیرفته نمی‌شود.


نويسنده: شهــــلا

دوشنبه، ۱۳ شهریور، ۱۳۸۵ ساعت ۱۸:۰۰

بهتر بود نام این پستت را میگذاشتی:
در خونه نو، بخور پلو ...دی...
اینقدر میگید بیا برلین بیا برلین، حالا که رفتید طبقه دوم خونه گرفتید نمیتونم بیام که ...چشمک...
سعید جان مگر در وسیله خریدن ما انسانها شک داشتی!
به هر روی منزل تو را بهتون شادباش می گویم.
بـــــــــــــوس
مــــــــــــــاچ


نويسنده: زهره

دوشنبه، ۱۳ شهریور، ۱۳۸۵ ساعت ۱۷:۵۲

والا من نمی دونم به چه اسمی کامنت بزارم که شناخته شم :دی. اولن که مبارکه یه عکس می گذاشتی می دیدیم. دومن حالا مادر بچه ها یا خودت اما واقعن سخته حموم دستشویی آشپزخونه مشترک استفاده کردن. آدم اول و آخر حس می کنه اصلن خونه نداره


نويسنده: zohreh

دوشنبه، ۱۳ شهریور، ۱۳۸۵ ساعت ۱۷:۲۶

pas zende baad ezhaar nazare khaanumhaa


نويسنده: Pantea

دوشنبه، ۱۳ شهریور، ۱۳۸۵ ساعت ۱۶:۴۶

اينقدر ميگی مادر بچه ها که آدم امر بهش مشتبه ميشه. بعد هم، کشک بودن دلايل ذکر شده رو خودت اعلام کردی. ضمناً حالا ميتونی روی رفتارهای حشرات و شب پره ها مطالعاتت رو ادامه بدی. تازه راهت هم دو دقيقه است، من امروز چک کردم.


نويسنده: حامین

دوشنبه، ۱۳ شهریور، ۱۳۸۵ ساعت ۱۶:۱۲

خوشحالم که ردیف شدی! غیبتت خیلی طولانی شده...البته تو از اونایی نیستی که با ندیدنت از دل هم بروی(یا یه چیزی شبیه این که گفتم...!) خلاصه که ما هم درگیر همین کارا بودیم...خسته نباشی حاجی!!


نويسنده: علی

دوشنبه، ۱۳ شهریور، ۱۳۸۵ ساعت ۱۶:۰۴

فقط مونده که دزده این یادداشت را بخونه، دیگه آدرس دقیق هم داره! / ولی خودمونیم ها / بعد از ازدواج خیلی سر به زیر شدی، حاجی!


نويسنده: شب نویس

دوشنبه، ۱۳ شهریور، ۱۳۸۵ ساعت ۱۵:۵۵

مادر بچه ها که پاش تو یه کفش جا میشه چطور توی بیست متر جا نمیشه؟! ( این به طرفداری از تو بود سعید و خلاصه مرام مرد جماعت و این حرفا! ) اما مادر بچه ها که ایشالله بچه و مادریش رو هم ببینیم حالا هر وقت خوب تو رو شناخته و با اون شلنگ تخته هایی که میندازی و من توی یه خونه ی دویست متری احیانن و یه کوه و کمر دو هزار هکتاری ازت دیدم شصت متر هم کمه و خب باید هر کسی هم فکر خانه و خانواده ی و جون و جنمش باشه. من فکر میکنم مادر بچه ها ( الهی میگم مادر بچه ها دلم غنج میزنه انگار دارم نوه دار میشم!!! ) اهل زار و زندگی و بساز و بسوز و زندگی جمع کن و زن زندگی و هر چی از این فعلهای ترکیبی خالهخ زنکی مثبته زناشوییه ست!!! ایشالله خونه شیش هزار متری مادر نه پدر جون با شیش تا که جواد بازیه ولی دو تا بچه تپل مپل کاکل زری. آمین.




Copyright © 2003-2005, Saeed Hatami. All rights reserved.
Designed by 1saeed.com.